زندگينامه سرا زندگينامه سرا .

زندگينامه سرا

زندگينامه ابوعلي سينا

ابوعلي سينا

 

 

زندگينامه:

 

ابو علي سينا حكيم، فيلسوف، طبيب و دانشمند بزرگ ايراني كه در جهان غرب به نام(Avicenna) و با لقب "امير پزشكان" شناخته شده است، در ماه صفر از سال 370 هجري قمري در شهر بخارا به دنيا آمد.

 

اين حكيم بزرگ كه بعدها موثرترين چهره در علم و فلسفه جهان اسلامي شد و القابي مانند شيخ الرئيس، حجة الحق و شرف الملك به او دادند، از آغاز كودكي استعداد و شايستگي عجيبي در فرا گرفتن علوم مختلف داشت.

 

و از آنجا كه پدرش عبدالله سخت در تعليم و تربيت او مي كوشيد و خانه او محل ملاقات دانشمندان دور و نزديك بود، ابن سينا تا ده سالگي تمام قرآن و صرف و نحو را آموخت و آن‌گاه به فرا گرفتن منطق و رياضيات پرداخت. استاد وي در علم رياضيات "ابو عبدالله ناتلي" بود.

 

پس از آن نزد "ابو سهيل مسيحي" به يادگيري طبيعيات و مابعدالطبيعه و علم طب مشغول شد.

 

در شانزده سالگي در همه علوم زمان خود استاد بود؛ جز در مابعدالطبيعه؛ آن هم به صورتي كه در متافيزيك ارسطو آمده بود و با آنكه چهل بار تمام اين كتاب را مطالعه كرده بود، نمي توانست آن را بفهمد.

 

تا اين كه به شرح فارابي بر اين كتاب دست يافت و توانست مسائل دشوار آن را درك كند.

 

هنگامي كه ابن سينا به هجده سالگي رسيد، ديگر احتياج به خواندن و فراگيري هيچ علمي نداشت؛ چرا كه همه علوم را فرا گرفته بود و تنها لازم بود تا فهم خود را لحاظ عمق افزايش دهد تا آموخته هاي خود را بهتر درك كند.

 

در اواخر عمر خود يكبار به شاگرد مورد توجه خويش، جوزاني گفت كه در تمام مدت عمر، چيزي بيش از آنچه كه در هجده سالگي مي دانسته، نياموخته است.

 

مهارت ابن سينا در علم پزشكي و توانايي وي در معالجه حاكم آن زمان، موجب شد تا مورد محبت حاكم واقع شده و در دربار، موقعيت بسيار خوبي داشته باشد.

 

ابوعلي سينا

 

ولي به سبب آشفتگي اوضاع سياسي در ماوراء النهر ، زندگي بر ابن سينا در زادگاهش دشوار شد و او ناچار بخارا را به مقصد جرجانيه و سپس گرگان ترك گفت.

 

در سال 403هجري قمري، پس از پشت سر گذاشتن سختيها و مشكلات بزرگي كه در اين سفر با آن ها مواجه شد و حتي چند تن از دوستانش را در ميان راه از دست داد، از كوير شمال خراسان عبور كرد.

 

بنا به گفته منابع معتبر، ابن سينا در اين سفر با عارف و شاعر مشهور "ابو سعيد ابوالخير" ملاقات كرد.

 

وي آرزو داشت كه "قابوس بن وشمگير" را كه حامي نامدار علم و ادب بود، در جرجان ببيند؛ ولي هنگامي كه به جرجان رسيد، قابوس بن وشمگير از دنيا رفته بود.

 

چون از اين حادثه دلشكسته شد، مدت چندين سال در دهكده اي عزلت گزيد. سپس در فاصله سال 405و 406 هجري قمري به ري رفت.

 

در اين هنگام آل بويه بر ايران فرمانروايي داشتند و افرادي از اين خاندان در ايالات مختلف حكومت مي كردند. ابن سينا مدتي در دربار فخرالدوله در ري درنگ كرد و سپس از آنجا براي ديدار يكي ديگر از فرمانروايان اين خاندان، شمس الدوله به جانب همدان به راه اقتاد.

 

اين سفر براي ابن سينا بخت بلندي داشت؛ چرا‌‌‌‌ كه پس از رسيدن وي به همدان، او را براي درمان امير شمس الدوله كه بيمار شده بود و تمامي پزشكان از معالجه وي ناتوان بودند، دعوت كردند.

 

بوعلي توانست شمس الدوله را معالجه كند و به همين دليل چنان تقربي نزد وي پيدا كرد كه عهده دار منصب وزارت گرديد و مدت چند سال؛ تا هنگام مرگ امير، عهده دار اين وظيفه سنگين بود.

 

پس از مرگ شمس الدوله بخت از وي روي گردانيد و چون از ادامه خدمت در منصب وزارت خودداري كرد، او را به زندان افكندند. در زندان كتاب مشهورش "شفا" را به رشته تحرير درآورد.
پس از مدتي توانست از زندان فرار كند و با لباس درويشي از همدان گريخت.

 

ابن سينا از همدان به اصفهان رفت كه مركز بزرگي از علم به شمار مي رفت و سال ها بود كه آرزوي ديدار آنجا را داشت. در اين شهر مورد توجه علاءالدوله قرار گرفت و مدت پانزده سال با آسايش خاطر در آن شهر زندگي كرد.

 

او در اين مدت، چندين كتاب مهم نيز نوشت و حتي به ساختن رصدخانه پرداخت. اما اين آسايش يراي وي دائمي نبود؛ چرا كه يك بار اصفهان در معرض حمله مسعود غزنوي يعني فرزند سلطان محمود غزنوي قرار گرفت و در اين حمله بعضي از آثار مهم اين حكيم بزرگ از ميان رفت.

 

اين امر ضربه بزرگي براي وي بود و علاوه بر آن، بيماري قولنج نيز آزارش مي داد. به همين دليل، دوباره به همدان بازگشت و به سال 428 هجري قمري و در سن پنجاه و هفت سالگي در اين شهر از دنيا رفت و در همان جا به خاك سپرده شد.

 

 

شخصيت علمي

 

با وجود اين كه زندگي ابن سينا پر از فراز و نشيب بود و در عين حال عمري طولاني نيز نداشت، اما زندگي عقلاني و حكيمانه بسيار پرباري داشت. گواه بر اين مطلب، تعداد و نوع آثاري است كه او تاليف كرده است و نيز خصوصيات شاگرداني كه در نزد او درس خوانده اند؛ مانند بهمنيار و جوزاني.

 

نيروي تمركز فكري او عالي بود؛ تا جايي كه گاهي در آن حين كه سوار بر اسب در ركاب پادشاه عازم جنگ بود، بعضي از آثار خود را املا مي كرد تا نويسنده اي كه در خدمت داشت، آن ها را بنويسد.

 

او با مهارت عجيبي كه در تمامي شاخه هاي دانش آن زمان داشت، توانست در زمينه فلسفه، اساس مكتب مشاء در سنت فكري اسلامي و نيز اساس فلسفه قرون وسطي را بريزد.

 

در بستر طب و پزشكي نيز ميراث بقراطي و جالينوسي را تركيب كند و در علم و ادب اسلامي چنان تاثير نمايد كه هيج كس پيش يا پس از وي نتوانسته باشد آنگونه تاثير كند.

 

تاثير وي در اين زمينه ها تا به امروز، در شرق و غرب جهان باقي است و بسياري از پيشرفت ها در شاخه هاي عمده دانش، بر پايه نظرات و آراء وي صورت گرفته است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۴۲:۰۹ توسط:admin موضوع:

زندگينامه فيثاغورس

فيثاغورس

 

 

مشهورترين انديشه در هندسه را حدود دو هزار سال پيش فيثاغورس ارائه كرد او دانشمندي از اهالي يونان باستان بود كه سر و وضعي بسيار ساده و ثروتي ناچيز داشت ولي صاحب تجربه هاي فراوان بود.فيثاغورس در جزيره ساموس در درياي اژه به دنيا آمد او به مصر بسيار سفر كرد و براي كسب دانش از بابل نيز ديدن كرد. در حدود 530 سال پيش از ميلاد در كروتون - محلي يوناني نشين در جنوب ايتاليا- ساكن شد و شاگردان و طرفداراني دور خود جمع كرد كه به فيثاغورسيان معروف شدند.

 

 

فيثاغورس بر اين باور بود كه طبيعت جهان از قانونهاي رياضي پيروي مي كند. وي از اين قانونها در مويسقي استفاده كرد و متوجه شد كه صداي سازهاي زهي به ضريبهاي درستي از طول زه اين سازها بستگي دارد اگز زه به شكلي نگه داشته شود كه قسمت مرتعش شونده نصف طول اوليه آن باشد صداي ايجاد شده يك اكتاو بالاتر خواهد بود. اين يافته ها درباره قانونهاي رياضي مويسيقي يا هماهنگها امروزه هم اهميت دارد.

 

 

فيثاغورس در اخترشناسي نيز نظم رياضي را مي ديد او اعتقاد داشت كه زمان گردش سيارات به دور خورشيد متناسب با طول هماهنگ تارهاي موسيقي است او فكر مي كرد كه حركت سيارات سبب پيدايش صوتهاي مويسقي مي شود كه او آنها را هماهنگ كره ها مي ناميد. انديشه موسيقي سياره اي دوامي نيافت ولي فيثاغورس به درستي دريافت كه ستاره صبحگاهي و ستاره شامگاهي يك جسم اند. اين ستاره ميان يوناني ها به افروديت و در ميان روميها به ونوس شهرت داشت.

 

 

با وجود اين فيثاغورس به دليل كارهايي كه در هندسه انجام داده مشهور است. او قضيه فيثاغورس را بنيان نهاد. بنابراين قضيه مربع طول وتر مثلث قائم الزاويه برابر است با مجموع مربعهاي دو ضلع ديگر. مصريان از اين واقعيت قبلا استفاده مي كردند ليكن فيثاغورس تفاوت ميان يك قاعده تجربي و نيز اثبات رياضي قاطع را فهميده بود.

 

 

ولي يك كشف رياضي رابطه فيثاغورس با پيروانش را بر هم زد. انها اعتقاد داشتند اعداد طبيعي مانند( 1, 2 , 3 , 4 و شبيه انها) با نسبتهايي كه از آنها به دست مي آيد( مانند 2/1 , 3/1 , 4/1 و شبيه آنها) براي تبيين همه رياضيات و طبيعت كافي است انها همچنين دريافتند كه قطر يك مربع را نمي توان به صورت نسبتي از دو عدد صحيح نشان داد و هيچ دو عدد كاملي يافت نمي شود كه مربع يكي از آنها درست دو برابر مربع ديگري باشد. اين كشف سبب گفتگويي در ميان فيثاغورسيان شد . انها با موفقيت اين كشف ها را براي چنديد سال پنهان كردند.

 

 

با اين اعتقادات مرموز فيثاغورسيان از نظر همسايگان خود افرادي عجيب و حتي بنيادستيز به حساب مي آمدند و فعاليت هاي سياسي آنها سر انجام سبب تبعيد فيثاغورس شد. او به مگابونتوم كه شهري يوناني در جنوب ايتاليا بود رفت و در همانجا درگذشت. اگرچه طرفداران فيثاغورس نظريات او را ثبت كردند و احتمالا چيزي بر آنها افزودند با اين وجود هيچ يك از نوشته هاي او به جا نمانده است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۴۱:۳۸ توسط:admin موضوع:

زندگي نامه گاوس

گاوس

 

 

شناسنامه

زادروز: 30 آوريل 1777 ميلادي (11 ارديبهشت 1155 خورشيدي)

زادگاه: Deutschland, Braunschweig (برانشوايگ آلمان)

درگذشت: 23 فوريه ي 1855 ميلادي ( 4 اسفند 1234 خورشيدي)

پيشه: رياضي دان، دانشمند، نقشه كش

مليت: آلماني

 


كوتاه ترين توصيف درباره ي او :

بزرگ ترين رياضي دان آلماني است، و به عنوان يكي از برترين رياضي دانان همه دوران شناخته شده است، و شايد بتوان گفت كه برترين آنهاست.

 


روزگار كودكي

گاوس، اين رياضي دان آلماني، در خانواده اي محروم، در شهر برانشوايگ زاده شد. گفته مي شود كه هوش سرشار او زماني آشكار شد كه در سه سالگي اشتباهي را كه پدرش در محاسبه ي دارايي ها، بر روي كاغذ، انجام داده بود در ذهنش درست كرد. داستان ديگري كه درباره ي هوش بسيار او گفته مي شود آن است كه آموزگارش، در دبستان، براي سرگرم كردن شاگردان به آنان گفت شماره هاي 1 تا 100 را با هم جمع كنند؛ گاوس خردسال پاسخ درست را در چند ثانيه با به كارگيري يك بينش رياضياتي چشمگير به دست آورد. رهيافتي كه او به كار بست چنين بود: او دانست كه با جمع كردن دو به دوي عبارت ها از دو سر فهرست شماره ها پاسخ هر يك از اين جمع ها برابر خواهد شد:

1+100=101, 2+99=101, 3+98=101, ...

براي جمع كل هم خواهيم داشت:

50*101=5050

 

 

ميان‌سالي

گاوس در پايان نامه ي سال 1799 خود اثباتي بر قضيه ي بنيادين جبر ارائه كرد. اين قضيه ي مهم مي گويد كه "هر چندجمله اي درجه ي n، با به شمار آوردن ريشه هاي تكراري، داراي n جواب است".

 

آوازه ي او با انتشار Disquisitiones Arithmeticae (مقاله هاي حساب) در 25 سالگيش بسيار افزايش يافت. در سال 1807 به استادي رصدخانه و دانشگاه "گوتينگن" دست يافت و تا پايان زندگيش اين سِمت را در دست داشت. مقاله ي "نظريه ي حركت اجرام آسمانيِ در حال حركت در مقاطعي مخروطي پيرامون خورشيد" را در سال 1809، در هامبورگ، منتشر كرد؛ مقاله اي كه انگيزشي قوي را براي روش هاي درست مشاهده هاي اخترشناسي به دست داد. مقاله هاي اخترشناسي، مشاهده ها، محاسبه هاي مدار سياره ها و ستاره هاي دنباله دار و ... او همچنانكه بيشمارند بسيار ارزشمند نيز هستند.

 

توانمندي مغز گاوس در محاسبه بسيار شگفت انگيز بود. مشهور است هنگامي كه از او پرسيدند چگونه مي تواند مسير حركت سيارك سِرِس را با اين دقت پيشگويي كند، او پاسخ داد "لگاريتم ها را به كار مي برم". پرسشگر خواست بداند كه او چگونه شمار بسياري از عددها را مي تواند از جدول ها چنين سريع ببيند و بخواند. گاوس پاسخ داد " به آن ها نگاه كنم؟ چه كسي نياز دارد به آن ها نگاه كند؟ من آن ها در در ذهنم محاسبه مي كنم"!

 

گاوس ادعا كرد كه امكان هندسه ي نااقليدسي را كشف كرده است ولي هرگز آن را منتشر ننمود. اين يافته ي او يك جهش كليدي در دانش رياضي بود چنانكه رياضيدانان را از اين باور نادرست كه اصل هاي اقليدسي تنها راه پايداري هندسه هستند رهانيد. پژوهش در اين دامنه از هندسه، ما را به سوي نظريه ي نسبيت عمومي آينِشتاين راه مي نماياند، نظريه اي كه جهان را بر پايه ي هندسه ي نااقليدسي شرح مي دهد.

 

او تلاش خود را در زمينه ي "نظريه ي اعداد" و موضوع هاي تحليلي ديگر پي گرفت و مقاله هاي بسياري را براي Königliche Gesellschaft der Wissenschaften (انجمن پادشاهي علوم) در گوتينگن فرستاد.

 

 

كهن‌سالي، مرگ و پس از آن

نخستين مقاله ي او در زمينه ي الكترومغناطيس در سال 1833 ميلادي چاپ شد. پس از زماني كوتاه، تا مدت ها با Wilhelm Weber، فيزيكدان نامدار، براي ساخت دستگاه نوين مشاهده ي مغناطيس زمين و دگرگوني هاي آن، در ارتباط بود. ابزارهايي كه آنان ساختند "دستگاه انحراف مغناطيسي" و "مغناطيس سنج bifilar" بود.

 

با ياري وبر، در سال 1833 در گوتنگين، يك رصدخانه ي مغناطيس كه در ساختارش هيچ قطعه ي آهني نبود ساخت و در آن مشاهده هاي مغناطيسي را انجام داد؛ و از همين رصدخانه سيگنال هاي تلگرافي را به شهرك هاي پيرامون فرستاد و بدين گونه عملي بودن تلگراف الكترومغناطيسي را نشان داد. افزون بر اين ها، او يك انجمن با نام Magnetischer Verein (انجمن مغناطيسي) را بنياد نهاد كه در نوع خود در آلمان براي نخستين بار بوده است. او يك روش اندازه گيري شدت ميدان مغناطيسي افقي را گسترش داد كه در نيمه ي دوم سده ي بيستم به كار مي رفته است و نظريه ي رياضي براي جداسازي منابع دروني (هسته و پوسته) و بيروني (مغناطيس-سپهر) ميدان مغناطيسي زمين را حل كرد. مقاله هاي Resultate aus den Beobachtungen des magnetischen Vereins (نتايج انجمن هاي مشاهده هاي مغناطيسي) از سال 1836 تا 1839 منتشر شدند كه، در اين ميان، در سال هاي 1838 و 1839 دو مقاله ي بسيار ارزشمند گاوس منشر شد: Allgemeine Theorie des Erdmagnetismus (نيروي مغناطيسي كلي زمين) و Allgemeine Lehrsatz (قضيه ي عمومي) كه درباره ي نظريه ي "نيروهاي ربايشي مطابق با معكوس توان دوم فاصله" است.

 

ابزار ها و روش هايي كه بدين گونه منسوب به اوست در مشاهده هاي مغناطيسي در سراسر جهان به كار گرفته مي شوند. از ديگر كارهاي او همكاري در اندازه گيري هاي "هانوفري- دانماركي" درباره ي عمليات مثلثاتي و كماني بود (1821 - 1848)؛ همچنين دو مقاله را با عنوان Über Gegenstände der höheren Geodäsie (درباره ي موضوع برترين نقشه برداري) در سال هاي 1843 و 1846 منتشر كرد و نيز چندين و چند مقاله ي ديگر. گاوس در زمينه هاي گوناگون رياضي اعم از جبر، هندسه، و حساب ديفرانسيل و انتگرال نوآفريني هاي بنيادين بسياري را ارايه كرده است. گاوس چنين باور داشت كه رياضي بايد بازتابي از جهان واقع باشد؛ با اين باور، نوآفريني هاي او نقشي بنيادين در پيشبرد دانش رياضي داشته است. گاوس در ادبيات بسيار چيره دست بود و نيز زبان هاي مهم اروپايي نوين را به خوبي مي دانست. او همچنين هموَند "انجمن دانش هاي پيشرو در اروپا" بود. او در 23 فوريه ي 1855 در گوتينگن درگذشت.

 

 

جشن صد سالگي او در سال 1877 در زادگاهش برانشوايگ برگزار شد. كارها و پژوهش هاي گاوس از سوي "انجمن پادشاهي علوم" گوتينگن در سال هاي 1863 تا 1871 در هفت جلد گردآوري شد كه نويسنده ي آن ها E. J. Schering بوده است؛ نام آن كتاب ها از اين قرارند: 1. مقاله هاي حساب (Disquisitiones Arithmeticae) 2. نظريه ي اعداد 3. تحليل رياضي 4. هندسه و روش كم ترين مجذورات 5. فيزيك رياضياتي (Mathematical Physics) 6. اخترشناسي 7. نظريه ي حركت اجرام آسماني بيشتر نوشتارهاي رياضي محض او در جلدهاي دوم و سوم و چهارم جاي دارند (كه بايد "ربايش"را كه در جلد پنجم است به اين ها بيفزاييم). بعدها چند جلد ديگر هم افزون بر اين ها چاپ شد: Funamente der Geometrie usw (بنياد هندسه ) (1900) و Geodatische Nachträge zu Band IV (1903) كه آن ها افزون بر آن كه دربردارنده ي كارهاي گوناگون، مقاله ها، نقدها و يادداشت هايي درباره ي نوشته هاي خودش و نيز نوشته هاي ديگران در Göttingen gelehrte Anzeigen (اسناد دانش آموختگان گوتينگن) بود، مقدار چشمگيري از موضوع ها و نوشتارهاي چاپ نشده ي پيشين را نيز دربرداشت، Nachlass (دارايي شخص مرده).

 

 

زندگي خانوادگي

زندگي شخصي گاوس در سايه ي مرگ زودهنگام نخستين همسرش، Johanna Osthoff، در سال 1809 ميلادي و در پي آن مرگ پسر يك ساله اش لوييس، در سال 1810، تاريك شده بود. اين رويدادها گاوس را به چنان افسردگي فرو برد كه هرگز نتوانست از آن رهايي يابد. او با يكي از دوستان همسرش كه Friederica Wilhelmine Waldeck (Minna) نام داشت ازدواج كرد، ولي اين ازدواج دوم هم چندان فرخنده نبود. هنگامي كه همسر دومش در سال 1831 ميلادي، پس از يك بيماري طولاني، درگذشت يكي از دخترانش، Therese، نگهداري خانه و پرستاري از گاوس را تا پايان زندگي او پذيرفت.

 

گاوس شش فرزند داشت، سه فرزند از هر يك از همسرانش. از يوآنا : Joseph (1806-1873)، Wilhelmina (1808-1846) و Louis (1809-1810). از ميان همه ي فرزندان، ويلهلمينا را مي توان وارث تمام و كمال هوش گاوس دانست ولي مرگ او در جواني روي داد. از مينا والدك: Eugene (1811-1896)، Wilhelm (1813-1879) و Therese (1816-1864). اويگِنه پس از كشمكشي كه با پدرش داشت در سال 1832 ميلادي به آمريكا مهاجرت كرد. ويلهلم هم به كشاورزي پرداخت و پس از آن يك بازرگان موفق كفش شد. ترزه هم ازدواج كرد و تا پايان زندگي گاوس از او پرستاري كرد.

 

منش و شخصيت

گاوس به كمال در اخلاق و انسانيت باور داشت و نيز بسيار كوشا بود. او بسيار كم به نشر كارهايش مي پرداخت چرا كه از انتشار كارهايي كه رسيدگي و ويرايش نشده اند سر باز مي زد، كه اين هم هماهنگ با شعار "كم ولي پربار" اوست. پس از خواندن دفترچه يادداشت او آشكار شد كه در واقع چندين و چند مفهوم رياضي بسيار با ارزش را سال ها و يا حتي چند دهه پيش از آن كه از سوي معاصران او منتشر شود يافته است. تاريخ نويس نامدار رياضي، Eric Temple Bell، برآورد كرد كه اگر گاوس همه ي آنچه را كه مي دانست آشكار مي كرد دانش رياضي 50 سال پيش مي افتاد. (Bell, 1937) از سوي ديگر، گاوس را از آنجا كه از رياضيدانان جواني كه خواهان پيروي از او بودند پشتيباني نمي كرد نكوهش مي كنند. او بسيار كم، و شايد هرگز، با رياضيدان ديگري همكاري نكرد. گرچه گاوس چند دانشجو را پذيرفت ولي همه بيزاري او از تدريس را مي دانستند (گفته شده است كه او تنها در يك سخنراني علمي حضور داشت، كه در سال 1828 ميلادي در برلين برگزار شد). به هر روي، چندين تن از دانشجويان او رياضيداناني نامدار شدند كهRichard Dedekind ، Bernhard Riemann، و Friedrich Bessel از آن دسته بودند. پيش از مرگ Sophie Germain، گاوس اعطاي مدرك افتخاري به ژرمااين را پيشنهاد داد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۴۱:۱۸ توسط:admin موضوع:

زندگي نامه ارشميدس(رياضيدان)

ارشميدس

 

 

ارشميدس دانشمند و رياضيدان يوناني در سال 212 قبل از ميلاد در شهر سيراكوز يونان چشم به جهان گشود و در جواني براي آموختن دانش به اسكندريه رفت بيشتر دوران زندگيش را در زادگاهش گذرانيد و با فرمانرواي اين شهر دوستي نزديك داشت.

 

در اينجا سخن از معروفترين استحمامي است كه يك انسان در تاريخ بشريت انجام داده است در داستانها چنين آمده است كه بيش از 2000 سال پيش در شهر سيراكوز پايتخت ايالت يوناني سيسيل آن زمان ارشميدس مكانيكدان و رياضيدان و مشاور دربار پادشاه يمرون يكي از معروفترين كشفهاي خود را در خزينه حمام انجام داد روزي كه او در حمامي عمومي به داخل خزينه پا نهاد و در آن نشست و حين اين كار بالا آمدن آب خزينه را مشاهده كرده ناگهان فكري به مغزش خطور كرد او بلافاصله لنگي را به دور خود پيچيد و با اين شكل و شمايل به سمت خانه روان شد و مرتب فرياد مي زد يافتم يافتم، او چه چيزي را يافته بود؟

 

پادشاه به او ماموريت داده بود راز جواهر ساز خيانتكار در بار را كشف و او را رسوا كند شاه هيرون بر كار جواهر ساز شك كرده بود و چنين مي پنداشت كه او بخشي از طلايي را كه براي ساختن تاج شاهي به وي داده بود براي خود برداشته و باقي آن را با فلز ))نقره[ كه بسيار ارزانتر بود مخلوط كرده و تاج را ساخته است هر چند ارشميدس مي دانست كه فلزات گوناگون وزن مخصوص متفاوت دارند ولي او تا آن لحظه اين طور فكر مي كرد كه مجبور است تاج شاهي را ذوب كندآنرا به صورت شمش طلا قالب ريزي كند تا بتواند وزن آن را با شمش طلاي نابي به همان اندازه مقايسه كند اما در اين روش تاج شاهي از بين مي رفت پس او مجبور بود راه ديگري براي اين كار بيابد در آن روز كه در خزينه حمام نشسته بود ديد كه آب خزينه بالاتر آمد و بلافاصله تشخيص داد كه بدن او ميزان معيني از آب را در خزينه حمام پس زده و جا به جا كرده است.

 

او با عجله و سراسيمه به خانه بازگشت و شروع به آزمايش عملي اين يافته كرد او چنين انديشيد كه اجسام هم اندازه، مقار آب يكساني را جا به جا مي كنند ولي اگر از نظر وزني به موضوع نگاه كنيم يك شمش نيم كيلويي طلا كوچكتر از يك شمش نقره به همان وزن است«طلا تقريباٌ‌ دو برابر نقره وزن دارد) بنابراين بايد مقدار كمتري آب را جا به جا كند اين فرضيه ارشميدس بود و آزمايشهاي او اين فرضيه را اثبات كرد او براي اين كار نياز به يك ظرف آب و سه وزنه با وزنهاي مساوي داشت كه اين سه وزنه عبارت بودند از تاج شاهي هم وزن آن طلاي ناب و دوباره هم وزن آن نقره ناب او در آزمايش خود تشخيص داد كه تاج شاهي ميزان بيشتري آب را نسبت به شمش طلاي هم وزنش پس مي راند ولي اين ميزان آب كمتر از ميزان آبي است كه شمش نقره هم وزن آن را جا به جا مي كند به اين ترتيب ثابت شد كه تاج شاهي از طلاي ناب و خالص ساخته نشده بلكه جواهر ساز متقلب و خيانتكار آن را از مخلوطي از طلا و نقره ساخته است و به اين ترتيب ارشميدس يكي از چشمگيرترين رازهاي طبيعت را كشف كرد آن هم اينكه مي توان وزن اجسام سخت را با كمك مقدار آبي كه جا به جا مي كنند اندازه گيري كرد اين قانون«وزن مخصوص) را كه امروزه به آن چگالي مي گويند اصل ارشميدس مي نامند. حتي امروز هم هنوز پس از 23 قرن بسياري از دانشمندان در محاسبات خود متكي به اين اصل هستند.

 

به هر حال ارشميدس در رشته رياضيات از ظرفيتهاي هوشي بسيار والا و چشمگيري برخوردار بود او منجنيقهاي شگفت آوري براي دفاع از سرزمينهاي خود اختراع كرد كه بسيار سودمند افتاد او توانست سطح و حجم جسمهايي مانند كره، استوانه و مخروط را حساب كند و روش نويني براي اندازه گيري در دانش رياضي پديد آورد همچنين بدست آوردن عدد نيز از كارهاي گرانقدر وي است او كتابهايي در باره خصوصيات و روشهاي اندازه گيري اشكال و احجام هندسي از قبيل مخروط منحني حلزوني و خط مارپيچ، سهمي، سطح كره «ماده غذايي» و استوانه مي دانست علاوه بر آن او قوانيني در باره سطح شيب دار، پيچ اهرم و مركز ثقل كشف كرد.

 

ارشميدس در مورد خودش گفته اي دارد كه با وجود گذشت قرنها جاودان مانده و آن اين است «نقطه اتكايي به من بدهيد، من زمين را از جا بلند خواهم كرد» عين همين اظهار به صورت ديگري در متون ادبي زبان يوناني از قول ارشميدس نقل شده است اما مفهوم در هر دو صورت يكي است. ارشميدس هم چون عقاب گوشه گيري و منزوي بود در جواني به مصر مسافرت كرد و مدتي در شهر اسكندريه به تحصيل پرداخت و در اين شهر دو دوست قديمي يافت يكي كونون(اين شخص رياضيدان قابلي بود كه ارشميدس چه از لحاظ فكري و چه از نظر شخصي براي وي احترام بسيار داشت) و ديگري اراتوستن كه گر چه رياضيدان لايقي بود اما مردي سطحي به شمار مي رفت كه براي خويش احترام خارق العاده اي قائل بود.

 

ارشميدس با كونون ارتباط و مكاتبه دائمي داشت و قسمت مهم و زيبايي از آثار خويش را در اين نامه ها با او در ميان گذاشت و بعدها كه كونون درگذشت ارشميدس با دوسته كه از شارگردان كونون مكاتبه مي كرد.

 

يكي از روشهاي نوين ارشميدس در رياضيات به دست آوردن عدد بود وي براي محاسبه عدد پي، يعني نسبت محيط دايره به قطر آن روشي به دست داد و ثابت كرد كه عدد محصور مابين 7/1 3 و 71/10 3 است گذشته از آن روشهاي مختلف براي تعيين جذر تقريبي اعداد به دست داد و از مطالعه آنها معلوم مي شود كه وي قبل از رياضي دانان هندي با كسر هاي متصل يا مداوم متناوب آشنايي داشته است.


در حساب روش غير عملي و چند عملي يونانيان را كه براي نمايش اعداد از علائم متفاوت استفاده مي كردند، به كنار گذاشت و پيش خود دستگاه شمارشي اختراع كرد كه به كمك آن ممكن بود هر عدد بزرگي را بنويسيم و بخوانيم.

 

دانش تعادل مايعات بوسيله ارشميدس كشف شد و وي توانست قوانين آنرا براي تعيين وضع تعادل اجسام غوطه ور به كار برد.

 

همچنين براي اولين بار برخي از اصول ««مكانيك را به وضوح و دقت بيان كرد و قوانين اهرم را كشف كرد.

 

در سال 1906 ج.ل. هايبرگ مورخ دانشمند و متخصص تاريخ رياضيات يوناني در شهر قسطنطنيه موفق به كشف مدرك با ارزشي شد. اين مدرك كتابي است به نام قضاياي مكانيك و روش آنها كه ارشميدس براي دوست خود اراتوستن فرستاده بود. موضوع اين كتاب مقايسه حجم يا سطح نامعلوم شكلي با احجام و سطوح معلوم اشكال ديگر است كه بوسيله آن ارشميدس موفق به تعيين نتيج مطلوب مي شد. اين روش يكي از عناوين افتخار ارشميدس است كه ما را مجاز مي دارد كه وي را به مفهوم صاحب فكر جديد و امروزي بدانيم، زيرا وي همه چيز و هر چيزي را كه استفاده از آن به نحوي ممكن بود به كار مي برد تا بتواند به مسائلي كه ذهن او را مشغول مي داشتند حمله ور گردد دومين نكته اي كه ما را مجاز مي دارد كه عنوان متجدد به ارشميدس بدهيم روشهاي محاسبه اوست. وي دو هزار سال قبل از اسحاق نيوتن و لايب نيتس موفق به اختراع حساب انتگرال شد و حتي در حل يكي از مسائل خويش نكته اي را به كار برد كه مي توان او را از پيش قدمان فكر ايجاد حساب ديفرانسيل دانست.


زندگي ارشميدس با آرامش كامل مي گذشت همچون زندگي هر رياضيدان ديگري كه تامين كامل داشته باشد و بتواند همه ممكنات هوش و نبوغ خود را به مرحله اجرا درآورد زماني كه روميان در سال 212 قبل از ميلاد شهر سيراكوز را به تصرف خود درآوردند سردار رومي مارسلوس دستور داد كه هيچ يك از سپاهيانش حق اذيت و آزار و توهين و ضرب و جرح اين دانشمند ومتفكر مشهور و بزرگ را ندارند با اين وجود ارشميدس قرباني غلبه روميان بر شهر سيراكوز شد او به وسيله يك سرباز مست رومي به قتل رسيد و اين در حالي بود كه در ميدان بازار شهر در حال انديشيدن به يك مسئله رياضي بود، مي گويند آخرين كلمات او اين بود: دايره هاي مرا خراب نكن. به اين ترتيب بود كه زندگي ارشميدس بزرگترين دانشمند تمام دوران ها خاتمه پذيرفت اين رياضيدان بي دفاع 75 ساله در 278 قبل از ميلاد به جهان ديگر رفت.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۴۰:۴۰ توسط:admin موضوع:

زندگينامه ماري كوري

ماري كوري,زندگينامه ماري كوري,بيوگرافي ماري كوري, سرگذشت ماري كوري

 

 

 

 

ماري كوري در سال 1867 با نام ماريا اسكلو دووسكا در ورشو پايتخت لهستان متولد شد او در سن 19 سالگي به پاريس رفت تا در آنجا به تحصيل در رشته شيمي بپردازد . در آنجا با فيزيكدان جوان فرانسوي به نام پير كوري آشنا شد و اين آشنايي به ازدواج انجاميد.

 

 

 

ماري كوري در سال 1867 با نام ماريا اسكلو دووسكا در ورشو پايتخت لهستان متولد شد او در سن 19 سالگي به پاريس رفت تا در آنجا به تحصيل در رشته شيمي بپردازد . در آنجا با فيزيكدان جوان فرانسوي به نام پير كوري آشنا شد و اين آشنايي به ازدواج انجاميد.او به پير كوري در انجام آزمايشهاي عملي اش درباره الكتريسيته كمك مي كرد زماني كه او در سال 1895 در انباري چوبي كوچك كه آزمايشگاه او بود شروع به كار كرد نه او و نه هيچ كس ديگر چيزي درباره عنصر شيميايي راديم نمي دانست اين عنصر هنوز كشف نشده بود البته يكي از همكاران پژوهشگر پاريسي فيزيكدان فرانسوي «هانري بكرل» در آن زمان تشخيص داده بود كه عنصر شيميايي اورانيوم پرتوهايي اسراسر آميز نامرئي از خود مي افشاند او به طور اتفاقي يك قطعه كوچك از فلز اورانيوم را بر روي يك صفحه فيلم نور نديده كه در كاغذ سياه پيچيده شده بود گذاشته بود صبح روز بعد مشاهده كرد كه صفحه فيلم درست مثل اين كه نور ديده باشد سياه شده است بديهي بود كه عنصر اورانيوم پرتوهايي را از خود ساطع كرده بود كه از كاغذ سياه گذشته و برصفحه فيلم اثر كرده بود. بكرل اين فرايند را دوباره با سنگ معدني موسوم به (Pitch-blende) كه سنگي سخت و سياه قيرگون است كه از آن اورانيوم به دست مي آيد- تكرار كرد اين بار اثري كه سنگ بر روي صفحه فيلم گذاشته بود حتي از دفعه قبلي هم قوي تر بود بنابراين مي بايست به غير از عنصر اورانيوم يك عنصر پرتوزاي ديگر هم در سنگ وجود مي داشت او فرضيه خود را با خانواده كوري كه با او دوست بودند مطرح كرد آنها نيز اين راز را هيجان انگيز يافتند اين چه پرتوهاي نادري بودند كه در اشيايي كه پرتوهاي نوري معمولي از آنها عبور نمي كرد نفوذ مي كردند و از ميان آنها مي گذشتند؟

 

 

 

 

 

 

در آن زمان پير كوري در مدرسه فيزيك تدريس مي كرد ولي او تمام وقت آزاد خود را به كار مي برد تا به همسرش در آزمايشهايي كه انجام مي داد كمك كند رئيس مدرسه فيزيك يك انباري مضروبه كنار حياط مدرسه را در اختيار آنها گذاشت اين انبار فضايي بود كه آنها مي توانستند بدون هزينه اي دريافت كنند و بنابراين آن را قبول كردند قدم بعدي اين بود كه سنگ معدني سياه را تهيه كنند. اگر مي خواستند اقدام به خريد آن كنند خيلي گران تمام مي شد آنها به طوركلي اندگي اطلاع يافتند كه دولت اتريش هزاران كيلو از اين سنگها دارد كه چون اورانيومش را جدا كرده اند آنها را بي ارزش مي دانند چون خانواده كوري دنبال اورانيوم نبودند بلكه عنصر ناشناخته جديدي را جستجو مي كردند اين زباله ها را درست همان چيزي يافتند كه به آن نياز داشتند ماري و پير كوري اين توده هاي كثيف را با بيل درون ديگهاي بزرگي مي ريختند آنها را با مواد شيميايي مخلوط مي كردند و بر روي يك اجاق قديمي چدني حرارت مي دادند. دود سياه، خفه كننده و بدبوي غليظي كه از ديگها برمي خواست نفس آنها را تقريباً بند مي آورد و اشك چشمانشان را سرازير مي كرد. (با مراجعه به يادداشتهاي قطور آزمايشگاهي ماري و پيكر كوري معلوم مي شود كه آن دو نفر از شانزدهم دسامبر 1897 به مطالعه در باره پرتو بكرل يا پرتو اورانيوم پرداختند در آغاز ماري فقط به اين كار مشغول شد ولي از پنجم فوريه سال 1898 پير هم به او ملحق شد پير به اندازه گيري ها و بررسي نتايج پرداخت آن دو نفر عمدتاً شدت پرتوهاي كاني ها و نمكهاي مختلف اورانيوم و اورانيوم فلزي را اندازه گيري مي كردند در نتيجه تجربه هاي زياد آنها اين بود كه تركيبات اورانيوم كمترين راديواكتيويته را داشتند. راديواكتيويته اورانيوم فلزي از آنها بيشتر بود و كاني اورانيوم كه معروف به پشبلند بود بيشترين راديواكتيويته را داشت اين نتايج نشان مي داد كه احتمالاً پشبلند محتوي عنصري است كه راديواكتيويته اش خيلي بيشتر از راديواكتيويته اورانيوم است در دوازدهم آوريل 1898 كوري ها نظريه خود را به آكادمي علوم پاريس گزارش كردند در چهاردهم آوريل كوريها با همكاري لمون شيميدان فرانسوي به جستجوي عنصر ناشناخته مزبور پرداختند.

 

 

 

 

ماري كوري,زندگينامه ماري كوري,بيوگرافي ماري كوري, سرگذشت ماري كوري

 

 

 

 

نتيجه گرانبهاي اين كار پرزحمت و طاقت فرسا تنها چند قطره ازماده اي بود كه آنها اين ماده را در لوله هاي آزمايشگاهي نگهداري مي كردند بر اثر اين كارهاي طاقت فرسا در نخستين زمستان ماري كوري دچار نوعي عفوت و التهاب ريوي شد تمام فصل را مريض بود ولي پس ازبهبودي كار پختن مواد در ديگها را در آزمايشگاه از سر گرفت سال پس از آن نخستين دخترش به نام ايرنه متولد شد پير و ماري كوري در ماه جولاي (مرداد ماه) همان سال توانستند اين مسئله را انتشار دهند كه سنگ معدن (Pitch-blende) به غير از عنصر اورانيوم دو عنصر پرتوزاي ديگر را نيز در خود دارد نخستين عنصر را به ياد محل تولد و بزرگ شدن ماري كوري كه لهستان (Poland) بوده است، پولونيوم (Polonium) ناميدند و دومين عنصر را كه اهميت زيادي داشت راديوم ناميدند كه از واژه لاتين radius به معني پرتو الهام مي گرفت. در بيست و ششم دسامبر سال 1898 (پنجم دي ماه 1277) اعضاي آكادمي علوم پاريس گزارشي تحت عنوان «درباره ماده شديداً راديواكتيوي كه در پشبلند وجود دارد» آگاه شدند و اين روز تاريخ تولد راديوم است. پيدايش راديوم در ميان عناصر راديواكتيو طبيعي تقريباً به فوريت ثابت كرد كه اين عنصر مناسبترين عنصر راديواكتيو براي بسياري كارهاست به زودي معلوم شد كه نيمه عمر راديوم نسبتاً زياد است (1600 سال)كشف راديوم يكي از پيروزيهاي بنيادي علم است بررسي هاي انجام شده روي راديوم موجب دگرگوني هاي اساسي در دانش بشر درباره خواص و ساخت ماده شد و منجر به شناخت و دستيابي به انرژي اتمي شد خانواده كوري به همراه بكرل به خاطر كشفي كه پس از آن همه كارطاقت فرسا به آن نائل شدند در سال 1903 جايزه نوبل (فيزيك) را از آن خود كردند و به اين ترتيب توانستند وامهايي را كه براي كارهاي پژوهشي طولاني خود گرفته بودند، پرداخت كنند.

 

 

 

 

پير كوري در سال 1906 در 47 سالگي به علت تصادف با اتومبيل درگذشت مادام كوري پس از مرگ شوهرش به مطالعات خود ادامه داد و در سال 1910 موفق به تهيه راديوم خالص گرديد در اين هنگام استاد سوربون و عضو آكادمي طب شد و در سال1911 براي دومين بار به دريافت جايزه نوبل نائل شد (ماري كوري به غير از لينوس پاولينگ (برنده جايزه نوبل در شيمي در سال 1954، برنده جايزه صلح نوبل در سال 1962) تنها انساني است كه دوباره اين جايزه ارزشمند را از آن خود كرده است.) مادام كوري در چهارم ژوئيه 1934 يعني بيست و هشت سال بعد از مرگ شوهرش و در سن 67 سالگي درگذشت.

 

 

 

 

اين واقعيت كه پرتوهاي راديوم مي توانند بافتهاي زنده اندامها را از بين ببرند به عنوان مهمترين دستاورد كشف كوريها مشخص گرديد پزشكان و پژوهشگران علوم پزشكي به زودي دريافتند كه به اين وسيله مي توانند غده ها و بافتهاي بدخيم را كه در سرطان و همچنين بيماريهاي پوستي و غدد ترشحي بروز مي كنند، از بين ببرند بسياري از بيماران سرطاني كه توانسته اند با موفقيت معالجه شوند و از مرگ نجات يابند عمر دوباره و سلامتي خود را مرهون تلاشهاي ايثارگرانه و خستگي ناپذير و انگيزه والاي اين زن بي همتا هستند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۴۰:۰۴ توسط:admin موضوع:

افلاطون،نخستين معمار انديشه سياسي

افلاطون نخستين معمار انديشه سياسي

 


اكثر مراكز معتبر آدكادميك و فكري دنياي امروز، كم و بيش اتفاق نظر دارند كه در ميان انديشه پردازان بزرگ تاريخ جهان پنچ تن از اهميت و جايگاه ويژه‌اي در شكل دادن به انديشه و معرفت كنوني جهان برخوردارند. ارسطو در راس آنها قرار دارد و سپس افلاطون كه استاد وي بود در رده بعدي قرار مي‌گيرد. سه متفكر بزرگ بعدي عبارتند از: كانت، نيچه و ويتگشتاين مي‌باشند.

 

هنگامي كه سقراط جام زهر را سركشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت. افلاطون دوران درازي شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال مي‌كرد. محكوميت سقراط همچون يك متفكر و كهن سال ترين شهروند آتن از سوي هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادي كه در ميان آنها بروز كرد) تاثير عميقي بر استنباط فلسفي افلاطون نهاد. اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت. افلاطون پس از مرگ تراژيك استاد، مركز فعاليتهاي فلسفي و آموزشي خود موسوم به آكادمي را به خارج از آتن انتقال داد. كلمه آكادمي پس از افلاطون و تحت تاثير ابتكار او واژه‌اي جهان گستر شد و همين امروز نيز به مراكز علمي و دانشگاهي اطلاق ميشود. افلاطون كلمه آكادمي را از نام آكادموسAcademus كه يكي از قهرمانان و جنگجويان برجسته يونان باستان بود، برگرفته است. مهمترين علومي كه در آكادمي مورد تدريس يا به بيان دقيق‌تر مورد گفتگو و آزمون و تمرين قرار مي‌گرفتند، فلسفه، رياضي و تمرينات بدني بودند. بدين ترتيب افلاطون حيطه‌هاي تازه تري را براي بحث و بررسي مورد توجه قرار داد و به همين دليل نخستين نطفه‌هاي تفكر و انديشه در علوم گوناگون مانند علوم تربيتي، علوم سياسي و نظريه دولت، منطق ، ديدگاه درباره زن، فلسفه، دانش و روح و روان آدمي از سوي افلاطون پي ريزي شده است. اما مهمترين موضوع آموزشي آكادمي، فلسفه بود كه در يوناني به معناي عشق به معرفت و دانايي است.

 

افلاطون پس از محكوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوري عميق يافت. آموزه عدم خشونت در زندگي سياسي و اجتماعي نقش اساسي در ذهنيت و افكار افلاطون حك كرد و با همين درك در عمر طولاني حوزه‌هاي گوناگون تفكر و شناخت را مد نظر قرار داد. افلاطون براي دستيابي به پاسخ مربوط به چگونه زيستن انسان همه حيطه‌هاي انسان شناسي و اخلاق تا نظام سياسي و عدالت را همراه با دانشجويانش در آكادمي‌هاي فلسفي مورد گفتگو و تعمق قرار داد. اما بايد تاكيد كرد كه پرسش مركزي كه سالها فكر افلاطون را بخود مشغول كرده بود اين بود كه در جهان هستي كه همه موجودات و جانوران و اشيا و طبيعت در حال دگرگوني و «فرّار»‌اند، آيا چيزي وجود دارد كه فرّارناپذير، جاوداني و تغيير ناپذير باشد؟ در پاسخ به اين پرسش افلاطون اعلام كرد كه همه آنچه در طبيعت موجود است «فرّار» است و داراي خواص تغيير ناپذير اساسي نيست. به باور او همه آنچه در ديد انسان وجود دارد در اثر زمان دگرگوني مي‌يابد. بنابراين همه چيز بر اساس يك «شكل» پديد آمده است كه آن شكل جاودان و مستقل از زمان است. افلاطون بر اين باور بود كه مثلا قطعات اوليه‌اي كه براي خلق يك موجود زنده بعنوان نمونه اسب بكار ميايد، نمي‌تواند خود بخود و بدون وجود يك الگو و فكر كامل قادر به خلق اسب شده باشد. پس، بايد چنين قوه بزرگي در جايي وجود داشته باشد كه بتواند همه اسب‌ها را ، بدون اشتباه اسب بسازد و آن نيرو و يا آن چيز همان است كه خود شامل تغيير نميشود. چنين نيروي همان است كه «فرّار» نيست و جاوداني است.

 

ادامه اين شيوه استدلال افلاطون را به اين نتيجه رساند كه آنچه جاودان است و تغييرناپذير است، چيزي جز ذهن انسان نيست. بنابراين ذهن انسان جايگاه ويژه‌اي در انديشه افلاطون دارد. از همين نقطه حركت است كه افلاطون به «ايده كامل» رسيد كه در ماورا جهان هستي قرار دارد. در تداوم رشته زنجير اين استدلالات سرانجام افلاطون به اين باور رسيد كه آنچه ما از طبيعت مي‌بينيم فاقد يك واقعيت عيني و تنها انعكاس و جز ناچيزي از آن «ايده كامل» است.

 

افلاطون علاقه وافري به رياضي داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضي هر چند بار كه تكرار شود، تغيير نميكند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» مي‌ناميد. اما بطور كلي افلاطون درباره دانستني‌ها و دستيابي انسان به معرفت واقعي بسيار شكاك بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمي درك مي‌كند چندان مطمئن نيست.

 

انسان شناسي افلاطون بر تقسيم اعضاي بدن به سه قسمت استوار است: سر( مظهر عقل و تفكر)، سينه ( مظهر خواست و اراده ) و پايين تنه ( مظهر ميل و تمنا). هريك از اين سه قسمت گوياي يك ايده آل انساني نيز هستند. بعنوان نمونه عقل بايد در جستجوي ايده آل دانايي و زيركي باشد. «اراده» بايد در جستجوي ايده آل شجاعت باشد. «ميل» بايد در جستجوي ايده آل مهار و عنان انسان در برابر تمناها باشد. اگر هر سه اين ايده آلها از سوي انسان دنبال شود، به وجود يك انسان معتدل منجر ميشود. بنابراين‌هارموني و تعادل انسان براي افلاطون اهميت زيادي دارد و كسب آنرا از راه توجه به هر سه خواص اعضاي بدن كه در بالا آمد، ميسر ميداند.

 

نظريه دولت افلاطون نيز ادامه تفكر و نوع درك او در باره آدمي است. «سر جامعه» كه حكومت آن است مظهر عقل و نماد بهترين نخبگان جامعه است. «سينه جامعه» شامل حكام و قواي انتظامي آن است. و «پايين تنه جامعه» شامل سربازان و دهقانان است.

 

نظريه دولت افلاطون نيز در هماهنگي با ديگر نظريات فلسفي، انسان شناسي و هستي شناسي وي قرار دارد. لذا افلاطون نخستين نظريه پردازي است كه ميان همه اركان باورها و برداشتهايش يك هماهنگي عقلي و انسجام و توازن واقعي به چشم مي‌خورد. از اينرو جايگاه عقلا و فلاسفه در حكومت مهمترين عنصر «نظريه دولت» اوست.

 

 

افلاطون نخستين معمار انديشه سياسي

 


انديشه سياسي افلاطون


افلاطون بدون ترديد معمار اصلي فلسفه سياسي است. آموزه‌هاي او بنا كننده انديشه منسجم سياسي است. نظريه دولت او در يك سازگاري سيستماتيك با قرائت او از انسان و جامعه و قرائت از عدالت و آرمان بشري قرار دارد. از همين رو آموزه‌هاي افلاطون طي قرنها منبع الهام و مورد بحث همه متفكران و معتبرترين محافل فلسفي و سياسي جهان بوده است. دو پايه اصلي تفكر سياسي افلاطون آميزش عقل و حكومت و نخبه گرايي است. به باور افلاطون همه انسانها از توانايي و استعداد يكساني برخوردار نيستند. از اينرو «نخبگان» كه نسبت به افراد عادي از نظر هوش و قوه رهبري برتري دارند شايسته ترين افراد براي بدست گرفتن امور كليدي جامعه بويژه در امر حكومت و قضاوت هستند و اصولا امر حكومت در انحصار زبدگان بايد باشد.

 

افلاطون معتقد است كه اكثر انسانهاي عادي، ساده بين، راحت طلب و فاقد توانايي كشف حقيقت‌اند و تنها عده اندكي آن هم پس از يك دوران بسيار طولاني آموزش و آزمايش و تربيت روحي، فكري و بدني در سنين پس از پنجاه سالگي مجاز به مداخله در امر دشوار رهبري، حكومت و هدايت انسانها به سعادت و خوشبختي‌اند. دانش و اخلاق كه تنها عده اندكي از زبدگان از عهده كسب شان بر ميايند مهمترين تضمين در برابر خطرات مهمي چون بي لياقتي، كژروي و فساد حكومت است. افلاطون در آرمانشهر خود يك نظم اجتماعي آرماني را در برابر بشريت قرار ميدهد كه دو پايه اصلي آن عبارت از عدالت و حكومت زبدگان است.

 

از نگاه افلاطون دمكراسي امري غير عقلايي است و آزادي موجب بحران در جامعه و مانع دستيابي به انسان ايده آل ميشود. اما آن نخبگاني كه براي تربيت در آكادمي‌هاي مخصوص جهت رهبري جامعه برگزيده ميشوند، از ديد افلاطون بايد از هرگونه تعلق طبقاتي و خانوادگي و داشتن اموال خصوصي و حتي امكان ازدواج منع شوند تا مبادا عدالت و حقيقت فداي انگيزه‌هاي ديگر شود. افلاطون در رساله «جمهوريت» معيارهايي جهت گزينش شايسته ترين افراد براي حكومت پيش مي‌كشد كه بعقيده برخي از انديشه پردازان مدرن از منابع اصلي الهام حكومتهاي كمونيستي و فاشيستي در گزينش و تربيت كادرهاي رهبري بوده است. افلاطون يك دمكراسي مستقيم و گفتگوي عقلايي در ميان گروه اندك نخبگان را در كنار شرايطي مانند جدايي قدرت از ثروت و «حكومت فيلسوفان» ضامن يك نظم اجتماعي آرماني و عادلانه ميداند.

 


افلاطون از منظر امروز


انديشه‌هاي افلاطون پس از ۲۰۰۰ سال همچنان از پرنفوذترين آموزه‌ها در دنياي سياست است. در جهان امروز بدون ترديد دو ايدئولوژي از نظر قدرت نفوذ و گستردگي و كارآمدي در راس آموزه‌هاي سياسي قرار دارند كه عبارتند از ليبراليسم و افلاطونيسم (نخبه گرايي). گرچه كاربرد واژه افلاطونيسم چندان رايج نيست، اما خميرمايه اصلي انديشه افلاطون همان نخبه گرايي است كه مترادف با افلاطونيسم است. جوهر اصلي انديشه افلاطون تاكيد اساسي بر نقش و جايگاه كليدي دانشمندان، كارشناسان و متخصصان در اداره امور جامعه است. افلاطون به رهبري جامعه توسط نخبگان و آموزش ديدگان باوري عميق دارد و معتقد است كه قدرت گيري توده عوام كه اسير احساسات و روزمره گرايي‌اند، شيرازه جامعه را از هم مي‌گسلد و لذا قدرت واقعي بايد در اخيتار نخبگان قرار گيرد.

 

اما افلاطون به تفصيل درباره نخبگان توضيح ميدهد. منظور او از نخبگان نه نخبگان ديني و يا نخبگان خود گمارده بلكه كساني‌اند كه از راه زحمت فراوان به كسب دانش نائل شده و به انواع فضايل انساني از جمله عدم سواستفاده از قدرت شخصي دست يافته‌اند.

 

 

زندگينامه افلاطون

 

 

حضور انديشه‌هاي نخبه گرايانه افلاطون را امروز ميتوان در تمام حكومتهاي دمكراتيك موجود جهان ملاحظه كرد كه تركيبي از منتخبين شهروندان و كارشناسان حوزه‌هاي گوناگون هستند. بعنوان مثال در اتحاديه اروپا بخش مهمي از امور از سوي كارشناسان و متفكرين اداره ميشود و بحث در باره توازن ميان دمكراسي مشاركتي و نخبه گرايي از مهمترين چالشهاي آن است.

 

بايد خاطر نشان كرد كه دو مشكل اساسي نظام‌هاي دمكراتيك امروزي دنيا عبارت از تشكيل گروههاي لابي و نيز كندي روند اجراي قانون است. تشكيل انواع گروههاي لابي (گروههاي فشار قانوني) در همه نظام‌هاي دمكراتيك امروزي چوب لاي چرخ گردش دمكراتيك امور مي‌گذارد. اين گروهها كه متشكل از نمايندگان مراكز گوناگون مالي، تجاري، ايدئولوژيك، مدني و غيره مي‌باشند با انواع شگردها بر تصميم گيري سياستمداران اثر مي‌گذارند.

 

ثانيا كند بودن روند تصميم گيري و اجراي قوانين يكي ديگر از پديده‌هاي نظام‌هاي دمكراتيك است كه شكايت ونارضايتي بسياري از شهروندان از ادارات را بر مي‌انگيزد و عملكرد ضعيف مراكز تصميم گيري را باعث ميشود. بطور كلي روند قانوني حالتي كم سرعت دارد كه نياز به تصميم گيري بخردانه و دمكراتيك و رايزني از مهمترين علل آن است.

 

اين دو معضل اساسي دمكراسي در واقع هزينه سنگيني است كه همه نظام‌هاي دمكراتيك دنيا براي دفاع از خود بايد بپردازد. كند بودن روند كارها در نظام دموكراسي و هزينه‌اي كه قانونگرايي در بردارد، تقريبا همه روزه به زبانها و اشكال گوناگون مورد بحث جدي مطبوعات، انديشمندان، نظريه پردازان و فيلسوفان جهان امروز قرار دارد. در مورد گروههاي لابي بايد گفت كه اين معضل نه تنها در نظام سياسي امريكا بلكه در همه كشورهاي وجود دارد. گروههاي لابي كه معمولا منافع گروهي يا اقتصادي و يا ايدئولوژيك معيني را نمايندگي مي‌كنند به اشكال مختلف بر روند تصميم گيريها اثر مي‌گذارند. شبكه پيچيده تصميم گيريها و آيين نامه‌هاي قابل تفسير و وجود افراد منفعت جو زمينه‌هاي حضور و اثر گذاري قابل توجه گروههاي لابي يا فشار است كه هيچ نظام سياسي دمكراتيك از آن در امان نيست. به همين مناسبت است كه هربار اين معضلات ذاتي دمكراسي در موسسه‌هاي پژوهشي و نيز نهادهاي تصميم گيرنده مورد بحث قرار مي‌گيرد، دو آلترناتيو طبيعي در برابر آنها مطرح ميشود كه يكي از آنها تصميم گيري كارشناسان و نخبگان و ديگري ايجاد نهادهاي كنترل كننده قدرت است. مهمترين امتياز نخبه گرايي، تصميم گيري بر اساس داده‌هاي كارشناسي و علمي و عقلي و نيز سرعت عمل و سلامت تصميم گيري بدون توجه به منافع گروههاي فشار است. در حقيقت بسياري از جنبه‌هاي زبده گرايانه مورد نظر افلاطون در نظام‌هاي سياسي امروزي كاربردي واقعي و تكميلي يافته است.

 

جهاني شدن يكي ديگر از تهديدهاي مهم دمكراسي در جهان امروز بشمار ميايد. در اين ترديدي نيست كه دمكراسي و مردم سالاري پروژه‌اي ملي و تنظيم كننده حوزه روابط انتخاب كنندگان و منتخبين است. اما روند جهاني شدن شكاف ميان ايده آل و واقعيت در كاركرد دمكراسي را به ميزان چشمگيري افزايش ميدهد و منتخبين را نه در برابر انتخاب كنندگان بلكه در برابر ديگر بازيگراني قرار ميدهد كه منافعي جز انتخاب كنندگان راهنماي رفتار آنهاست.

 

از سوي ديگر يكي از ضعف‌هاي كليدي انديشه نخبه گرايانه فقدان ساز و كارهاي كنترل كننده در نظام نخبه گراست. اما افلاطون خود بر اين ضعف اساسي آگاه بود. به همين دليل وي يك شرط اساسي را براي تحقق نظام رهبري نخبگان مورد تاكيد جدي قرار داده است كه عبارت از اين است كه زمامداران حق داشتن خانواده و دارايي را نبايد داشته باشند. افلاطون بارها تاكيد مي‌كند كه در غير اينصورت دولتمداران منافع شخصي را بر منافع همگاني ترجيح خواهند داد. اما نبايد فراموش كرد كه در سيستم فكري افلاطون انسانها بطور مادر زاد از استعدادهاي متفاوت برخوردارند. به باور افلاطون اكثريت مردم از عقل لازم براي هدايت جامعه برخوردار نيستند و تنها عده اندكي داراي عقل، استعداد و توان رهبري جامعه‌اند.

 

بهرحال با گذشت بيش از ۲۰۰۰ سال از آموزه‌هاي افلاطون امروز ترديدي نيست كه در عالم واقعي انساني، وجود زبدگان مطلوب افلاطون كه از زندگي خانوادگي و داشتن ثروت چشم بپوشند، تنها يك خواب و خيال است. اما دمكراسي با وجود ضعف‌هاي دروني آن از امكانات و قابليتهاي بسياري براي رشد همگاني افراد جامعه برخوردار است. لذا نخبه گرايي مورد نظر افلاطون از اين منظر كه از دانش و توان زبدگان بايد براي تكميل دمكراسي و غلبه بر ضعفهاي آن سود جست، همچنان اهميت خود را حفظ كرده و در سر هر آزمون و بزنگاه مهم سياسي روز آمد بودن خود را اثبات مي‌كند. لذا امروزه در همه نظام‌هاي دمكراتيك جهان اين توازن ميان مردم سالاري و زبده گرايي به اين شكل ايجاد گرديده است كه حفظ مغزها و انديشه‌ها و دادن جايگاهي مهم به آنان در نظام سياسي و اجتماعي همچون بهترين سرمايه‌هاي اجتماعي هر نظام دمكراتيك محسوب ميشود.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۹:۴۲ توسط:admin موضوع:

زندگينامه ي لقمان حكيم

زندگينامه لقمان حكيم

 

 

لقمان حكيم، غلام سياهي بود كه در سرزمين سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره اي سياه و نازيبا داشت،ولي از دلي روشن، فكري باز و ايماني استوار برخوردار بود.

 

 

او كه در آغاز جواني برده اي مملوك بود، به دليل نبوغ عجيب و حكمت وسيعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ي آفاق شد. او مردي امين بود، چشم از حرام فرو مي بست، از اداي حرف ناسزا و بي مورد پرهيز مي كرد و هيچگاه دامن خود را به گناه نيالود و همواره در امور زندگي شرط عفت و اخلاص را رعايت مي كرد. اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالي مي گذراند و براي گذراندن امور زندگي به حرفه خياطي و يا درودگري مشغول بود. (بعضي گويند لقمان بنده اي بود حبشي كه از راه شباني معيشت خود را مي گذراند.) لقمان از خنده بي مورد و استهزاء ديگران پرهيز مي كرد و هيچگاه اراده خود را تسليم خشم و هواي نفس نمي كرد. از كاميابي در دنيا مغرور و از ناكامي اندوهگين نمي شد و صبر و شكيبايي او به حدي بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبوني ديدگان خود را به سرشك غم نيالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعي وافر داشت و هرگز به دو كس كه با يكديگر مخاصمه و منازعه يا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن كه در ميان ايشان اصلاح كرد. بيشتر وقت خود را در همنشيني با فقها و دانشمندان و پادشاهان مي گذراند و مسئوليت خطير آنها را گوشزد مي كرد و آنها را از كبر و غرور برحذر مي داشت و خود نيز از احوال ايشان عبرت مي گرفت. در اين شرايط بود كه لقمان شايسته پوشيدن جامه حكمت شد و سپس در نيمروزي گرم كه مردم در خواب قيلوله بودند جمعي از فرشتگان كه لقمان قادر به رؤيت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پيغمبري خدا جويا شدند.

 

 

لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خداي متعال مرا به قبول اين امر خطير امر كند، فرمان او را با ديده منت خواهم پذيرفت و اميد و يقين دارم كه در آن صورت او مرا در اين كار ياري خواهد كرد و علم و حكمتي كه لازمه اين وظيفه باشد به من عطا خواهد كرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ مي كند، ولي اگر اختيار رد يا قبول اين امر با من باشد، از پذيرش اين مسئوليت بزرگ عذر خواهم خواست و عافيت را اختيار مي كنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذيرش اين مسئوليت را جويا شدند، لقمان گفت: حكومت بر مردم اگر چه منزلتي عظيم دارد، ولي كاري بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاريكي هاي بيكراني وجود دارد كه هر كس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقيم و راه رستگاري منحرف گردد و هر كس از آنها برهد به فلاح و رستگاري نائل خواهد شد. خواري و گمنامي دنيا در برابر عزت و بزرگواري آخرت گوارا است ولي اگر هدف كسي جاه و جلال دنيوي باشد، دنيا و آخرت هر دو را از كف خواهد داد، زيرا عزت و نعمت دنيا موقت و عاريه است و چنين كسي به نعمت و عزت جاودان اخروي نيز دست نخواهد يافت. فرشتگان كه به عقل سرشار لقمان پي بردند او را تحسين كردند و خداي تعالي او را مورد لطف و عنايت قرار داد و سرچشمه حكمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سيل حكمت و نور معرفت بر زبان و بيان لقمان جاري گردد و تشنگان حقيقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حكمت خود سيراب سازد و در اين ميان فرزند برومند لقمان كه نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بيشتر مورد خطاب او قرار مي گرفت گرچه نصايح لقمان بيشتر جنبه عمومي داشت.

 

 

 

نصايح لقمان به فرزندش

 

 

نصايح لقمان حكيم به فرزندش

 


سعي لقمان بر اين بود كه در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شكر خدا را به جاي آور، براي خدا شريك قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است. فرزندم: اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند كوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و كيفر آن خواهي رسيد. فرزندم: نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محكم گردد و از ارتكاب فحشا و منكر مصون باشي و چون به حد كمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزكيه روح دعوت و رهبري كن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شكيبا باش. فرزندم: نسبت به مردم تكبر مكن و به ديگران فخر مفروش كه خدا مردم خودخواه و متكبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز كه در تحقيرت خواهند كوشيد، نه آنقدر شيرين باش كه ترا بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند. فرزندم: در راه رفتن نه به شيوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذليل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملايم سخن بگو زيرا صداي بلند، بيرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است. فرزندم: از دنيا پند بگير و آن را ترك نكن كه جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نكن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو كه زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني! فرزندم: دنيا درياي ژرف و عميقي است كه دانشمندان فراواني را در خود غرق كرده است پس براي عبور از اين دريا، كشتي از ايمان و بادباني از توكل فراهم كن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش كه اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاك شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي. فرزندم: در زندان شب و روز زماني را براي كسب علم و دانش منظور كن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت كن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند. فرزندم: هزار دوست اختيار كن و بدان كه هزار رفيق كم است و يك دشمن ميندوز و بدان كه يك دشمن هم زياد است. فرزندم: دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است كه آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زكات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور كه درخت با ميوه ي خوب كامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تكميل مي شود.

 

 

 

لقمان از ديدگاه امام صادق عليه السلام

 

 

لقمان از ديدگاه امام صادق عليه السلام

 

 

از امام صادق عليه السلام سؤال كردند خدا چه حكمتي به لقمان داد كه از او در قرآن ياد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حكمتي كه به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طايفه و نه هيكل و زيبايي، بلكه او مردي بود در كار خدا نيرومند، در راه او پرهيزكار، ساكت، با وقار، دقيق، آينده نگر، تيزبين و پند آموز. او روزها نمي خوابيد و هميشه بر اعمال خود كنترل و نظارت دقيق داشت. از ترس گناه هيچگاه نمي خنديد، غضب و شوخي نمي نمود، خداوند به او اولاد زيادي بخشيد و در حالي كه همه آنها قبل از وي جان سپردند با صبر و شكيبايي مصائب را تحمل كرد و به رضاي خدا راضي بود و براي هيچ يك اشك بر ديدگان جاري نكرد. هر گاه به دو نفر كه اختلاف و يا نزاع داشتند برخورد مي كرد ميان آنان صلح و صفا برقرار مي ساخت و آتش كينه و عداوت را در آنها خاموش مي ساخت.

 

 

 

لقمان از ديدگاه مفسرين

 

 

دسته اي از مفسرين معتقدند او پيامبر بوده ولي اغلب او را حكيمي فرزانه دانسته اند. در سياهي چهره او ترديدي نيست ولي حكمت بي نظيرش، سيرت او را بسيار منور كرده بود. كسي از او پرسيد مگر تو همدوش ما گوسفند چراني نمي كردي چه شد كه به اين مقام و منزلت رسيدي؟ لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ كردم، راست گفتم و از حرف بي فايده و بي مورد پرهيز كردم. بعضي گفته اند او پسر خواهر ايوب بوده و بعضي ديگر او را پسر خاله ايوب معرفي كرده اند و عده اي ديگر او را از عمو زادگان ابراهيم عليه السلام دانسته اند.

 

 

آرامگاه لقمان حكيم

 

 

نمونه هايي از حكمت لقمان

 

 

لقمان در آغاز، برده خواجه اي توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عين جاه و جلال و ثروت و مكنت دچار شخصيتي ضعيف و در برابر ناملايمات زندگي بسيار رنجور بود و با اندك سختي زبان به ناله و گلايه مي گشود، اين امر لقمان را مي آزرد اما راه چاره اي به نظر او نمي رسيد، زيرا بيم آن داشت كه با اظهار اين معني، غرور خواجه جريحه دار شود و با او راه عناد پيش گيرد. روزگاري دراز وضع بدين منوال گذشت تا روزي يكي از دوستان خواجه خربزه اي به رسم هديه و نوبر براي او فرستاد. خواجه تحت تأثير خصائل ويژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف كرد و لقمان با روي گشاده و اظهار تشكر آنها را تناول كرد تا به قطعه آخر رسيد، در اين هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد كه خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زياد رو به لقمان كرد و گفت: چگونه چنين خربزه تلخي را خوردي و لب به اعتراض نگشودي؟ لقمان كه دريافت زمان تهذيب و تأديب خواجه فرا رسيده است، به آرامي و با احتياط گفت: واضح است كه من تلخي و ناگواري اين ميوه را به خوبي احساس كردم اما سالهاي متمادي من از دست پر بركت شما، لقمه هاي شيرين و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود كه با دريافت اولين لقمه ناگوار، شكوه و شكايت آغاز كنم. خواجه از اين برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبوني خود در برابر ناملايمات پي برد و در اصلاح نفس و تهذيب و تقويت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شكيبايي بياراست. روزي ديگر خواجه لقمان در سرايي، سفره اي گسترده بود و ميهمانان خود را در سايه جود و كرمش پذيرايي مي كرد. لقمان كه در خدمت ميهمانان و تهيه وسايل رفاه ايشان سعي وافر داشت از شنيدن سخنان بيهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتي بود تا عادت زشت آنها را گوشزد كند و در اصلاح و تهذيب آنها گامي بردارد. در اين هنگام گروهي از ميهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندي ذبح كند و غذايي از بهترين اعضاءِ گوسفند مهيا سازد. لقمان غذايي لذيذ از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد ميهمانان آورد. روزي ديگر خواجه امر كرد، از بدترين اعضاءِ گوسفند، غذايي آماده سازد، لقمان بار ديگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهيا كرد. خواجه با تعجب پرسيد: چگونه است كه اين دو عضو گوسفند هم بهترين و هم بدترين هستند؟ لقمان پاسخ داد: اين دو عضو مهمترين اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانكه اگر دل سرشار از نيت خير و زبان گوياي حكمت و معرفت و حلاّل مشكلات و مسايل مردم باشد، اين دو عضو بهترين اعضاء هستند و هر گاه دل بدانديش و پست نيت باشد، زبان گوياي غيبت و تهمت و محرك فتنه و فساد، هيچيك از اعضا، بدتر و زيان بارتر از اين دو عضو نخواهد بود. لقمان نيك و بد هر كاري را مشروط به رضاي وجدان و خشنودي خداوند مي دانست و تمجيد و تحسين خلق را هدف خود قرار نمي داد و از خرده گيري و عيبجويي آنها نيز هراسي نداشت و اين موضوع را نيز همواره به فرزند خود گوشزد مي نمود، تا روزي به جهت اطمينان خاطر، تصميم گرفت اين حقيقت را نزد پسر خود مصور سازد. لقمان به فرزند خود گفت: مركب را آماده ساز و مهياي سفر شو. چون مركب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پياده دنبال خود روان كرد. در اين حال گروهي كه در مزارع خود مشغول كار بودند آنها را نظاره كردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلي، خود سواره است و كودك معصوم را پياده به دنبال مي كشد. سپس لقمان خود از مركب پياده شد و پسر را سوار بر مركب كرد تا به گروهي ديگر از مردم رسيد، اين بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بي ادب و بي تربيتي، پدر پير و ضعيف خود را پياده گذاشته و خود با نيروي جواني و تنومندي بر مركب سوار است. حقا كه در تربيت او غفلت شده است. در اين حال لقمان نيز همراه فرزند خود سوار مركب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسيدند، مردم اين قوم چون آنها را ديدند گفتند: عجب مردم بي رحمي، هر دو چنين بار سنگيني را بر حيوان ناتوان تحميل كرده اند و هيچ يك زحمت پياده روي را به خود نمي دهند. در اين هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب پياده شدند و راه را پياده ادامه دادند تا به دهكده ي ديگري رسيدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نكوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگريد، پير سالخورده و جوان خردسال هر دو پياده در پي مركب مي روند و جان حيوان را از سلامت خود بيشتر دوست دارند. چون اين مرحله از سفر نيز تمام شد لقمان با تبسمي معني دار به فرزند خود گفت: حقيقت را در عمل ديدي، اكنون بدان كه هيچگاه خشنودي تمام مردم و بستن زبان آنها امكان پذير نيست؛ پس خشنودي خداوند و رضاي وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسين و تمجيد يا توبيخ و نكوهش ديگران توجهي نكن. لقمان همواره رعايت اعتدال و ميانه روي را از شروط كاميابي و موفقيت در امور زندگي مي دانست و رعايت اين اصل را در كليه شئون زندگي لازم و ضروري مي شمرد و معتقد بود افراط و تندروي مي تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگي تبديل كند. لقمان براي درك صحيح اين موضوع، با بياني جالب و منطقي، فرزند خود را چنين نصيحت كرد: فرزندم اين نصيحت پدر را همواره آويزه گوش خود كن و در زندگي همواره لذيذترين غذاها را ميل كن و فاخرترين جامه ها را بپوش و در بهترين بستر بيارام و از زيباترين زنان ، انتخاب كن . فرزند لقمان از نصايح پدر سخت متعجب شد، زيرا پدر كه همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگي تشويق مي كرد، اين بار او را به افراط و تن پروري ترغيب مي نمود. لذا علت را از پدر خويش جويا شد. لقمان گفت: منظور من از اين سخن آن بود كه اگر زماني براي برآوردن حاجت خود اقدام كني كه ضرورت و شدت آن به اوج خود رسيده باشد، از ساده ترين آنها عالي ترين مراتب لذت را خواهي برد. اگر هنگامي براي خواب و استراحت اقدام كني كه بي خوابي حواس و قواي تو را تحت تأثير و تسخير خود قرار داده باشد، در اين حال پاره خشتي بهتر از بالش پَر و بستري زبر و خشن خوشآيندتر از ملايمترين آنها خواهد بود. فرزندم اگر زماني بر سر سفره بنشيني كه گرسنگي، صبر و طاقت از تو بريده باشد، ساده ترين غذاها براي تو لذيذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نياز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پيشين قابل استفاده نباشد، جامه كرباس از خلعت شاهانه براي تو برازنده تر خواهد بود... مريدي خلاصه معرفت و روح حكمت لقمان را جويا شد وي گفت: خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگي آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتي بر خود روا نمي دارم و آنچه به عهده من است در آن سستي و كوتاهي نمي كنم.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۹:۱۷ توسط:admin موضوع:

آشنايي با زندگي مصطفي رحماندوست

مصطفي رحماندوست

 

 

بچه‌ها بازي‌ مي‌كردم‌ و درس‌ مي‌خواندم. اسباب‌بازي‌ مهمي‌ نداشتم. وسيلهِ‌ بازي‌ فردي‌ من‌ جوي‌ آب‌ توي‌ كوچه‌ بود. سدّي‌ جلو خانه‌مان‌ مي‌ساختم‌ و حركت‌ آب‌ را به‌ سوي‌ درختهاي‌ حاشيهِ‌ جوي‌ هدايت‌ مي‌كردم. حوضچه‌اي‌ هم‌ پديد مي‌آمد كه‌ من‌ پاچهِ‌ شلوارم‌ را بالا بزنم‌ و پاهايم‌ را در خنكي‌ آب‌ حوضچه‌ بازي‌ بدهم.

كلاس‌ پنجم‌ دبستان‌ بودم‌ كه‌ فهميدم‌ مي‌توانم‌ شعر بگويم. بعد از نيمه‌ شبي‌ از خواب‌ بيدارم‌ كردند كه‌ به‌ حمام‌ برويم. هفته‌اي‌ يك‌ بار شبها به‌ حمام‌ مي‌رفتيم، چون‌ حمام‌ محلّه‌ ما روزها زنانه‌ بود. بوق‌ حمام‌ را كه‌ مي‌زدند از خواب‌ بيدارمان‌ مي‌كردند و با چشمهاي‌ خواب‌آلوده‌ كوچه‌هاي‌ تاريك‌ را بقچه‌ به‌ بغل‌ پشت‌ سر مي‌گذاشتيم‌ تا به‌ حمام‌ برسيم. در حمام‌ كار ما بچه‌ها كمك‌ كردن‌ به‌ بزرگترها بود: سرِ يكي‌ آب‌ مي‌ريختيم، پشت‌ آن‌ يكي‌ را كيسه‌ مي‌كشيديم‌ وآن‌ شب‌ هم‌ به‌ دستور پدر، مشغول‌ كمك‌ كردن‌ به‌ بندهِ‌ خدايي‌ بودم‌ كه‌ بسيار ضعيف‌ و لاغر بود. پوست‌ و استخواني‌ بود و ستون‌ فقراتش‌ را مي‌شد شمرد. تعجب‌ كردم. علت‌ لاغري‌ پيش‌ از حدش‌ را پرسيدم. از روزگار ناليد و بيماري‌ طولاني‌ و اين‌ كه‌ مسافر است‌ و بايد به‌ شهرش‌ برگردد. آمده‌ بود تا تن‌ و بدني‌ بشويد. به‌ خانه‌ كه‌ برگشتم‌ نتوانستم‌ بخوابم. سعي‌ كردم‌ شرح‌ رنج‌ آن‌ بندهِ‌ خدا را بنويسم. نوشتم:

 

 

بود مسافر يكي‌ اندر به‌ راه‌

 

توشه‌ كم‌ راه‌ فزون‌ بي‌پناه‌

 

 

و همين‌طوري‌ ادامه‌ دادم‌ و فردا، سر كلاس‌ خواندم‌ و معلم‌ گفت‌ كه‌ تو شاعري‌ و اين‌ كه‌ نوشته‌اي‌ شعر است. بعدها فهميدم‌ كه‌ بيت‌ نخست‌ اين‌ نوشته‌ام، برگرفته‌ از يكي‌ از ابيات‌ صامت‌ بروجردي‌ است. صامت‌ و قمري‌ هم‌ داستاني‌ در كودكي‌هاي‌ من‌ دارند. پدرم‌ كنار كرسي‌ مي‌نشست‌ و با آواز صامت‌ و قمري‌ مي‌خواند. هر دو شاعر دربارهِ‌ كربلا هم‌ سرده‌ بودند. پدرم‌ قوي‌ بنيه‌ بود. وقتي‌ شعرهاي‌ كربلايي‌ را مي‌خواند اشكش‌ درمي‌آمد. براي‌ من‌ كه‌ ايشان‌ را قوي‌ و زورمند مي‌ديدم، ديدن‌ اشك‌ و اندوهشان‌ عجيب‌ بود. خيلي‌ دلم‌ مي‌خواست‌ بدانم‌ آن‌ كلمه‌هاي‌ سياهي‌ كه‌ بر كاغذ ديوان‌ صامت‌ و قمري‌ نقش‌ بسته‌ چه‌ چيز هستند و چه‌ قدرتي‌ دارند كه‌ پدر زورمندم‌ را به‌ گريه‌ مي‌نشانند. اين‌ بود كه‌ تا سواددار شدم، سعي‌ كردم‌ شعرهاي‌ اين‌ دو ديوان‌ را بخوانم. صامت‌ فارسي‌ بود و با حروف‌ سربي‌ چاپ‌ شده‌ بود و كمي‌ مي‌توانستم‌ كلماتش‌ را بفهمم. اما قمري‌ تركي‌ بود و چاپ‌ سنگي‌ و فاصله‌ سواد من‌ و آن‌ ديوان‌ بسيار.

 

 

نخستين ‌شعرهايي‌كه‌ حفظ كردم، شعرهاي ‌مثنوي‌ مولوي‌ بود. مرحوم‌ مادرم‌ گاه‌ و بي‌گاه‌ قصه‌هاي‌ مثنوي‌ را زمزمه‌ مي‌كردند. نيم‌ دانگ‌ صدايي‌ داشتند و براي‌ دل‌ خودشان‌ مثنوي‌ را كه‌ در مدرسه‌ كودكي‌ و در خانهِ ‌پدر آموخته ‌بودند، از حفظ ‌مي‌خواندند. من ‌عاشق ‌زمزمه‌هاي ‌گرم‌ مادر بودم. وقتي ‌به‌ كارِ خانه‌ مشغول‌ بودند و مثنوي‌ هم‌ مي‌خواندند، سكوت‌ مي‌كردم‌ و سراپا گوش‌ مي‌شدم‌ كه‌ جام‌ وجودم‌ را از شراب‌ پرعاطفه‌ و گرم‌ شعرهايي‌ كه‌ مي‌خواندند لبريز كنم.

 

 

يكي‌ از سخت‌ترين‌ كارهاي‌ آن‌ روزگار، "لباس‌ شستن" بود. مخصوصاً در سرماي‌ زمستان. گرم‌ كردن‌ آب‌ و چنگ‌ زدن‌ لباسها در تشت‌ لباسشويي‌ و بعد آب‌ كشيدن‌ لباسهاي‌ شسته‌ شده، ماجراهايي‌ داشت. خشك‌ كردن‌ لباسهايي‌ هم‌ كه‌ روي‌ بند رخت‌ چند روز يخ‌ مي‌زدند، ماجراي‌ ديگري‌ بود. تا مادرم‌ مشغول‌ شستن‌ لباس‌ مي‌شد، من‌ خودم‌ را كنار بساط‌ شستن‌ لباس‌ مي‌رساندم. آستينم‌ را بالا مي‌زدم‌ و در كنار مادر مشغول‌ چنگ‌ زدن‌ لباسها مي‌شدم‌ تا صداي‌ مادر بلند شود و زمزمه‌ كند:

 

 

ديد موسي‌ يك‌ شباني‌ را به‌ راه‌

 

كو همي‌ گفت‌ اي‌ خدا و اي‌ اِله‌

 

تو كجايي‌ تا شوم‌ من‌ چاكرت‌

 

چارقت‌ دوزم، كنم‌ شانه‌ سرت.

 

 

وقتي‌ هم‌ شستن‌ لباسها يعني‌ وقتي‌ حدود صبح‌ زود تا ظهر تمام‌ مي‌شد، لباسهاي‌ شسته‌ شده‌ را توي‌ سطل‌ و تشتي‌ مي‌ريختيم‌ و روي‌ سر مي‌گذاشتيم‌ تا به‌ خانه‌اي‌ برسيم‌ كه‌ چشمهِ‌ آبي‌ داشته‌ باشد و لباسها را آب‌ بكشيم.

 

 

معمولاً چشمه‌ها در زيرزمين‌ قرار داشتند، ده بيست‌ پله‌ از كف‌ حياط‌ پايين‌تر. برق‌ كه‌ نبود، جايي‌ تاريك‌ بود و ساكت. تنها زمزمهِ‌ آب‌ چشمه‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد. چه‌ جايي‌ بهتر از آن‌ براي‌ زمزمه‌ مثنوي. ترس‌ از نامحرمي‌ كه‌ صدا را هم‌ بشنود در كار نبود.

 

 

از جالب‌ترين‌ سرگرمي‌هاي‌ گروهي‌ آن‌ روزگار دعواي‌ محله‌ به‌ محله‌ بچه‌ها بود در خارج‌ از مدرسه‌ و مشاعره‌ در داخل‌ مدرسه. من‌ در هر دو فعاليت‌ گروهي‌ آن‌ روزگار فعال‌ بودم.

 

 

شاهِ محله‌ خودمان‌ مي‌شدم‌ و به‌ بچه‌هاي‌ محله‌ ديگر حمله‌ مي‌كرديم. كتك‌ مي‌خورديم‌ و مي‌زديم‌ و بعد رفيق‌ مي‌شديم‌ تا بهانهِ‌ ديگري‌ براي‌ دعوا پيش‌ آيد. در مدرسه‌ هم‌ يكي‌ از پاهاي‌ اصلي‌ مشاعره‌ بودم. حافظ‌ كهنه‌اي‌ در خانهِ‌ خاله‌ام‌ بود. به‌ هر بهانه‌اي‌ به‌ خانهِ‌ خاله‌ مي‌رفتم‌ تا حافظ‌ آنها را به‌ دست‌ بگيرم‌ و چند بيتي‌ حفظ‌ كنم. وقتي‌ به‌ من‌ گفته‌ شد كه‌ شاعرم، كم‌ نمي‌آوردم. هر جا بيتي‌ مي‌خواستند كه‌ حفظ‌ نبودم، في‌البداهه‌ بيتي‌ بي‌معني‌ يا با معني‌ از خوم‌ سر هم‌ مي‌كردم‌ و تحويل‌ مي‌دادم.

 

 

پس‌ از گذراندن‌ شش‌ سال‌ ابتدايي‌ وارد دبيرستان‌ شدم. سه‌ سال‌ نخست‌ دبيرستان‌ را در دبيرستان‌ ابن‌سينا گذراندم. كتابخانه‌ خوبي‌ داشت، اما به‌ سختي‌ مي‌توانستم‌ از آنجا كتاب‌ بگيرم. خيلي‌ از كتابهاي‌ آنجا را خواندم. كمبودها را هم‌ با كرايه‌ كردن‌ كتاب‌ و مطالعه‌ سريع‌ آنها جبران‌ مي‌كردم. شبي‌ يك‌ ريال‌ كرايه‌ كتاب‌ مي‌دادم. خلاصهِ‌ كتابها را از بچه‌هاي‌ اهل‌ كتاب‌ مي‌شنيدم‌ تا كرايه‌ كمتري‌ بپردازم.

 

 

سه‌ سال‌ دوم‌ دبيرستان‌ را در دبيرستان‌ اميركبير گذراندم‌ كه‌ رشته‌ ادبي‌ داشت‌ و كتابخانه‌ نداشت. به‌ هزار در و دروازه‌ زدم‌ تا اتاقي‌ از اتاقهاي‌ دبيرستان‌ را كتابخانه‌ كنم‌ و كتابخانه‌اي‌ در آن‌ مدرسه‌ راه‌ بيندازم. دبير فلسفه‌ ما آقاي‌ اكرمي‌ كه‌ پس‌ از انقلاب‌ وزير آموزش‌ و پرورش‌ شدند ، كمك‌ زيادي‌ براي‌ راه‌اندازي‌ آن‌ كتابخانه‌ كردند. خودشان‌ هم‌ كتابخانه‌اي‌ در بالاخانهِ‌ مسجد ميرزاتقي‌ همدان‌ راه‌ انداخته‌ بودند به‌ نامه‌ كتابخانهِ‌ خرد. آنجا هم‌ پاتوق‌ من‌ شده‌ بود. بيشتر كتابهايش‌ مذهبي‌ بود و جلسه‌هاي‌ هفتگي‌ مذهبي‌ هم‌ داشت.

 

 

قرآن‌ خواندن‌ را از زمزمه‌هاي‌ مادربزرگم‌ كه‌ مكتب‌دار بودند و به‌ دختربچه‌ها قرآن‌ خواني‌ مي‌آموختند، شروع‌ كردم. ايشان‌ هفته‌اي‌ يك‌ بار كوله‌ باري‌ از نان‌ و گوشت‌ و نخود و... را به‌ دوش‌ من‌ بار مي‌كردند تا به‌ خانه‌هاي‌ افراد مستمندي‌ كه‌ مي‌شناختند، برسانيم. با هم‌ وارد خانه‌ آنها مي‌شديم. چايي‌ مي‌خورديم‌ و گپ‌ مي‌زديم. چپقي‌ چاق‌ مي‌كردند و سهميه‌ آن‌ خانه‌ را از محموله‌ برمي‌داشتند و مي‌دادند و بعد خداحافظي‌ مي‌كرديم. چپق‌ كشيدن‌ را هم‌ از مادربزرگم‌ آموختم.

 

بعد از آن‌ در جلسات‌ هفتگي‌ قرائت‌ قرآن‌ شركت‌ مي‌كردم.

 

 

در دبيرستان‌ به‌ تشويق‌ پدرم، مدتي‌ دروس‌ حوزوي‌ مي‌خواندم. سه‌ معلم‌ داشتم‌ كه‌ بهترين‌ آن‌ها طلبه‌اي‌ بود افغاني. چرا كه‌ علاوه‌ بر علوم‌ عربي، ادبيات‌ فارسي‌ هم‌ مي‌دانست‌ و گهگاه‌ شعري‌ مي‌خواند و تفسير مي‌كرد. سطح‌ را نزد آن‌ها به‌ پايان‌ رساندم، اما در آن‌ روزگار چيزي‌ نفهميدم. در سالهاي‌ آخر دبيرستان‌ به‌ موسيقي‌ هم‌ روي‌ آوردم. همينطور به‌ نقاشي. در نقاشي‌ كاري‌ از پيش‌ نبردم، اما در موسيقي‌ تا آنجا جلو رفتم‌ كه‌ در مراسم‌ مدرسه‌ سنتور بزنم. اين‌ كار را هم‌ در دانشگاه‌ پي‌ نگرفتم.

 

 

سال‌ 1349 براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ به‌ تهران‌ آمدم‌ و در رشته‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ مشغول‌ تحصيل‌ شدم. حضور در تهران‌ فرصتي‌ بود براي‌ آشنايي‌ با دكتر علي‌ شريعتي، استاد مرتضي‌ مطهري‌ و دكتر بهشتي.

 

 

رفت‌ و آمد به‌ جلسه‌هاي‌ درس‌ اين‌ بزرگواران‌ و شركت‌ در محافل‌ و مجالس‌ ادبي‌ و هنري‌ آن‌ روزگار، باعث‌ شد كه‌ خوشه‌هاي‌ ارزشمندي‌ از خرمن‌ آگاهان‌ و آگاهي‌هاي‌ ديرياب‌ بيندوزم.

 

 

نوشته هاي مصطفي رحماندوست

 

 

اولين‌ نوشته‌ام، زماني‌ چاپ‌ شد كه‌ دانش‌آموز دبيرستان‌ بودم. آن‌ هم‌ در يك‌ مجلّه‌ محلّي‌ و نه‌ اثري‌ كه‌ براي‌ بچه‌ها نوشته‌ شده‌ باشد. در دوره‌ دانشجويي‌ قصه‌ها و شعرهاي‌ بسياري‌ نوشتم‌ و چاپ‌ كردم. همه‌ براي‌ بزرگسالان، اما در اواخر دورهِ‌ دانشجويي‌ بود كه‌ "ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان" را شناختم‌ و تصميم‌ گرفتم‌ سالك‌ و ره‌پوي‌ اين‌ راه‌ باشم. روانشناسي‌ خواندم؛ ساده‌نويسي‌ كار كردم؛ كتاب‌هاي‌ بچه‌ها را ورق‌ زدم؛ معلم‌ بچه‌ها شدم؛ چند جا درس‌ دادم؛ اول‌ قصه‌ نوشتم: سربداران‌ و خاله‌ خودپسند و بعد شعر سرودم.

 

 

امروزه‌ 30 سال‌ است‌ كه‌ بدون‌ وقفه‌ براي‌ بچه‌ها كار مي‌كنم. هر شغلي‌ را هم‌ كه‌ پذيرفته‌ام، به‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ ربط‌ داشته‌ است:

 

 

مديربرنامه‌ كودك‌ سيما

 

مدير مركز نشريات ‌كانون ‌پرورش ‌فكري ‌كودكان ‌و نوجوانان‌

 

سردبير نشريه‌ پويه‌

 

مدير مسئول ‌مجله‌هاي‌ رشد

 

سردبير رشد دانش‌آموز

 

سردبيرسروش‌كودكان‌

 

 

حتي‌ سه‌ سالي‌ كه‌ اشتباه‌ كردم‌ و مدير كل‌ دفتر فعاليتها و مجامع‌ فرهنگي‌ شدم، شرح‌ وظيفهِ‌ دفتر را عوض‌ كردم‌ و به‌ انتقال‌ ادبيات‌ برگزيدهِ‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ ايران‌ به‌ زبانهاي‌ ديگر كمر بستم. عضو هيأ‌ت‌هاي‌ داوري‌ كتاب‌ سال، جشنواره‌هاي‌ كتاب‌ و مطبوعات‌ كودكان، عضو هيأ‌ت هاي‌ داوران‌كتاب سال، جشنواره‌هاي‌ بين‌المللي‌ فيلم‌ كودكان، عضو شوراي‌ موسيقي‌ كودكان‌ و... بوده‌ام.

 

 

كارهاي‌ اجرايي‌ بسيار را پذيرفته‌ام‌ كه‌ ظاهراً مرا از توجه‌ به‌ نوشتن‌ و سرودن‌ بازداشته‌اند. دوستانم‌ هميشه‌ اين‌ موضوع‌ را به‌ من‌ تذكر داده‌اند، اما از پذيرش‌ آن‌ همه‌ كار اجرايي‌ توانفرسا با مديراني‌ كه‌ نوعاً هم‌ اهل‌ هنر و فرهنگ‌ نبوده‌اند، پشيمان‌ نيستم، چرا كه‌ تمام‌ كارهاي‌ اجرايي‌ من‌ هم‌ در مسير اعتبار بخشي‌ به‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ و فهماندن‌ اهميت‌ بچه‌ها بوده‌ است.

 

 

تلاش‌ زيادي‌ كرده‌ام‌ تا راه‌ براي‌ آنهايي‌ كه‌ واقعاً دلسوخته‌ بچه‌ها هستند و كمربسته‌اند تا به‌ شعر و قصه‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ بپردازند، هموار شود. جلسات‌ زيادي‌ براي‌ آموزش‌ شعر و قصه‌ به‌ جوانان‌ با استعداد داير كرده‌ام‌ و جلسات‌ نقد قصه‌ و شعر بسياري‌ را به‌ وجود آورده‌ام. خوشحالم‌ كه‌ اجرايي‌ترين‌ كارهايم‌ هم‌ در مسير رسميت‌ يافتن‌ و موردتوجه‌ قرار گرفتن‌ ادبيات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ بوده‌ است. شايد براي‌ جبران‌ اوقاتي‌ كه‌ در كارهاي‌ اجرايي‌ صرف‌ كرده‌ام، و شايد به‌ خاطر اين‌ كه‌ نمي‌دانم‌ تا كي‌ توانِ نوشتن‌ دارم، به‌ دو مهم‌ توجه‌ بسيار داشته‌ام. يكي‌ زياد مطالعه‌ كردن‌ و زياد نوشتن‌ (در نتيجه‌ كمتر به‌ زندگي‌ شخصي‌ رسيدن) و يكي‌ هم‌ به‌ بهره‌گيري‌ بيش‌ از حد انتظار از وقت. براي‌ ياد گرفتن‌ حرص‌ مي‌زنم‌ و براي‌ خرج‌ كردن‌ وقت‌ بسيار خسيس‌ هستم.

 

 

در سال‌ 57 ازدواج‌ كرده‌ام‌ و سه‌ دختر دارم‌ به‌ نامهاي‌ مونس‌ و متين‌ و مرضيه. همسر و فرزندانم، همه‌ اهل‌ كتاب‌ و مطالعه‌اند و پذيرفته‌اند كه‌ از پدري‌ اين‌ چنين‌ بايد كم‌ توقع‌ داشته‌ باشند و زياد ياريش‌ كنند. همت‌ و تحمل‌ آنها در بالا بردن‌ توان‌ و كارآيي‌ من‌ بي‌ترديد ستودني‌ است. حال‌ و روزم‌ بد نيست. خدا را شكر، آب‌ و ناني‌ دارم‌ و سايباني‌ و مهمتر از همه‌ روح‌ معتدلي‌ كه‌ در سخت‌ترين‌ لحظه‌هاي‌ زندگي‌ هم‌ آرامشم‌ مي‌دهد.

 

 

آثار مصطفي رحماندوست

 

 

هم‌ اكنون‌ كاري‌ ندارم‌ جز نوشتن‌ و سرودن. مشغول‌ تهيه‌ يك‌ بسته‌ آموزشي‌ بزرگ‌ براي‌ كودكان‌ شش‌ ساله‌ هستم. نخستين‌ كتابخانه‌هاي‌ الكترونيك‌ كودكانه‌ را هم‌ چهار سال‌ پيش‌ راه‌ انداخته‌ام‌ به‌ نام‌ "دوستانه" قصد دارم‌ گزيدهِ‌ آثار تأ‌ليفي‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ را در اين‌ تارنماي‌ بين‌المللي‌ وارد كنم‌ تا هم‌ بچه‌هاي‌ ايراني‌ ايران، هم بچه‌هاي‌ ايراني‌ خارج‌ ايران‌ بتوانند از طريق‌ رايانه‌ به‌ كتابهاي‌ خودشان‌ دسترسي‌ پيدا كنند.

 

 

تاكنون‌ 114 عنوان‌ كتاب‌ از مجموعه‌ شعرها، قصه‌ها و ترجمه‌هاي‌ من‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است. خدا را شكر كه‌ كار دلم‌ و كار گِلم‌ يكي‌ است. ده‌ اثر ديگر زير چاپ‌ دارم. مهمترين‌ آن‌ها "فرهنگ‌ آسان" است‌ براي‌ بچه‌هاي‌ كلاس‌ چهارم‌ به‌ بالا و "فرهنگ‌ ضرب‌المثلها" براي‌ بچه‌هاي‌ دورهِ‌ راهنمايي‌ و چهار مجموعه‌ شعر تازه.

 

 

چهار پنج‌ ساعت‌ بيشتر نمي‌خوابم. يكي‌ دو ساعت‌ هم‌ به‌ كارهاي‌ روزمره‌ مي‌گذرد. و پانزده‌ ساعت‌ هم‌ كار مي‌كنم. وقتم‌ خيلي‌ كم‌ است. مي‌دانم‌ كه‌ هر كسي‌ چند روزه‌ نوبت‌ اوست. دلم‌ مي‌خواهد قرآن‌ را كه‌ براي‌ نوجوانان‌ در دست‌ ترجمه‌ دارم‌ تمام‌ كنم. آرزويم‌ اين‌ است‌ كه‌ بچه‌هاي‌ ايراني‌ بيشتر بخوانند تا "شاد" باشند، روي پاي‌ خودشان‌ بايستند و "مستقل" بينديشند و زندگي‌ كنند، و "به‌ ديگران‌ و تفكرشان‌ احترام‌ بگذارند." دعا كنيد كه‌ موفق‌ شوم.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۸:۴۶ توسط:admin موضوع:

آشنايي با رابرت گودارد

ساخت اولين موتور راكتي توسط رابرت گدارد

 

 

رابرت گدارد به عنوان يكي از پدران فن مدرن پرتاب موشك معروف است. اگرچه در طول عمرش فرد معتبري نبود، امروزه به عنوان يك دانشمند مدرن برجسته شناخته مي‌شود. رابرت گدارد در 5 اكتبر، سال 1882 در Worchester ماساچوست متولد شد. در جواني توانايي و علاقاتي در علوم از خود نشان داد. آزمايشهايي در زمينه الكتريسيته مي‌كرد. آتش‌بازي توجه او را جلب كرد و اين آغاز علاقه‌مندي او به موشك‌ها بود. گدارد در مدارس عمومي بوستن و ورچستر شركت كرد. او در انستيتو پلي‌تكنيك ورچستر كه يك مدرسه مهندسي بود حضور يافت. او نظريات و اختراعات جديد را ثبت مي‌كرد. بعد از كسب مدارك، او در آن انستيتو و دانشگاه كلارك تدريس كرد.

 

 

در 1920 گدارد مقاله اي در توصيف فرستادن يك موشك بي‌سرنشين به ماه نوشت. او از طرف مطبوعات به خاطر اين ايده مورد تمسخر قرار گرفت. اما چارلز ليندبرگ به اين موضوع علاقه‌مند شد و براي كار گدارد سرمايه‌گذاري كرد. گدارد فعاليت‌هايش را به نيومكزيك منتقل كرد. در طول اين مدت او با سيستم‌هاي پاراشوت، بالهاي متعادل‌كننده و ژيروسكوپ كار مي‌كرد. اگرچه كارهاي او خيلي در ايالات متحده شناخته شده نبود، اما در آلمان بسيار جدي گرفته شده بود. در طول جنگ جهاني دوم، آلماني‌ها تئوريهاي گدارد را توسعه بيشتري دادند. گدارد يك آمريكايي با ايمان بود و با ارتش U.S براي ايجاد و توليد بازوكا يك اسلحة ضدتانك همكاري كرد. او با نيروي دريايي U.S براي ايجاد دستگاههاي بلند شدن جت‌ها همكاري كرد. گدارد در دهم اگوست 1945 درگذشت. بعد از مرگش دفتر امتيازات U.S براي طراحي‌هاي موشكي گدارد 214 حق امتياز براي او درنظر گرفت. موشك‌هاي امروزي براساس طراحي ها و تئوريهاي گدارد ساخته مي‌شوند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۸:۰۲ توسط:admin موضوع:

آشنايي بازندگي دكتر محمود حسابي

زندگينامه دكتر حسابي

 

 

پدرش (سيد عباس معزالسلطنه) و مادرش (گوهرشاد حسابي) هر دو اهل تفرش بودند. او چهار سال اول دوران كودكي‌اش را در تهران سپري نمود. سپس به همراه والدين و برادرش عازم شامات شد. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت، با تنگدستي و مرارتهاي دوري از ميهن، در مدرسه كشيش‌هاي فرانسوي آغاز كرد. در همان زمان تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي را نزد مادرش فرا مي‌گرفت. او قرآن كريم و ديوان حافظ را از حفظ مي‌دانست. وي اعتقادي ژرف به قران داشت. او همچنين بر كتب بوستان، گلستان سعدي، شاهنامه فردوسي، مثنوي مولوي و منشات قائم مقام فراهاني اشراف كامل داشت. محمود حسابي در ۱۲ شهريور سال ۱۳۷۱ هجري شمسي در بيمارستان دانشگاه ژنو درگذشت. آرامگاه (خانوادگي) وي در شهر تفرش قرار دارد

 

 

تحصيلات

 

 

شروع تحصيلات متوسطه او مصادف با آغاز جنگ جهاني اول و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو، به مدت دو سال در منزل به تحصيل پرداخت. پس از آن در كالج آمريكايي بيروت به تحصيلات خود ادامه داد. در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات، و در سن نوزده سالگي ليسانس بيولوژي را اخذ نمود. پس از آن در رشته مهندسي راه و ساختمان از دانشكده فرانسوي مهندسي در بيروت فارغ التحصيل شد. در آن دوران با اشتغال در نقشه كشي و راهسازي، به امرار معاش خانواده كمك مي‌كرد. او همچنين در رشته‌هاي پزشكي، رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات دانشگاهي پرداخت.

 

 

دكتر حسابي در دانشگاه سوربن فرانسه، در رشتهٔ فيزيك به تحصيل و تحقيق پرداخت. در سال ۱۹۲۷ ميلادي در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را، با ارائهٔ رساله‌اي تحت عنوان «حساسيت سلول‌هاي فتوالكتريك»، با درجه عالي دريافت نمود.

 

 

دكتر حسابي در دانشگاه پرينستون آمريكا تحت نظر پروفسور انيشتين فرضياتي درباره «بي نهايت بودن ذرات» و «عبور نور از مجاورت ماده» ارائه نمودالگو:نيازمند مدرك. سپس در دانشگاه شيكاگو براي اثبات فرضيه‌هايش آزمايشاتي انجام داد.

 

 

شركت راهسازي فرانسوي كه او در آن مشغول به كار بود، به پاس قدرداني از زحماتش، وي را براي ادامه تحصيل به فرانسه اعزام كرد. در سال ۱۹۲۴ ميلادي به مدرسه عالي برق پاريس راه يافت و در سال ۱۹۲۵ ميلادي فارغ التحصيل شد.

 

 

زبان‌هاي خارجي

 

 

حسابي علاوه بر زبان فارسي، به زبان عربي، فرانسوي، انگليسي و آلماني تسلط داشت. در تحقيقات علمي خود از زبان‌هاي سانسكريت، لاتين، يوناني، پهلوي، اوستايي، تركي، ايتاليايي و روسي نيز استفاده مي‌نمد

 

 

فعاليت‌هاي شغلي و اجتماعي

 

 

فعاليت هاي دكتر حسابي

 

 

او هم‌زمان با تحصيل در رشته معدن، در راه آهن برقي فرانسه نيز كار مي‌كرد. پس از فارغ التحصيل شدن در رشته معدن، در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت «سار» به كار مشغول شد.

 

 

وي با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور، به ايران بازگشت و به پايه گزاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي، دانشكده‌هاي فني و علوم دانشگاه تهران، نگارش ده‌ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گزاري فيزيك و مهندسي نوين پرداخت.

 

وي همچنين در كابينه محمد مصدق، وزير فرهنگ بود.

 

 

موسيقي

 

 

حسابي با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنا بود. وي با كمك تني چند از دانشجويان خود در دانشسراي عالي توانست تغييراتي در كاسه سه تار (ساز ايراني) ايجاد نمايد.

 

 

ورزش

 

 

وي در چند رشته ورزشي نيز موفقيت‌هايي كسب كرد، از جمله كسب مدرك نجات غريق در رشته شنا .

 

 

افتخارات

 

 

افتخارات دكتر حسابي

 

 

وي به سبب تلاش‌هاي خستگي ناپذير لقب پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور را كسب نمود.

 

ايشان همچنين به دريافت بالاترين نشان علمي فرانسه يعني لژيون دونور مفتخر گرديد.

 

وي درسال ۱۹۹۰ به عنوان «مرد اول علمي جهان» برگزيده شد.

 

 

خدمات

 

 

گلاولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر)

 

گلاولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك)

 

گلاولين مديرعامل شركت ملي نفت ايران

 

گلپايه گزاري اولين مدارس عشايري كشور

 

گلپايه گزاري دارالمعلمين عالي

 

گلپايه گزاري دانشسراي عالي

 

گلساخت اولين راديو در كشور

 

گلراه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور

 

گلراه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور

 

گلراه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور

 

گلراه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران

 

گلمحاسبه و تعيين ساعت ايران

 

گلپايه گزاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران، به نام بيمارستان گوهرشاد

 

گلشركت در پايه گزاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي

 

گلتدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري دانشكده فني دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري دانشكده علوم دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري شوراي عالي معارف

 

گلپايه گزاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام‌هاي موسيقي ايراني به روش علمي

 

گلپايه گزاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش‌هاي موسيقي

 

گلپايه گزاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني

 

گلپايه گزاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران

 

گلپايه گزاري سازمان انرژي اتمي ايران

 

گلپايه گزاري اولين رصدخانه نوين در ايران

 

گلپايه گزاري مركز مدرن تعقيب ماهواره‌ها در شيراز

 

گلپايه گزاري مركز مخابرات اسدآباد همدان

 

گلپايه گزاري كميته پژوهشي فضاي ايران

 

گلايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران)

 

گلتدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي استاندارد

 

گلتدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت

 

گلپايه گزاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك، فيزيك، فيزيك اپتيك، هوش مصنوعي)

 

گلراه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور

 

گلايجاد اولين كارگاه‌هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران

 

گلايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور

 

گلمقالات علمي منتشر شده

 

 

چنانچه از جستجوي مجلات علمي آن زمان به دست مي‌آيد، ايشان صاحب شش مقاله علمي در زمينه فيزيك هستند كه هيچكدام از نظر علمي قابل توجه به نظر نرسيده‌اند.

 

و به همين خاطر نشان Commandeur de la Légion d'honneur به ايشان اهدا گرديد!

 


خلاصه اي از تئوري معروف او:

 

 

دكتر حسابي يكبار تابستان براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و در خانه اي متعلق به آقاي جماراني تابستان را سپري مي كرد و در همين ايام در حين مطالعات به اين فكر افتادند كه علت وجود خاصيتهاي ذرات اصلي بايد در اين باشد كه اين ذرات بي نهايت گسترده اند و هر ذره اي در تمام فضا پخش است و نيز هر ذره اي بر ذرات ديگر تاثير مي گذارد. به اين ترتيب به فكر آزمايشي افتاد كه اين نظريه را اثبات و يا نفي كند . او با خود فكر كرد اگر اين تئوري صحيح باشد بايد چگالي يك ذره مادي به تدريج با فاصله از آن كم شود و نه اينكه يك مرتبه به صفر برسد و نبايد ذره مادي شعاع معيني داشته باشد. پس در اينصورت نور اگر از نزديكي جسمي عبور كند بايد منحرف شود و پس از اينكه محاسبات مربوط به قسمت تئوري اين نظريه را به پايان رسانيد پس از بازگشت به امريكا به راهنمايي پرفسور انيشتين در دانشگاه پرنيستون به تحقيقات در اين زمينه پرداخت. پرفسور انيشتين قسمت نظري تئوري را مطالعه كرد و دكتر حسابي را به ادامه كار تشويق كرد. دكتر حسابي به راهنمايي پرفسور انيشتين به تكميل نظريه پرداخت سپس يك سال ديگر در دانشگاه شيكاگو به كار پرداخت و آزمايشهايي در اين زمينه انجام داد. وي با داشتن يك انتر فرومتر دقيق توانست فاصله نوري را در عبور از مجاورت يك ميله اندازه بگيرد و چون نتيجه مثبت بود آكادمي علوم آمريكا نظريه دكتر حسابي را به چاپ رسانيد. برخي همكاران از نامأنوس بودن و جديد بودن اين فكر متعجب شدند و برخي از اين نظريه استقبال كردند.

 


شرح آزمايشهاي انجام شده و نتيجه آن:

 

 

در اثبات اين نظريه اگر در آزمايش, نور باريك ليزر از مجاورت يك ميله وزين چگال عبور داده شود, سرعت نور كم مي شود. در نتيجه پرتو ليزر منحرف ميگردد. هرگاه پرتو ليزر بطور مناسبي از ميان دو جسم سنگين كه در فاصله اي از هم قرار دارند عبور داده شود انحراف آن هنگام عبور از مجاورت جسم اول و سپس از مجاورت جسم دوم به خوبي معلوم ميشود و اين انحراف قابل عكسبرداري است. اين آزمايش گسترده بودن ذره را نشان مي دهد. بر طبق اين آزمايش انحراف زياد پرتو ليزر فقط در اثر پراش نبوده بلكه مربوط به جسم است. بر حسب اين نظريه هر ذره, مثلاً الكترون, كوارك يا گلويون نقطه شكل نيست بلكه بي نهايت گسترده است و در مركز آن چگالي بسيار زياد بوده و هر چه از مركز فاصله بيشتر شود آن چگالي بتدريج كم مي شود. بنابراين يك پرتو نور از يك فضاي چگالي عبور كرده و شكست پيدا ميكند و انحراف مي يابد.

 


اختلاف تئوري بي نهايت بودن ذرات با تئوريهاي قبلي:

 

 

در تئوريهاي قبلي هر ذره قسمت كوچكي از فضا را در بر دارد يعني داراي شعاع معيني است و خارج از آن اين ذره وجود ندارد ولي در اين تئوري ذره تا بي نهايت گسترده است و قسمتي از آن در همه جا وجود دارد. در تئوريهاي جاري نيروي بين دو ذره از تبادل ذرات ديگر ناشي مي شود و اين نيرو مانند توپي در ورزش بين دو بازيكن رد و بدل مي شود و اين همان ارتباطي است كه يبن آنها حاكم است و در تئوريهاي جاري تبادل ذرات ديگري اين ارتباط ميان دو ذره را ايجاد ميكند. مثلاً نوترون كه بين دو ذره مبادله مي شود, اما در تئوري دكتر حسابي ارتباط بين دو ذره همان ارتباط گسترده ايست كه در همه جا بعلت موجوديت آنها در تمام فضا بين آنها وجود دارد.

 


ارتباط اين تئوري با تئوري نسبيت انيشتين:

 

 

تئوري انيشتين مي گويد: خواص فضا در حضور ماده با خواص آن در نبود ماده فرق دارد, به عبارت رياضي يعني در نبود ماده, فضا تخت است ولي در مجاورت ماده فضا انحنا دارد. اگر بگوييم يك ذره در تمام فضا گسترده است در هر نقطه از فضا چگالي ماده وجود دارد و سرعت نور به آن چگالي بستگي دارد به زبان رياضي به اين چگالي مي توان انحناي فضا گفت.

 

 

ارتباط فلسفي اين تئوري با فلسفه وحدت وجود:

 

 

در اين نگرش همه ذرات جهان بهم مرتبط هستند. زيرا فرض بر اين است كه هر ذره تا بي نهايت گسترده است و همه ذرات جهان در نقاط مختلف جهان با هم وجود دارند.يعني در واقع قسمت كوچكي از تمام جهان در هر نقطه اي وجود دارد.

 

 

عكسي از آخرين ساعات عمر پروفسور حسابي

آخرين عكس دكتر حسابي

موزه دكتر حسابي

 

 

موزه دكتر حسابي

 

 

اندك زماني پس از مرگ دكتر حسابي در سال ۱۳۷۲، خانه او تبديل به موزه‌اي شد كه در آن وسايل شخصي، مدارك علمي و تحصيلي، نشان‌ها و تقديرنامه‌ها و عكس‌هاي قديمي و متن نطق‌ها و نوشته‌ها، از جمله پژوهش‌هاي مربوط به بي نهايت بودن ذرات، در آن به نمايش گذاشته شده‌است. اين موزه در خيابان تجريش - خيابان مقصودبيك قرار دارد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۷:۳۸ توسط:admin موضوع: