زندگينامه سرا زندگينامه سرا .

زندگينامه سرا

آشنايي با بيدل دهلوي

بيدل دهلوي

 

 

ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل فرزند ميرزا عبدالخالق در سال ۱۰۵۴ ه‍. ق. در پتنه در كشور هندوستان پاي به عرصهٔ هستي نهاد. او شاعر پارسي‌گوي هندي است كه از تركان جغتائي برلاس بدخشان بود؛ اما در هند متولد شد و تربيت يافت و بيشتر عمر خود را در شاه جهان‌آباد دهلي بعزلت و آزادي زندگي كرد و با انديشه‌هاي ژرف آثار منظوم و منثور خود را ايجاد نمود.

 

 

او در سال ۱۰۷۹ ه‍. ق. بخدمت محمداعظم بن اورنگ زيب پيوست. سپس، به سياحت پرداخت، و سرانجام، در سال ۱۰۹۶ه‍. ق. در دهلي سكني گزيد، و نزد آصف جاه اول، (نظام حيدرآباد) دكن منزلت بلند داشت.

 

 

بيدل به‌روز پنج‌شنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ ه‍. ق. در دهلي زندگي را بدرود گفت و در صحن خانه‌اش، در جايي‌كه خودش تعيين كرده بود، دفن گرديد.[۱] پژوهش‌هاي بعدي توسط استاد سيد محمد داؤد الحسيني، همه متفق و گواه بر آن‌اند، كه عظام[۲] بيدل بعد از دفن مؤقت در صحن خانه‌اش، به وسيلهٔ مريدان و ارادتمندان و بازماندگان خاندانش، به وطن اصلي او افغانستان انتقال داده شده، و مزار وي در هند نيست، بلكه، در قريهٔ خواجه رواش كابل مي‌باشد.

 

 

سبك شعري

 

 

در آثار بيدل، افكار عرفاني با مضامين پيچيده، استعارات، و كنايات به‌هم آميخته‌، و خيال‌پردازي و ابداع مضامين تازه با دقت و موشكافي زيادي همراه گرديده است.

 

 

در نظم و نثر سبكي خاص دارد، و از بهترين نمونه‌هاي سبك هندي[۳] به‌شمار مي‌آيد.

 

 

شفيعي كدكني در كتاب شاعر آيينه‌ها در مورد بيدل مي‌گويد: «بيدل را بايد نمايندة تمام عيار اسلوب هندي به‌شمار آوريم. (منبع شماره ۲)»

 

 

مرگ و محل دفن بيدل

 

 

آرامگاه بيدل دهلوي

 

 

علامه صلاح الدين سلجوقي در صفحهٔ ۸۷ نقد بيدل خويش اين‌طور مي‌نويسد:

 

 

«حينيكه به هند بودم، از بيدل خيلي‌ها جستجو نمودم، ولي، معلوم شد كه مردم هند كنون بيدل را فراموش كرده‌اند. (مظهر) و (ظهوري) نزد ايشان بار‌ها بلند‌تر است از بيدل. قبر بيدل هم پيدا نشد، و من به درجهٔ اخير به حيث يك جنرال قونسل افغاني كه نزد اهل هند محترم است خيلي كوشيدم. در پايان كوشش خود به اين فكر آمدم كه بقاياي او را به كابل آورده‌اند، و من درين باره با استاد سيد محمد داؤد الحسيني همنوا هستم. اسناد استاد موصوف خوب قوي است، و علاوه بر آن، گم شدن و ناپديد شدن ناگهاني قبر در زماني كه در آن محيط بزرگ‌ترين شاعر و صوفي و اديب محسوب مي‌شد، هيچ معني ندارد به جز اين كه جثهٔ او را از خانه اش (كه طبعاٌ قبر در خانه معني ديگري ندارد بجز اين كه مؤقت باشد) رسماً بوطنش و باز بجاييكه در قريهٔ (خواجه رواش) بنام محلهٔ چغتايي‌ها، يعني اقوام بيدل، معمور و معروف بوده‌است و تا كنون مركز صوفي‌هاي وحدت الوجودي يعني انصاري‌هاي پاي منار است، آورده‌اند».

 

 

استاد سلجوقي سپس ادامه مي‌دهد:

 

«اينكه اگر بعضي مي‌گويند و يا بگويند كه قبر بيدل از طرف بعضي مهاجمين از بين رفته‌است معنيي ندارد. مهاجمين به بسياري قبر‌ها حمله كرده‌اند. ولي قبر از ميان نرفته‌است. اين كار به قبر جامي هم صورت گرفت ولي قبر باقي ماند و كنون مرجع خاص و عام است. مخصوصاً كه مهاجم مانند سيل زود گذر باشد. و طبيعي است كه آنطور مقبرهٔ مورد تجاوز هنوز محترم تر و محبوب تر و آباد تر مي‌گردد.»

 

 

اسناد زنده ياد حسيني كه شادروان سلجوقي از آنها ياد نموده‌است، از حدود ۸۶ شخصيت مي‌باشد كه آوردن نام همهٔ آنان درين فشرده ميسر نيست. در اينجا تنها برخي از اين دانشوران تذكر مي‌يابند: ملك الشعرا استاد بيتاب، علامه صلاح الدين سلجوقي، ميرغلام حضرت شايق جمال، مير غلام محمد غبار، سرور گويا اعتمادي، استاد خليل الله خليلي، دكتور مير نجم الدين انصاري، پروفيسر مير امان الدين انصاري، مير محمد آصف انصاري، پروفيسرغلام حسن مجددي، محمد ابراهيم خليل، علي محمد خان آدينه وزير دربار،خال محمد خسته، فيض محمد زكريا وزير معارف و وزير خارجه، دكتور نجيب الله توروايانا، محمد ابراهيم صفا، پروفيسر داكتر عبدالاحمد جاويد، احمد علي محمد حيدر ژوبل، پروفيسر عبدالحي حبيبي، محمد طاهر بدخشي،سيد شمس الدين مجروح، دكتور محمد انس، غلام سرور ناشر، پروفيسر الكساندر بوساني استاد دانشگاه نياپل ايطاليا، مولوي فيض الله قندهاري، مولانا سيد محمد عمر هروي، مولانا عبدالقدير شهاب، مولينا فضل حق رامپوري و مولينا اشرف علي نهادني و مولانا امجد علي بهاري رحمهم الله، دكتور عبدالغني نويسندهٔ كتاب احوال و آثار ميرزا عبدالقادر بيدل و پروفيسر محمد باقر رئيس دانشگاه پنجاب. اين دانشمندان همه متفق و به يك نظر اند كه عظام حضرت بيدل به وطن اصلي آن شاعر انتقال داده شد. بقاياي جسد ميرزاعبدالقادر بيدل را در كنار مقبرهٔ ميرزا ظريف و شخص ديگري كه غازي خان نام داشته‌است، به خاك سپردند. به اساس مدارك و شواهد به دست آمده و روايت اهل خبرت، حفرياتي كه به وسيلهءدانشمندان در مزار بيدل در خواجه رواش كابل صورت گرفت، دخمه يي در آنجا ظاهر شد كه در سمت غربي آن گوري موجود بود كه با گچ و آجر پخته كاري شده بود و لوحه سنگ نيمه شكسته يي داشت. از عبارت لوحه سنگ بر مي‌آمد كه قبر از كدام مبارز بوده و در سال ۱۰۲۶ قبل از ولادت حضرت بيدل وفات نموده‌است. در سمت شرقي دخمه عظام دو شخص به وضع غير منظم در صحن دخمه گذاشته شده بود كه دليل قاطع بر انتقال عظام مي‌باشد. محلهٔ مذكور از قديم نزد مردم به يكه ظريف يعني ظريف آباد شهرت دارد، بدون آن كه متوجه باشند كه ميرزا ظريف ماماي بيدل بوده‌است و اولاده اش در خواجه رواش ساكن هستند. بر تربت بيدل لوحه سنگي هم موجود بود، ولي در دورهٔ حكمروايي امير عبدالرحمن خان در هنگام قيام هزاره كه در اثر آن از سال ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ جنگ شديدي جريان داشت، اين لوحه سنگ به وسيلهٔ تيمور شاه، احمد شاه و سلطان شاه، صاحبان باغ و زميني كه مزار بيدل و مامايش ميرزا ظريف در آن قرار دارد، از بين برده شد. آنان بر اين باور بودند كه توجه شخص امير عبدالرحمن خان كه به زيارت بيدل آمده بود و تصميم ساختن آبده يي را داشت، باعث به اصطلاح سركاري شدن باغ و جايداد ايشان خواهد شد. تمام جزئيات از بين بردن و ناپديد ساختن لوحه سنگ تربت بيدل را صاحب شاه، وارث عاملان اين كار اعتراف نموده و به صورت تحريري به استاد سيد محمد داؤد الحسيني پژوهشگر مزار بيدل تسليم نموده‌است. در اوآخر سال‌هاي چهل شمسي قرار بود به پيشنهاد و ابتكار حسيني و تاييد و ارادهٔ دولت وقت گنبدي بر مدفن بيدل آباد شود. لوحه سنگي هم به خط موصوف كه خطاط شهيري بود، تهيه گرديد و بر تربت بيدل گذارده شد. اعمار مزار اين شاعر متصوف كه از سوي رياست ساختمان وزارت دفاع ملي افغانستان آغاز شده بود، با تأسف كه بنا بر تغييرات پيهم سياسي در افغانستان تا كنون به پايان نرسيده‌است. شايستهٔ يادهانيست كه اين پژوهشگر بيش از پنجاه سال بر زندگي، انديشه و شعر بيدل و پيرامون اصطلاحات كابلي بيدل و مزارش پژوهش و كوشش كرده‌است. در مورد قبري كه بعداً بنام قبر بيدل در دهلي معرفي گرديد، مرحوم سرور گويا چنين مي‌نويسد: «در اين اواخر يعني در سال ۱۳۵۹ قمري در نزديكي قلعهٔ شير شاه سوري مشهور به پرانه قلعه مقابل آرامگاه ملك نورالدين يار پران كنار جادهٔ مترا، خواجه حسن نظامي دهلوي بنا بر علتي در خرابه‌اي مرتفع و تپه زاري قبري به نام بيدل شهرت داد و از نظام حيدر آباد در خواست نموده تا به امداد وي مقبره را آباد نمايد نظام حيدر آباد دكن دو هزار روپيه هندي فرستاد و صفحه و صورت قبر از پارچهٔ رخام و خشت و سمنت آباد گرديد و كتيبه يي هم به زبان اردو خواجه حسن نظامي بر آن نوشت و به نام ميرزا بيدل اشتهار يافت. نظامي درين باره به كلي اشتباه نموده‌است و غرضي داشته‌است. قبر مذكور به هيچ وجه من الوجوه از بيدل نيست. به طوري كه شاگردان و معاصران بيدل مي‌نويسند، خانه و قبر بيدل در جوار دروازهٔ دهلي محلهٔ كهكريان كنار درياي جمنا واقع بوده كه از قبر ملك نورالدين يارپران زياده از دو ميل فاصله دارد. به علاوه قبر ملك يارپران و مقابلش قبر ابوبكر طوسي از زمان علاءالدين بلخي موجود و مشهور بوده‌است و هيچ يك از معاصران و شاگردان حضرت ميرزا - قبر بيدل را نزديك بدين دو قبر و قلعهٔ شيرشاه سوري اشارت نكرده‌است. همچنين در كتاب مزارات اولياي دهلي و آثار الصناديد و چراغ دهلي و واقعات حكومت دهلي و مسافر دهلي و غرابت نكر وغيره از مقبرهٔ بيدل در صد سال هيچ جا ذكري نرفته‌است. شاعر نامور هند ميرزا اسدالله غالب در زمان حيات خود بسيار جستجو و تفحص نموده تا اثري از قبر بيدل در دهلي بيابد. در يك مكتوب خود اين مطلب را نوشته و عدم موفقيت خود را اظهار مي‌نمايد. خلاصه تا زمان مؤلف عقد ثريا يعني ۱۱۹۹ هجري قمري كه ۲۳ سال بعد از مرگ ميرزا بيدل مزار حضرتش معلوم بوده‌است و بعد از آن به كلي نا معلوم و كسي از آن سراغي نداده‌است.» اين موضوع را مي‌توان در كتاب احوال و آثار ميرزا عبدالقادر بيدل كه به وسيلهٔ دكتور عبدلغني استاد دانشكاه پنجاب تأليف گرديده و اثر بسيار گرانبهايي در مورد زندگي و آثار بيدل است مطالعه نمود. وي مي‌نويسد: «بالاخره در آثار الصناديد سر سيد احمد كه در سال ۱۸۴۷ ميلادي نوشته شده‌است و نيز در كتابهايي كه بعد از آن تصنيف گرديده غرابت نگار ، مزارات اولياي دهلي و واقعات دارالحكومهٔ دهلي ذكري از قبر بيدل نرفته‌است. قابل توجه‌است كه كتاب آخرالذكر در اين موضوع به صورت جامع بحث مي‌كند و حتي از خرابه‌هاي دهلي نيز نام مي‌برد. آثار الصناديد نيز درين زمينه بسيار مهم است. ميرزا اسد الله خان غالب (۱۷۹۷-۱۸۶۹ ميلادي) كه از پيروان ارادتمند بيدل بود تقريظي بر كتاب مذكور نوشته. اگر اثري از قبر بيدل در سال ۱۸۴۷ ميلادي وجود مي‌داشت، غالب حتماً از (سر سيد احمد خان) در خواست مي‌نمود تا از آن در كتاب خويش ياد كند. بنابرين واضح است كه در آن وقت قطعاً اثري از قبر بيدل بجا نمانده بود. نظر به اين همه دلايل عقيدهٔ من اين است كه مولينا حسن نظامي به كشف محل اصلي قبر بيدل موفق نشده بود. قبري كه با وجود شكل غير مشخخص خود از طرف مولينا حسن نظامي در سال ۱۹۴۱ ميلادي (مطابق ۱۳۵۹ هجري) تشخيص شده نتوانست در سال ۱۸۴۷ ميلادي يعني يك قرن پيشتر بصورت بهتري قابل تشخيص بود. اما ميدانيم كه غالب و سر سيد احمد حتي يك كلمه نيز راجع به بيدل در آثار الصناديد اظهار نكرده‌اند. بنابرين براي تعيين قبر بيدل تحقيق علمي در خود همان جاي لازم است.(رجوع شود به كتاب‌هاي: سي مقاله در بارهٔ بيدل، كابل ۱۳۶۵، صفحهٔ ۲۱۵-۲۲۰ و احوال و آثار ميرزا عبدالقادر بيدل). مرحوم پروفيسر غلام حسن مجددي در صفحهٔ ۸۶ كتاب بيدل شناسي چنين مي‌نويسد: «در اثر غفلت متمادي قبر اين شاعر بزرگ ناپديد گرديد. قبلاً ذكر گرديد كه در پايان سدهٔ دوازدهم هجري خانهٔ بيدل بحالت ويراني، چون كسي نبود كه از قبر مراقبت كند شايد در طول سه يا چهار عشرهٔ اول سدهٔ سيزدهم هجري در اثر خرابكاريهاي زمان از ميان رفته باشد. داكتر عبدالغني مي‌گويد: مولينا حسن نظامي مصنف آثار متعددي در بارهٔ دهلي، بمن نوشته‌است كه چون مرقع دهلي مؤلفهٔ درگاه قلي خان را به زبان اردو ترجمه مي‌نمود، در آن ذكر گرديده بود كه قبر بيدل معلوم نيست. و مولينا شاه سليمان صاحب پهلواري پس از خواندن ترجمهٔ مذكور بوي نوشت كه قبر در مقابل (قلعهٔ قديم) و در مجاورت قبر حضرت ملك نورالدين يارپران واقع بوده‌است، مولينا به آنجا شتافت، اثري از قبر بجا نمانده بود.» استاد مجددي سپس در صفحهٔ ۸۷ كتابش مي‌افزايد: «در (آثار الصناديد) مير سيد احمد كه در سال ۱۸۴۷ ميلادي نوشته شده‌است و نيز در كتبي كه بعد از آن تأليف گرديده، ذكري از قبر بيدل نرفته‌است.» (مراجعه شود به كتاب: بيدل شناسي؛ مؤلف: پوهاند غلام حسن مجددي ؛ چاپ مطبعهٔ پوهنون؛ ۱۳۵۰) اين كه شادروان مجددي مي‌نويسد كه در اثر غفلت متمادي قبر اين شاعر بزرگ ناپديد گرديد. و يا اينكه نوشته‌است كه شايد در طول سه يا چهار عشرهٔ اول سدهٔ سيزدهم هجري در اثر خرابكاريهاي زمان از ميان رفته باشد، ادعا‌ها و نظريه‌هاي خيلي ضعيف و بي اساسي مي‌باشند. آيا از ميان هزاران قبر، اين كار صرف در مورد قبر بيدل صورت گرفته است؟ چرا ساير مزارات و مقابر دهلي از گزند روزگار در امان مانده اند؛ و يا هزاران قبر، حتا قبور اشخاص گمنام، در هرات و غور و بلخ و كابل و غزني با وجود گذشت سده‌ها هنوز پابرجا هستند ؟ ولو هزاران قبر اشخاص گمنام در ميان آنها وجود دارد. شادروان محمد حيدر ژوبل كه استاد كرسي تاريخ ادبيات در فاكولتهٔ ادبيات كابل بودند، در كتاب مؤلفهٔ خويش زير عنوان (بيدل و تأثير سبك وي در ادبيات ما) در صفحهٔ ۱۲۹ نگاشته‌است كه: «بيدل بعمر هفتاد و هفت سالگي در دهلي وفات نمود و در خانهٔ خود در شاه جهان آباد دهلي مدفون شد و.... بعد بكابل انتقال داده شد.» پس به صراحت بايد گفت كه پژوهش‌هاي عاري از اهداف شخصي و نفسي شادروان سيد داؤد حسيني، طوري كه در فوق نظر سلجوقي مرحوم را خوانديم، كاملاً درست بوده و اظهرُ من الشمس است كه حضرت بيدل همه دل در محلهء(يكه ظريفِ) قريهٔ خواجه رواش كابل آرميده‌است. بيدل به ويژه در كشور افغانستان، قسمتي از تركستان چين و تاجكستان و ازبكستان محبوبيت بسيار دارد.

 

 

آثاربيدل دهلوي

 

آثار بيدل دهلوي

 

 

مجموع آثار اين سخن‌پرداز و متفكر بزرگ، به اهتمام و دقتي كه شايستهٔ آن بود، تا سال ۱۳۴۱ شمسي طبع نشده بود. تقريباً مجموعي از آثار در سال ۱۲۹۹هجري قمري در مطبعهٔ صفدري در بمبئي به اهتمام ملا نور دين بن جيواو به فرمايش مختار شاه كشميري و ملا عبدالحكيم مرغيناني طبع شده‌است. چند باري هم در هند و ماورأالنهر - گاهي غزليات و گاهي هم غزليات با يكي دو اثر ديگر وي چاپ گرديده بود؛ ولي، هيچ‌يك از اين نسخ مشتمل بر كليهٔ آثارش نبوده‌است. تنها نسخهٔ مطبعهٔ صفدري نسبت به تمام نسخه‌هاي چاپ‌شده جامع‌تر بود، اما، اين نسخه نيز تمام آثار منظوم و منثور بيدل را در بر نداشت و مملو از خطا‌هاي املايي بود. گذشته از‌آن چون طبع كتاب در متن و حاشيه صورت گرفته بود، براي خواننده خسته‌كن بود. با وجود كمبودي‌هاي موجود در كتاب، متأسفانه نسخه‌هاي آن ناياب شده بود.

 

 

نسخهٔ جامع ديگري بعد‌ها به ارادهٔ مرحوم سردار نصرالله خان نائب السلطنه در ماشينخانهٔ كابل به شكل حروفي با قطع بزرگ زير چاپ گرفته شد. بدبختانه، چاپ نسخهٔ مذكور، كه در ترتيب و تدوين آن جمعي از دانشمندان كشور اهتمام ورزيده بودند، نزديك به پايان رديف دال رسيده بود كه نائب‌السلطنه جهان را وداع نمود و ديوان غزل حضرت بيدل نا‌تمام ماند.

 

 

در‌ضمن ساير جنبش‌هاي علمي و ادبي كه نوأم با نهضت‌هاي اجتماعي در سالهاي چهل شمسي پديد آمد، تصميم اتخاذ شد تا كليات بيدل در مطبعهٔ معارف افغانستان طبع گردد. همان بود كه در اوايل اسد سال ۱۳۴۱ شمسي غزليات بيدل كه به حيث جلد اول از آثار او قرار داده شده بود، در مدت كمتر از يك سال در همان مطبعه از طبع بر‌آمد و به اين وسيله پيامي كه اين شاعر و متفكر بزرگ به جهان بشريت دارد، به دسترس علاقمندان گذاشته شد. و به‌همين ترتيب:

 

 

* جلد دوم كليات كه شامل تركيب‌بند، ترجيع‌بند، قصايد، قطعات، رباعيات، و مخمسات است در ماه سرطان ۱۳۴۲؛ رباعيات به صورت جداگانه در ماه جدي ۱۳۴۲ شمسي؛

 

 

* جلد سوم كليات كه شامل عرفان، طلسم حيرت، طُور معرفت، و محيط اعظم مي‌باشد در ماه دلو ۱۳۴۲ شمسي

 


* جلد چهارم كليات كه چهار عنصر، رقعات ، و نكات را در‌بر‌مي‌گيرد در ماه جوزاي ۱۳۴۴ شمسي يكي بعد ديگر از چاپ برآمدند.

 

 

در اين ديوان، هر غزل به ترتيب حروف هجا كه در آخر قافيه‌ها آمده، به سلسلهٔ حروف الفبا طبع شده و اين ترتيب در حرف اول مصراع اول مطلع نيز رعايت گرديده‌است. در پايان هر جلد فهرستي نيز ترتيب و طبع گرديده كه در پاليدن و يافتن غزل‌ها آساني پيش مي‌آيد. در طبع اين ديوان توجه فاضل محترم دكتور مير نجم الدين انصاري، سعي ملك الشعرا استاد عبدالحق بيتاب، همكاري خطاط شهير سيد محمد داؤد حسيني خاصه اهتمام و كوشش شباروزي شاعر و محقق محترم خال محمد خسته قابل ياد آوريست. در اين ديوان هر غزل به ترتيب حروف هجا كه در آخر قافيه‌ها آمده، به سلسلهٔ حروف الفبا طبع شده و اين ترتيب در حرف اول مصراع اول مطلع نيز رعايت گرديده‌است. در پايان هر جلد فهرستي هم ترتيب گرديده‌است كه در پاليدن و يافتن غزل‌ها آساني دست مي‌دهد. قابل تذكار است كه مطابق به ادعاي رابندرابنداس خوشگو، مؤلف «سفينهٔ خوشگو، طبع پتنه، بهار» كليات بيدل در هنگام حيات خودش نيز تدوين شده بود و تعداد اشعار او را قيد نموده كه نظماً و نثراً آثار بيدل را نودونه هزار بيت مي‌داند و از آنجمله شمارهء غزليات را پنجاه و چند هزار ضبط كرده‌است.

 

 

نمونه اشعار بيدل دهلوي

 


غزل بيدل

 


ديده را باز به ديدار كه حيران كرديم

 

كه خلل در صف جمعيت مژگان كرديم

 

غير وحشت نشد از نشئهٔ تحقيق بلند

 

مي به ساغر مگر از چشم غزالان كرديم

 

رهزني داشت اگر وادي بي مطلب عشق

 

عافيت بود كه زنداني نسيان كرديم

 

موج ما يك شكن از خاك نجوشيد بلند

 

بحر عجزيم كه در آبله طوفان كرديم

 

حاصل از هستي موهوم نفس دزديدن

 

اينقدر بود كه بر آينه احسان كرديم

 

 

رباعيات بيدل

 


بي اسم و صفت، دلت به خود محرم نيست

 

بي رنگ و بو، بهار جز مبهم نيست

 

عالم به وجود من و تو موجود است

 

گر موج و حباب نيست، دريا هم نيست

 

تا در كف نيستي عنانم دادند

 

از كشمكش جهان امانم دادند

 

چون شمع، سراغ عافيت مي‌جستم

 

زير قدم خويش نشانم دادند

 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۷:۰۱ توسط:admin موضوع:

زندگينامه سعدي شيرازي

سعدي شيرازي

  تخلص خود را از نام سعدبن ابي بكر بن سعد زنگي وليعهد مظفرالدين ابوبكر گرفت. هر وقت سعدي در شيراز بود در خدمت اين وليعهد ادب پرور به سر مي برد.
  

سعدي در نظاميه بغداد تحصيل كرد. دانشجويان دانشگاه نظاميه عبارت بودند از مفسران، محدثان، وعاظ، حكام و مذكران.

 

شيخ پس از اتمام تحصيل به سير و سياحت پرداخت و در مجالس، وعظ مي گفت و مردم را به سوي دين و اخلاق هدايت مي كرد.

 

به طوري كه از آثار سعدي بر مي آيد ومعاصرينش هم مي نويسند در لغت، صرف و نحو، كلام، منطق، حكمت الهي، و حكمت عملي، (عالم الاجتماع و سياست مدن) مهارت داشت. مخصوصاً او در حكمت از تمام آثارش پيداست.

 

كتاب بوستان نه فقط حاوي مطالب اخلاقي و حكمتي است، بلكه استادي شيخ را در علم الاجتماع نشان مي دهد. تبحر وي در زبان عربي و فارسي و ذوق لطيف و طبع و قادش او را برانگيخت تا شيرين ترين آثار فارسي را در نظم و نثر از خود به جاي گذارد.

 

سعدي در ابتدا همان سبك متداول زمان خويش را در نويسندگي در پيش گرفت. بعد به سبك خواجه عبدالله انصاري تمايل پيدا كرد. اما طولي نكشيد كه سبك خاص و مشخصي براي خود ابداع نمود.

  

شيخ اجل نه تنها به نصايح مردم مي پرداخت بلكه از اندرز دادن به سلاطين هم مضايقه نداشت كما اين كه رساله هفتم خود را به اندرز به ملك انكياتو اختصاص داد.

 

علاوه بر اين رساله، قصايدي نيز سروده كه در آنها ضمن مدح، نصايح زنده و گاه خشني به انكياتو نموده است.

 

شاهكار سعدي در نثر، گلستان اوست كه در حقيقت نوعي مقامه نويسي است.ولي در اين رويه گرد تقليد نگشته و راه تازگي و ابتكار را پيموده است.

آثار سعدي

ترتيب و تناسب وتنوع گلستان همراه با موضوعات دلكش اجتماعي و اخلاقي و تربيتي و سبك ساده و شيرين نويسندگي، سعدي را به عنوان خداوند سخن معرفي كرده است. سعدي در بين معاصرين خويش هم با وجود نبودن وسايل نشر جاي خود را باز كرد.

 

شهرت وي به اندازه اي بود كه پس از پنجاه و پنج سال كه از مرگش مي گذشت در ساحل اقيانوس كبير، يعني در چين، ملاحان اشعارش را به آواز مي خواندند.

 

چهل و سه سال پس از فوت شيخ، يكي از فضلا و عرفا به نام علي ابن احمدبن ابي سكر معروف به بيستون اقدام به تنطيم اشعار سعدي و ترتيب آنها با حروف تهجي نمود.

 

وي كليه آثار شيخ را به 12 بخش تقسيم نمود. اول رساله هايي كه در تصوف و عرفان و نصايح ملوك تصنيف كرده است. دوم گلستان، سوم بوستان، چهارم پندنامه، پنجم قصايد فارسي، ششم قصايد عربي، هفتم طيبات، هشتم بدايع، نهم خواتيم، دهم غزليات قديم كه مربوط به دوران جواني شيخ است، يازدهم صاحبيه مشتمل بر قطعات، مثنويات، رباعيات و مفردات. دوازدهم مطايبات. از آثار شيخ نسخ قديمي كه در زمان شخص او تحرير شده موجود است.

 
سعدي در سير و سلوك نيز مقامي بس والا داشت. به تمام قلمرو اسلامي و همسايگان كشورهاي اسلامي مسافرت كرد و ديده تيزبين او در هر ذره، عالمي پند و حكمت مي ديد.
 

يك بار هم در جريان جنگ هاي صليبي به طوري كه خودش در گلستان مي نويسد به چنگ عيسويان اسير مي شود.

آرامگاه سعدي

مدفن شيخ در شيراز معروف است. مورخين، سعديه فعلي را خانقاه او دانسته اند و مي نويسند كه شيخ در اين خانقاه كه در شمال شرقي شيراز واقع شده به عبادت مشغول بوده و از سفره انعام او درويشان بهره مي برده اند.

 

دولت شاه سمرقندي در تذكره الشعراء مي نويسد سلاطين و بزرگان و علما به زيارت شيخ بدان خانقاه مي رفتند. قنات حوض ماهي فعلي در زمان شيخ نيز جاري و معمور بوده و سعدي حوضي از مرمر در باغ خانقاه خود ساخته، از آن قنات آب در آن جاري مي كرده است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۶:۲۸ توسط:admin موضوع:

زندگينامه استاد شهريار

شهريار

 

سيد محمد حسين بهجت تبريزي در سال 1285 هجري شمسي در روستاي زيباي « خوشكناب » آذربايجان متولد شده است.

 

او در خانواده اي متدين ، كريم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجي مير آقاي خوشكنابي از وكلاي مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود كه به سبب حسن كتابتش به عنوان خوشنويسي توانا مشهور حدود خود گشته بود.

 

شهريار كه دوران كودكي خود را در ميان روستائيان صميمي و خونگرم خوشكناب در كناركوه افسونگر « حيدر بابا » گذرانده بود همچون تصوير برداري توانا خاطرات زندگاني لطيف خود را در ميان مردم مهربان و پاك طينت روستا و در حريم آن كوه سحرانگيز به ذهن سپرد.

  

او نخستين شعر خويش را در چهار سالگي به زبان تركي آذربايجاني سرود . بي شك سرايش اين شعر كودكانه ، گواه نبوغ و قريحه شگفت انگيز او بود.

 

شهريار شرح حال دوران كودكي خود را در اشعار آذربايجانيش بسيار زيبا،تاثير گذار و روان به تصوير كشيده است.

 

طبع تواناي شهريار توانست در ابتداي دهه سي شمسي و در دوران ميانسالي اثر بديع و عظيم« حيد ربابايه سلام» را به زبان مادريش بيافريند .

 

او در اين منظومه بي همتا در خصوص دوران شيرين كودكي و بازيگوشي خود در روستاي خشكناب سروده است:

  

قاري ننه گئجه ناغيل دييه نده ،

 

( شب هنگام كه مادر بزرگ قصه مي گفت، )

  

كولك قالخيب قاپ باجاني دويه نده،

 

(بوران بر مي خاست و در و پنجره خانه را مي كوبيد،)

 

 قورد كئچي نين شنگيله سين ييه نده،

 

( هنگامي كه گرگ شنگول و منگول ننه بز را مي خورد،)

 

من قاييديب بير ده اوشاق اولايديم!

 

(اي كاش من مي توانستم بر گردم و بار ديگر كودكي شوم !)

 
 

شهريار دوران كودكي خود را درميان روستائيان پاكدل آذربايجاني گذراند. اما هنگامي كه به تبريز آمد مفتون اين شهر جذاب و تاريخ ساز و اديب پرور شد. دوران تحصيلات اوليه خود را در مدارس متحده ، فيوضات و متوسطه تبريز گذراند و با قرائت و كتابت السنه تركي ، فارسي و عربي آشنا شد.

 

شهريار

 

شهريار بعدا به تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسه ي طب تحـصيل كردو در چـند مريض خانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذراند ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شد و با وجود مجاهـدتهـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد .

 

شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دودخـتر به نامهاي شهـرزاد و مريم است.

 
 

از دوستان شهـريار مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه وزاهدي رامي تـوان اسم بـرد.

 

وي ابتدا در اشعارش بهجت تخلص مي كرد. ولي بعدا دوبار براي انتخاب تخلص با ديوان حافظ فال گرفت و يك بار مصراع:

 

«كه چرخ اين سكه ي دولت به نام شهرياران زد»

 

خانواده استاد شهريار

  و بار ديگر

 

«روم به شهر خود و شهريار خود باشم»

 

آمد از اين رو تخلص شعر خود را به شهريار تبديل كرد.

 

اشعار نخستين شهريار عمدتا بزبان فارسي سروده شده است.

 

شهريار خود مي گويد وقتي كه اشعارم را براي مادرم مي خواندم وي به طعنه مي گفت:

 

"پسرم شعرهاي خودت را به زبان مادريت هم بنويس تا مادرت نيز اشعارت را متوجه شود!"

 

اين قبيل سفارشها از جانب مادر گراميش و نيز اطرافيان همزبانش، باعث شد تا شهريار طبع خود را در زبان مادريش نيزبيازمايد و يكي از بديعترين منظومه هاي مردمي جهان سروده شود.

 

سيري در آثار

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند.

 

منظومه «حيدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

  

"حـيـدر بابا" نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

 

اين منظومه از آثار جاويدان شهريار و نخستين شعري است كه وي به زبان مادري خود سروده است.

 

شهريار در سرودن اين منظومه از ادبيات ملي آذربايجان الهام گرفته است.

 

منظومه حيدربابا تجلي شور و خروش جوشيده از عشق شهريار به مردم آذربايجان است ، اين منظومه از جمله بهترين آثار ادبي در زبان تركي آذري است، و در اكثر دانشگاههاي جهان از جمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده‌آمريكا مورد بحث رساله دكترا قرار گرفته است و برخي از موسيقيدانان همانند هاژاك آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبي بر آن ساخته است.

 

اشعار ولايي

 عمق تعلقات ديني و توجهات مذهبي خانواده و نيز شخص استاد شهريار به حدي است كه عشق به ائمه اطهار عليه‌السلام در بسياري از اشعارش عينا هويداست.

 

او در نعت حضرت رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مي فرمايد:

 

ستون عرش خدا قائم ازقيام محمد------- ببين كه سر بكجا مي كشد مقام محمد

 

بجز فرشته عرش آسمان وحي الهي------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد

 

به كارنامه منشور آسماني قرآ ن-------- كه نقش مهر نبوت بود بنام محمد...

 

 

شهريار در شعر يا علي عليه‌السلام در مورد حضرت امير المومنين عليه‌السلام مي فرمايد:

 

مستمندم بسته زنجيروزندان ياعلي ------- دستگير اي دستگير مستمندان يا علي

 

بندي زندان روباهانم اي شير خدا ------- مي جوم زنجير زندان را به دندان يا علي

 

 

اشعار شهريار در ستايش امام اول شيعيان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بيت عصمت و طهارت عليه‌السلام است.

 

علي اي هماي رحمت توچه آيتي خدارا ------- كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را

 

دل اگرخداشناسي همه در رخ علي بين ------- به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

 

برو اي گداي مسكين در خانه علي زن ------- كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را ...

 

شهريار جانسوزترين اشعار خود را تقديم حضرت سيد الشهداء عليه‌السلام و حماسه ابدي او كرده است:

 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين ------ روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

 

ازحريم كعبه جدش به اشكي شست دست ------ مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسين...

 

ويژگي سخن

شهريار روح بسيار حساسي دارد. او سنگ صبور غمهاي نوع انسان است.اشعار شهريار تجلي دردهاي بشري است.

 

او همچنين مقوله عشق را در اشعار خويش نابتر از هر شعري عرضه داشته است.

 

در ايام جواني و تحصيل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرري مي گردد. عشق شهريار به حديست كه او در آستانه فارغ التحصيلي از دانشكده پزشكي ،درس و بحث را رها مي كند و دل در گرو عشقي نا فرجام مي گذارد :

 

دلم شكستي و جانم هنوز چشم براهت

 

شبي سياهم و در آرزوي طلعت ماهت

 

در انتظار تو چشمم سپيد گشت و غمي نيست

 

اگر قبول تو افتد فداي چشم سياهت

 

آثار استاد شهريار

 

اما اين عشق زميني بال پرواز او را بسوي عشق نامحدود آسماني مي گشايد.

 
 

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

 

مرغ را بين كه هنوزش هوس پرواز است!

 

 

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ------------- تا زپروانه كمي عاشقي آموخته ام

 
 

عجبا كه اين عشق مسير زندگي شهريار را تغيير دادو تاثيري تكان دهنده بر روح و جان شهريار نهاد و جهان روان او را از هم پاشيد.

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند----------- درشگفتم من چرا ازهم نمي پاشد جهان

  

اين عشق نافرجام بحدي در روح و روان او ماندگار شد كه حتي هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد .

 

آمدي جانم بقربانت ولي حالا چرا ------------ بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا!؟

 

شهريارهمانگونه كه به سرزمين مادري و رسوم پدر خود عشق مي ورزد اشعار بسيار نغزي در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهاي تركي و فارسي سروده است:

  

گويند من آن جنين كه مادر ------ از خون جگر بدو غذا داد

 

تا زنده ام آورد به دنيا ------ جان كند و به مرگ خود رضا داد

 

هم با دم گرم خود دم مرگ ------ صبرم به مصيبت و عزا داد

 

من هرچه بكوشمش به احسان ------ هرگز نتوانمش سزا داد

 

جز فضل خدا كه خواهد اورا ------ با جنت جاودان جزا داد

 

 

شهريار در شعر بسيار لطيف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزيزش مي نالد كه گويي مادربزرگش نه بلكه مادرش را از دست داده است!

 

عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است.

 

شهريار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامي كامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخي از شعراي قومگرا نه تنها هيچ توهيني به ملل غير نمي شود بلكه او در جاي اشعارش مي كوشد تا با هر نحو ممكن سبب انس زبانهاي مختلف را فراهم كند. اشعار او به سه زبان تركي آذربايجاني،فارسي و عربي است .

 

سبك شناسي آثار

اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگي شهريار در خلال اشعارش خوانده ميشود و هر نوع تفسير و تعبيري كه در آن اشعار بشود، به افسانه زندگي او نزديك است.

 

عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان در خلال غزلهاي انتظار؛ جمع وتفريق؛ وحشي شكار؛ يوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ وناي شبان و اشك مريم: دو مرغ بهشتي....... و خيلي آثار ديگر مشاهده كرد.

 

محروميت وناكاميهاي شهريار در غزلهاي گوهرفروش: ناكاميها؛ جرس كاروان: ناله روح؛ مثنوي شعر؛ حكمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بيان شده است. خيلي از خاطرات تلخ و شيرين او در هذيان دل: حيدربابا: مومياي و افسانه شب به نظر ميرسد.

 

در سراسر اشعار وي روحي حساس و شاعرانه موج مي زند, كه بر بال تخيلي پوينده و آفريننده در پرواز است.و شعر او در هر زمينه كه باشد از اين خصيصه بهره مندست و به تجدد و نوآوري گرايشي محسوس دارد.شعرهايي كه براي نيما و به ياد او سروده و دگرگونيهايي كه در برخي از اشعار خود در قالب و طرز تعبير و زبان شعر به خرج داده, حتي تفاوت صور خيال و برداشت ها در قال سنتي و بسياري جلوه هاي ديگر حاكي از طبع آزماييها در اين زمينه و تجربه هاي متعدد اوست.

 

قسمت عمده اي از ديوان شهريار غزل است.سادگي و عمومي بودن زبان و تعبير يكي از موجبات رواج و شهرت شعر شهريار است.

 

شهريار با روح تاثيرپذير و قريحه ي سرشار شاعرانه كه دارد عواطف و تخيلات و انديشه هاي خود را به زبان مردم به شعر بازگو كرده است. از اين رو شعر او براي همگان مفهوم و مأنوس و نيز موثر ست.

 

شهريار در زمينه هاي گوناگون به شيوه هاي متنوع شعر گفته است شعرهايي كه در موضوعات وطني و اجتماعي و تاريخي و مذهبي و وقايع عصري سروده, نيز كم نيست.

 

تازگي مضمون, خيال, تعبير, حتي در قالب شعر ديوان او را از بسياري شاعران عصر متمايز كرده است.

 

اغلب اشعار شهريار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از اين روست كه شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبيرات روز و اصطلاحات معمول عاميانه امساك نمي كند و تنها وصف حال زمان است كه شعر اورا از اشعار گويندگان قديم مجزا مي‌كند.

 

ماه من در پرده چون خورشيد غماز غروب

 

گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پريد

 

چون شفق درياي چشمم موج خون ميزد كه شد

 

آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپديد

  

آرامگاه استاد شهريار

 

سرانجام خورشيد حيات شهريارملك سخن و افتاب زندگي ملك الشعراي بي بديل ايران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در كوهستانهاي آذربايجان غروب كرد.

 

اما او هرگز نمرده است زيرا اكنون نام او زيبنده روز ملي شعر و ادب ايران و نيز صدها،ميدان،خيابان،مركز فرهنگي،بوستان و ... در كشورمان ونيز در ممالك حوزه هاي تركستان(آسياي مركزي) و قفقازيه و تركيه مي باشد.

 

27 شهريور ماه سال 1367 شمسي سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.

 

در آنروز پيكرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعراي تبريز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاك سپرده شد .

  

روز ملي شعر و ادب

بيست و هفتم شهريور ماه سالروز خاموشي شهريار شعر ايران با تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي " روز ملي شعر و ادب " ناميده شده است.

  

نمونه آثار

 

در راه زندگاني

 جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را ----- نجستم زندگانـــي را و گم كـردم جواني را

 

 كنون با بار پيــري آرزومندم كه برگـردم ----- به دنبال جوانـــي كـوره راه زندگانــــي را

 

به ياد يار ديرين كاروان گم كـرده رامانـم ----- كه شب در خــواب بيند همرهان كارواني را

 

بهاري بود و ما را هم شبابي و شكر خوابي ----- چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را

 

چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي ----- كه در كامم به زهر آلود شهد شادمانـــي را

 

سخن با من نمي گوئي الا اي همزبـان دل ----- خدايــا بــا كـه گويم شكوه بي همزباني را

 

نسيم زلف جانان كو؟كه چون برگ خزان ديده-----به پاي سرو خود دارم هواي جانفشانـــي را

 

به چشم آسمانـي گردشي داري بلاي جان ----- خدايـــا بر مگردان اين بلاي آسمانـــي را

 

نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتـن----- كه از آب بقا جويند عمــــر جاودانـي را


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۶:۰۵ توسط:admin موضوع:

زندگي نامه جلال آل احمد

جلال آل احمد

جلال الدين سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سيد احمد حسيني طالقاني در محله سيد نصرالدين از محله هاي قديمي شهر تهران به دنيا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمين فرزند پدر و دومين پسر خانواده بود.

پدرش در كسوت روحانيت بود و از اين رو جلال دوران كودكي را در محيطي مذهبي گذراند. تمام سعي پدر اين بود كه از جلال، براي مسجد و منبرش جانشيني بپرورد.

جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد، اما پدر كه تحصيل فرزند را در مدارس دولتي نمي پسنديد و پيش بيني مي كرد كه آن درسها، فرزندش را از راه دين و حقيقت منحرف مي كند، با او مخالفت كرد:

« دبستان را كه تمام كردم، ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: «برو بازار كار كن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم كلاسهاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. »

پس از ختم تحصيل دبيرستاني، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سيد محمد تقي فرستاد تا در آنجا به تحصيل در علوم ديني بپردازد، البته او خود به قصد تحصيل در بيروت به اين سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. اين سفر چند ماه بيشتر دوام نياورد و جلال به ايران بازگشت.

در «كارنامه سه ساله» ماجراي رفتن به عراق را اين گونه شرح مي دهد:

«تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بيگانه و رفت و آمد وحشت انگيز U.K.C.C و قرقي كه در تمام جاده ها كرده بودند تا مهمات جنگي از خرمشهر به استالينگراد برسد. به قصد تحصيل به بيروت مي رفتم كه آخرين حد نوك دماغ ذهن جواني ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف مي رفتم كه سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. ميهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چيزي در حدود گريزي، از راه خانقين و كرمانشاه برگردم. كله خورده و كلافه و از برادر و پدر.»

پس از بازگشت از سفر، آثار شك و ترديد و بي اعتقادي به مذهب در او مشاهده مي شود كه بازتابهاي منفي خانواده را به دنبال داشت.

«شخص من كه نويسنده اين كلمات است، در خانواده روحاني خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه ديگر مهر نماز زيرپيشاني نمي گذاشت. در نظر خود من كه چنين مي كردم، بر مهر گلي نماز خواندن نوعي بت پرستي بود كه اسلام هر نوعش را نهي كرده، ولي در نظر پدرم آغاز لا مذهبي بود. و تصديق مي كنيد كه وقتي لا مذهبي به اين آساني به چنگ آمد، به خاطر آزمايش هم شده، آدميزاد به خود حق مي دهد كه تا به آخر براندش.»

جلال آل احمد

آل احمد در سال 1323 به حزب توده ايران پيوست و عملاً از تفكرات مذهبي دست شست. دوران پر حرارت بلوغ كه شك و ترديد لازمه آن دوره از زندگي بود، اوج گيري حركت هاي چپ گرايانه حزب توده ايران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهاي تند وانقلابي آن حزب و درگيري جنگ جهاني دوم عواملي بودند كه باعث تغيير مسير فكري آن احد شدند.

همه اين عوامل دست به دست هم داد تا جوانكي با انگشتري عقيق با دست و سر تراشيده، تبديل شد به جواني مرتب و منظم با يك كراوات و يكدست لباس نيمدار آمريكايي شود.

در سال 1324 با چاپ داستان «زيارت» در مجله سخن به دنياي نويسندگي قدم گذاشت و در همان سال، اين داستان در كنار چند داستان كوتاه ديگر در مجموعه "ديد و بازديد" به چاپ رسيد. آل احمد در نوروز سال 1324 براي افتتاح حزب توده و اتحاديه كارگران وابسته به حزب به آبادان سفر كرد:

«در آبادان اطراق كردم. پانزده روزي. سال 1324 بود، ايام نوروز و من به مأموريتي براي افتتاح حزب توده و اتحاديه كارگران وابسته اش به آن ولايت مي رفتم و اولين ميتينگ در اهواز از بالاي بالكوني كنار خيابان".

آل احمد كه از دانشسراي عالي در رشته ادبيات فارسي فارغ التحصيل شده بود، او تحصيل را در دوره دكتراي ادبيات فارسي نيز ادامه داد، اما در اواخر تحصيل از ادامه آن دوري جست و به قول خودش «از آن بيماري (دكتر شدن) شفا يافت».

به علت فعاليت مداومش در حزب توده، مسؤوليتهاي چندي را پذيرفت. خود در اين باره مي گويد:

«در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يك عضو ساده به عضويت كميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي كنگره.... و از اوايل 25 مأمور شدم زير نظر طبري «ماهنامه مردم» را راه بيندازم كه تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را درآوردم حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم.»

در سال 1326 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبري خليل ملكي و 10 تن ديگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبري حزب و مشي آن انتقاد مي كردند و نمي توانستند بپذيرند كه يك حزب ايراني، آلت دست كشور بيگانه باشد. در اين سال با همراهي گروهي از همفكرانش طرح استعفاي دسته جمعي خود را نوشتند.

آل احمد با نثر عصيانگرش اينگونه مي گويد:

«روزگاري بود و حزب توده اي بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي نمود و ضد استعمار حرف مي زد و مدافع كارگران و دهقانان بود و چه دعويهاي ديگر و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي دانستيم سر نخ دست كيست و جواني مان را مي فرسوديم و تجربه مي آموختيم. براي خود من «اما» روزي شروع شد كه مأمور انتظامات يكي از تظاهرات حزبي بوديم (سال 23 يا 24؟) از در حزب خيابان فردوسي تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به كاميون هاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهرات ما كنار خيابان صف كشيده بودند كه يك مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه سيد هاشم و ....."

در سال 1326 كتاب «از رنجي كه مي بريم» چاپ شد كه مجموعه 10 قصه كوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسيد. پس از اين سالها آل احمد به ترجمه روي آورد. در اين دوره، به ترجمه آثار «ژيد» و«كامو»، «سارتر» و «داستايوسكي» پرداخت و در همين دوره با دكتر سيمين دانشور ازدواج كرد.

«زن زيادي» نيز به اين سال تعلق دارد.

در طي سالهاي 1333 و 1334 «اورازان»، «تات نشينهاي بلوك زهرا»، «هفت مقاله» و ترجمه مائده هاي زميني را منتشر كرد و در سال 1337 «مدير مدرسه» «سرگذشت كندوها» را به چاپ سپرد. دو سال بعد «جزيره خارك- در يتيم خليج» را چاپ كرد. سپس از سال 40 تا 43 «نون و القلم»، «سه مقاله ديگر»، «كارنامه سه ساله»، «غرب زدگي» «سفر روس»، «سنگي بر گوري» را نوشت و در سال 45 «خسي در ميقات» را چاپ كرد و هم «كرگدن» نمايشنامه اي از اوژان يونسكورا. «در خدمت و خيانت روشنفكران» و «نفرين زمين» و ترجمه «عبور از خط» از آخرين آثار اوست.

آل احمد در صحنه مطبوعات نيز حضور فعالانه مستمري داشت و در اين مجلات و روزنامه ها فعاليت مي كرد.

نكته اي كه در زندگي آل احمد جالب توجه است، زندگي مستمر ادبي او است. اگر حيات ادبي اين نويسنده با ديگر نويسندگان همعصرش مقايسه شود اين موضوع به خوبي مشخص مي شود.

جلال در سالهاي فرجامين زندگي، با روحي خسته و دلزده از تفكرات مادي به تعمق در خويشتن خويش پرداخت تا آنجا كه در نهايت، پلي روحاني و معنوي بين او و خدايش ارتباط برقرار كرد.

او در كتاب "خسي در ميقات" كه سفرنامه ي حج اوست به اين تحول روحي اشاره مي كند و مي گويد: "ديدم كه كسي نيستم كه به ميعاد آمده باشد كه خسي به ميقات آمده است. . ."

اين نويسنده پر توان كه همواره به حقيقت مي انديشيد و از مصلحت انديشي مي گريخت، در اواخر عمر پر بارش، به كلبه اي در ميان جنگلهاي اسالم كوچ كرد.

جلال آل احمد، نويسنده توانا و هنرمند دلير به ناگاه در غروب روز هفدهم شهريور ماه سال 1348 در چهل و شش سالگي زندگي را بدرود گفت.

مجسمه جلال آل احمد

ويژگي هاي آثار

به طور كلي نثر آل احمد نثري است شتابزده، كوتاه، تاثير گذار و در نهايت كوتاهي و ايجاز .

آل احمد در شكستن برخي از سنت هاي ادبي و قواعد دستور زبان فارسي شجاعتي كم نظير داشت و اين ويژگي در نامه هاي او به اوج مي رسد.

اغلب نوشته هايش به گونه اي است كه خواننده مي تواند بپندارد نويسنده هم اكنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بيان مي كند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به كمك آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دريابد، سر در گم خواهد شد.

از اين رو ناآشنايان با سبك آل احمد گاهي ناگريز مي شوند عباراتي را بيش از چند بار بخوانند.

آثار

آثار جلال آل احمد را به طور كلي مي توان در پنج مقوله يا موضوع طبقه بندي كرد:

الف- قصه و داستان. ب- مشاهدات و سفرنامه. ج- مقالات. د- ترجمه. هـ- خاطرات و نامه ها.

الف- قصه و داستان

1- ديد و بازديد 1324:

نخست شامل ده داستان كوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان كوتاه را در بردارد. جلال جوان در اين مجموعه با ديدي سطحي و نثري طنز آلود اما خام كه آن هم سطحي است، زبان به انتقاد از مسايل اجتماعي و باورهاي قومي مي گشايد.

2- از رنجي كه مي بريم 1326:

مجموعه هفت داستان كوتاه است كه در اين دو سال زبان و نثر داستانهاي جلال به انسجام و پختگي مي گرايد. در اين مجموعه تشبيهات تازه، زبان آل احمد را تصويري كرده است.

3- سه تار 1327:

مجموعه سيزده داستان كوتاه است. فضاي داستانهاي سه تار لبريز از شكست و ناكامي قشرهاي فرو دست جامعه است.

4- زن زيادي 1331:

حاوي يك مقدمه و نه داستان كوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبك و بزرگ علوي به تصوير شخصيت زنان در داستانهاي خود پرداخته اند.

زنان مجموعه زن زيادي را قشرهاي مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشكيل مي دهند.

5- سرگذشت كندوها 1337:

نخستين داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعي به سبك قصه هاي سنتي ايراني، "يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود" اين داستان به بيان شكست مبارزات سياسي سالهاي 29 تا 31 حزبي پرداخته است.

6- مدير مدرسه 1337:

اين داستان نسبتاً بلند به نوعي ميان خاطرات فرهنگي آل احمد است. خود او در اين مورد گفته است:

"حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار كوچك اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه"

مدير مدرسه، گزارش گونه اي است از روابط افراد يك مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.

" آل احمد در مدير مدرسه به نثر خود اعتماد كامل دارد.

قلم ديگر در دستش نمي لرزد و چنين مي نمايد كه انديشه هايش نيز، در چارچوبي خاص، شكل نهايي خود را يافته است.

به رغم اين تكوين انديشه، جلال شكست را باور كرده است، لذا به دنبال گوشه اي خلوت مي گردد.

7- نون والقلم 1340:

يك داستان بلند تاريخي كه حوادث آن مربوط به اويل حكومت صفويان است. زبان نون والقلم به اقتضاي زمان آن نسبتاً كهنه است.

8- نفرين زمين 1346:

رماني روستايي است كه بازتابي از جريانهاي مربوط به "اصلاحات ارضي" در آن بيان شده است.

9- پنج داستان 1350:

دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.

آثار جلال آل احمد

10- چهل طوطي اصل (با سيمين دانشور) 1351:

مجموعه شش قصه كوتاه قديمي از "طوطي نامه" كه با تحريري نو نگاشته شده است.

آل احمد در نامه اي خطاب به حبيب يغمايي، مدير مجله ادبي يغما مي نويسد: " و من كه جلال باشم وقتي خيال دكتر شدن و ادبيات را در سر داشتم به اينها دسترسي يافتم. قرار بود درباره "هزار و يك شب" و ريشه هاي هندي و ايراني قصه هايش چيزي درست كنم به رسم رساله، كه نشد. . ."

11- سنگي بر گوري 1360:

رماني است كوتاه و آخرين اثر داستاني آل احمد محسوب مي شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.

ب- مشاهدات و سفرنامه ها

اورازان 1333، تات نشينهاي بلوك زهرا 1337، جزيره خارك، درٌ يتيم خليج فارس 1339، خسي در ميقات 1345، سفر به ولايت عزرائيل چاپ 1363، سفر روس 1369 ، سفر آمريكا و سفر اروپا كه هنوز چاپ نشده اند.

ج- مقالات و كتابهاي تحقيقي

گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله ديگر 1341، غرب زدگي به صورت كتاب 1341، كارنامه سه ساله 1341، ارزيابي شتابزده 1342، يك چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خيانت روشنفكران 1356، گفتگوها 1346.

د- ترجمه

عزاداريهاي نامشروع 1322 از عربي، محمد آخرالزمان نوشته بل كازانوا نويسنده فرانسوي 1326، قمارباز 1327 از داستايوسكي، بيگانه 1328 اثر آلبركامو (با علي اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبركامو، دستهاي آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروي 1333 از آندره ژيد، مائده هاي زميني 1334 اثر ژيد (با پرويز داريوش)، كرگدن 1345 از اوژن يونسكو، عبور از خط 1346 از يونگر (با دكتر محمود هومن)، تشنگي و گشنگي 1351 نمايشنامه اي از اوژن يونسكو؛ در حدود پنجاه صفحه اين كتاب را جلال آل احمد ترجمه كرده بود كه مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پايان ببرد؛ پس از آل احمد دكتر منوچهر هزارخاني بقيه كتاب را ترجمه كرد.

هـ- خاطرات و نامه ها

نامه هاي جلال آل احمد (جلد اول 1364) به كوشش علي دهباشي، چاپ شده است كه حاوي نامه هاي او به دوستان دور و نزديك است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۵:۳۰ توسط:admin موضوع:

آشنايي با ايزاك نيوتن

ايزاك نيوتن در سال 1642 در انگلستان بدنيا آمد.پدرش دو ماه قبل از متولدشدنش درگذشته بود. زماني كه ايزاك 3 ساله بود مادرش دوباره ازدواج كرد،واو نزد مادربزرگش باقي ماند. او علاقه اي به مزرعه خانوادگي نداشت،به همين جهت او براي تحصيل به دانشگاه كمبريج فرستاده شد.

ايزاك تنها چند ماه بعد ازمرگ گاليله متولد شد،يكي از بزرگترين دانشمندان تمام قرن ها. گاليله ثابت كرده بود كه اين سياره ها هستند كه به دور خورشيد مي چرخند و نه بدور زمين،آن طور كه عموم مردم مي انديشيدند. ايزاك نيوتن به دستاوردها و اكتشافات گاليله و ديگران بسيار علاقمند بود. ايزاك فكر مي كرد كه عالم هستي مثل ماشيني عمل مي كند كه قوانين كم و ساده اي بر آن حاكم است.

ايزاك نيوتن

و همانند گاليله بر اين انديشه بود كه رياضيات راهي ست براي اثبات و بيان اين قوانين.نيوتن يكي از بزرگترين دانشمندان دنيا بود چون هم ايده و انديشه هاي خود را حفظ كرده بود و هم از انديشه هاي ديگر دانشمندان بهره ميگرفت تا تصويري از بدست آوردكاركرد عالم. ايزاك نحوه كار جهان را با رياضيات مي داد،او قوانين حركت و جاذبه را فرمولبندي كرد.اين قوانين فرمولهاي رياضي هايي هستندكه حركت اشيا هنگامي كه بر آنها نيرويي وارد مي شود را توضيح ميدهند.

هنگامي كه ايزاك به عنوان پروفسور رياضيات در دانشگاه تدريس مي كرد،مشهورترين كتابش،را منتشر كرد. او 3 قانون مهم را در مورد حركت اشيا در اين كتاب آورده است. سپس او تئوري ها و نظراتش را در مورد جاذبه تشريح كرد.

جاذبه نيرويي است كه باعث مي شود اشيا به طرف زمين كشيده شوند. مثلا اگر مدادي از ميز به پايين سقوط كند بر روي كف اتاق مي افتد نه روي سقف.

ايزاك همچنين در اين كتابش از قوانينش استفاده كرد تا نشان دهد كه سيارات در يك مدار بيضوي شكل بدور خورشيد ميگردند نه مداري دايره اي نيوتن از سه قانون براي بيان حركت اجسام استفاده كرد. كه از آنها به قوانين نيوتن اسم برده ميشود.

قانون اول ميگويد كه جسمي كه نه كشيده شود و نه هل داده شود،همچنان باقي مي ماند ويا حركتش را برخط مستقيم با سرعت ثابت ادامه مي دهد.

فهميدن اين مطلب كه يك دوچرخه بدون اينكه كشيده شود ويا هل داده شود بدون حركت مي ماند ساده است،اما فهميدن اينكه جسمي بدون كمك به حركتش ادامه دهد مشكلتر به نظر مي رسد. دوباده به دوچرخه فكر كنيد، اگر كسي در هنگام دوچرخه راندن قبل از توقف دوچرخه ازآن پايين بپرد چه اتفاقي مي افتد؟ به حركتش ادامه ميدهد يا مي افتد.

ايزاك نيوتن

تمايل يك جسم به بي حركت باقي ماندن ويا ادامه حركت در يك خط مستقيم با سرعت ثابت اينرسي خوانده ميشو د.

قانون دوم F=MA

نيرو = جرم شتاب بيان ميكند كه چگونه نيرويي بر جسمي عمل ميكند اگر شخصي سوار بر دوچرخه پدال آن را به جلو فشار دهد دوچرخه به سمت جلو ميرود،واگه شخصي دوچرخه را از پشت بگيرد و به جلو هل دهد شتاب دوچرخه افزايش مي يابد.اگر دوچرخه سوار ترمز را فشار بدهد از سرعتش بآرامي كم ميشود واگراو فرمان دوچرخه را به سمتي به گرداند،مسيرآن عوض خواهد شد.

قانون سوم مي گويداگر جسمي كشيده شود يا هل داده شود،همين جسم در مسيرمخالف به همان اندازه ميكشد و يا هل خواهد داد.

شخصي جعبه اي را بلند ميكند،براي اين كار نيرويي صرف كرده است جعبه سنگين است به اين دليل كه،همان مقدار نيرو را به دستهاي بلندكننده وارد ميكند. اين وزن از طريق پاهاي فرد به زمين منتقل ميشود،زمين هم به همان اندازه به پاهاي فرد نيرويي به سمت بالا وارد مي كند. اگر زمين نيروي كمي را به شخص وارد كند،شخص بلندكننده مي افتد. و اگر كف زمين نيروي زيادي وارد كند شخص به پرواز در خواهدآمد.

بيشتر مردم وقتي به نيوتن فكر ميكنند،اون رو زير يك درخت سيب در حال افتادن سيب مي بينند.زماني كه نيوتن سيب راهنگام افتادن ديد به فكر حركت خاصي افتادـجاذبه. نيوتن فهميد كه جاذبه نيروي جذب كننده اي ست بين دو جسم. او همچنين دانست كه اجسام با جرم بيشتر نيروي جاذبه بيشتري را اعمال مي كنند،يا به بيان ديگري اجسام كوچكتر را به سمت خود مي كشند.اين همان دليلي است كه سيب به خاطر آن به سمت زمين مي افتدبه جاي رفتن به هوا،واينكه چرا مردم در آسمان شناور نيستند ايزاك در مورد جاذبه وسيب انديشيد. او فكر مي كرد كه ممكن است جاذبه به زمين واشياي بر روي آن محدود نشود چه مي شوداگر جاذبه در ماه واطراف آن وجود داشته باشد؟ ايزاك نيرويي كه لازم بود تا ماه به دور زمين بگردد را محاسبه كرد.وسپس با نيرويي كه موجب افتادن سيب شده بود،مقايسه كرد.بعد از پذيرفتن اين واقعيت كه ماه بسيار از زمين دور است،و جرم بسيار بيشتري دارد،او متوجه شدكه نيروها مساوي است.ماه توسط نيروي جاذبه زمين به دور مدار زمين نگه داشته شده است محاسبات نيوتن درك مردم از عالم را تغيير داد.كسي تا آن زمان نمي توانست بگويد كه چرا سيارات در مداراتشان مانده اند؟. چه چيزي آنها را نگه داشته است؟ پنحاه سال قبل از اينكه نيوتن متولد شود تصور مردم براين بود كه سياره ها توسط سپرهاي نامرئي نگه داشته شده است. ايزاك ثابت كردكه آنها توسط جاذبه خورشيد نگه داشته شده اند.همچنين او نشان داد كه نيروي جاذبه به فاصله و جرم دو جسم بستگي دارد او اولين كسي نبود كه فهميد مدار سيارات حلقوي نمي باشد،بلكه بيشتر بيضوي شكل هستند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۴:۵۶ توسط:admin موضوع:

زندگينامه سهراب سپهري

سهراب سپهري

 

سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در شهر كاشان به دنيا آمد. پدرش اسدالله سپهري كارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامي كه سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با اين حال به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت. نقاشي مي كرد، تار مي ساخت و خط خوبي هم داشت.

 

سپهري در سال هاي نوجواني پدرش را از دست داد و در يكي از شعرهاي دوره جواني از پدرش ياد كرده است (خيال پدر) يكسال بعد از مرگ او سروده است:

 

در عالم خيال به چشم آمدم پدر

 

كز رنج چون كمان قد سروش خميده بود

 

دستي كشيده بر سر رويم به لطف و مهر

 

يك سال مي گذشت، پسر را نديده بود

 

 

مادر سپهري فروغ ايران سپهري بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستي سهراب را به عهده گرفت و سپهري او را بسيار دوست مي داشت.

 

دوره كودكي سپهري در كاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدايي را در دبستان خيام اين شهر گذرانيد.

 

سهراب سپهري

 

سپهري دانش آموزي منظم و درس خوان بود و درس ادبيات را دوست داشت و به خوش نويسي علاقه مند بود.

 

سپهري در سال هاي كودكي شعر هم مي گفت، يك روز كه به علت بيماري در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن كودكانه اش نوشت:

 

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

 

نكردم هيچ يادي از دبستان

 

ز درد دل شب و روزم گرفتار

 

ندارم من دمي از درد آرام

 

 

در مهرماه 1319 سپهري به دوره دبيرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پايان رساند.

 

سهراب از سال چهارم دبيرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 يعني اندكي بيش از يك سال بعد از به پايان رساندن دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهريور 1327 در اين اداره ماند.

 

در اين هنگام در امتحانات ادبيات شركت كرد و ديپلم كامل دوره دبيرستان را نيز گرفت.

 

سال بعد او به دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران رفت. وقتي كه در اين دانشكده بود، نخستين دفتر شعرهايش را چاپ كرد و مشفق كاشاني با ديدن شعرهاي سپهري پيش بيني كرد كه او در آينده آثار ارزشمندي به ادبيات ايران هديه خواهد داد.

 

اولين كتاب سپهري با نام"مرگ رنگ" در تهران منتشر شد كه به سبك نيما يوشيج بود.

 

سپهري دومين مجموعه شعر خود را با نام "زندگي خواب ها" در سال 1332 سرود و در همين سال بود كه دوره ليسانس نقاشي را در دانشكده هنرهاي زيبا با رتبه اول و دريافت نشان اول علمي به پايان رساند.

 

سهراب سپهري

 

از سال 1332 به بعد، زندگي سپهري در گشت و گذار و مطالعه نقاشي و حكاكي در پاريس، رم و هند و شركت در نمايشگاه ها و آموختن و تدريس نقاشي گذشت، تا جايي كه بعضي او را "شاعري نقاش" خوانده اند و بعضي ديگر "نقاشي شاعر".

 

سهراب در سال 1337 دو كتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ كرد ولي موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 اين دو كتاب به انضمام "زندگي خواب ها" زير عنوان "آوار كتاب" منتشر شد.

 

در اين كتاب مي توان به جلوه هاي زبان خاص سپهري برخورد كرد و همچنين شور و شوق آميختگي با طبيعت را _كه در شعرهاي بعدي كاملاً واضح مي شود _ بيشتر ديد.

 

در "شرق اندوه" سپهري از هر نظر تحت تاثير غزليات مولوي است و شعرهاي اين مجموعه همه شادمانه و شورانگيزند.

 

دو شعر بلند"صداي پاي آب" و "مسافر" پنجمين و ششمين كتاب هاي او هستند.

 

شهرت سپهري از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صداي پاي آب" آغاز شد. در "صداي پاي آب" است كه محتواي ويژه ي شعر سپهري فرمش را مي يابد. فرم و محتواي شعر سپهري، از "صداي پاي آب" به بعد به هماهنگي مي رسند.

 

"صداي پاي آب"، كنايه از صداي پاي مسافري در سفر زندگي است.

 

اين شعر كه روز به روز بر شهرت و محبوبيت او افزود، اولين بار در فصلنامه ي آرش در آبان همان سال منتشر شد.

 

سپهري كه تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندك و تنهايي خود مي زيست و بدين سبب از طرف نشريات جدي گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" كه يكي از درخشان ترين شعرهاي فارسي است، بزرگي و شاعري اش را بر نشريات تحميل كرد.

 

"مسافر" تأمل و سير و سفر شاعر است در فلسفه ي زندگي.

 

"جحم سبز" هفتمين مجموعه شعري سپهري و كامل ترين آنها است.

 

"حجم سبز" پايان آخرين جستجوي هاي سپهري در شعر "مسافر" اوست. گويي پاسخ همه پرسش ها را يافته و به همه حقايق رسيده است.

 

شاعر ديگر منتظر مژده دهندگان نمي ماند بلكه خود قصد مي كند كه بيايد و پيام آورد: روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد ...

 

هشتمين و آخرين مجموعه شعري سهراب سپهري"ما هيچ، ما نگاه" است.

 

در اين كتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صداي پاي آب" و "مسافر" شاعر روي به يأس دارد. اما يأسي كه جز از حوزه ذهن رنگين سپهري بيرون نمي تراود.

 

سپهري در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت كتاب" گرد آورد.

 

"هشت كتاب" نموداري تمام از سير معنوي شاعر جوياي حقيقت است، از اعتراضات سياسي تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفاني زميني.

 

"هشت كتاب" يكي از اثر گذارترين و محبوب ترين مچموعه ها، در تاريخ شعر نو ايران است.

 

سپهري در سال 1357 به بيماري سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 براي درمان به انگلستان رفت، اما بيماري بسيار پيشرفت كرده بود و سرانجام در اول ارديبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهري به ابديت پيوست.

 

نخست قرار بود كه طبق خواست خودش او را در روستاي"گلستانه" به خاك بسپارند، اما به پيشنهاد يكي از دوستانش براي اينكه طغيان رود، مزارش را از بين نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علي" دهستان مشهد اردهال به خاك سپردند.

 

آثار سهراب سپهري

 

نمونه اي از شعر سهراب سپهري از مجموعه "حجم سبز"

 

به باغ هم‌سفران

 

صدا كن مرا

 

صداي تو خوب است.

 

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

 

كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

 

***

 

كسي نيست،

 

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

 

ميان دو ديدار قسمت كنيم.

 

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.

 

بيا زودتر چيزها را ببينيم.

 

ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض

 

زمان را به گردي بدل مي‌كنند.

 

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.

 

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

 

***

 

مرا گرم كن

 

(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

 

و باران تندي گرفت

 

و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

 

اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

 

***

 

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند

 

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.

 

من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.

 

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.

 

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.

 

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.

 

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

 

و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.

 

و آن وقت

 

حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.

 

حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.

 

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

 

در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت

 

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.

 

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

 

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

 

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

 

***

 

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،

 

تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۴:۳۳ توسط:admin موضوع:

زندگينامه حكيم عمر خيام

حكيم عمر خيام

 

غياث الدين ابوالفتح، عمر بن ابراهيم خيام (خيامي) در سال 439 هجري (1048 ميلادي) در شهر نيشابور و در زماني به دنيا آمد كه تركان سلجوقي بر خراسان، ناحيه اي وسيع در شرق ايران، تسلط داشتند. وي در زادگاه خويش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نيشابوري علوم زمانه خويش را فراگرفت و چنانكه گفته اند بسيار جوان بود كه در فلسفه و رياضيات تبحر يافت. خيام در سال 461 هجري به قصد سمرقند، نيشابور را ترك كرد و در آنجا تحت حمايت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضي القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتأليف كرد.

 

خيام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزيد و با حمايت ملك شاه سلجوقي و وزيرش نظام الملك، به همراه جمعي از دانشمندان و رياضيدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه اي كه به دستور ملكشاه تأسيس شده بود، به انجام تحقيقات نجومي پرداخت. حاصل اين تحقيقات اصلاح تقويم رايج در آن زمان و تنظيم تقويم جلالي (لقب سلطان ملكشاه سلجوقي) بود.

 

در تقويم جلالي، سال شمسي تقريباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 45 ثانيه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، يكسال را كبيسه مي خوانند كه ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، يكسال را كبيسه مي خوانند كه ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز مي شود در تقويم جلالي هر پنج هزار سال يك روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتيكه در تقويم گريگوري هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.

 

بعد از كشته شدن نظام الملك و سپس ملكشاه، در ميان فرزندان ملكشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد.

 

به دليل آشوب ها و درگيري هاي ناشي از اين امر، مسائل علمي و فرهنگي كه قبلا از اهميت خاصي برخوردار بود به فراموشي سپرده شد. عدم توجه به امور علمي و دانشمندان و رصدخانه، خيام را بر آن داشت كه اصفهان را به قصد خراسان ترك كند. وي باقي عمر خويش را در شهرهاي مهم خراسان به ويژه نيشابور و مرو كه پايتخت فرمانروائي سنجر (پسر سوم ملكشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو يكي از مراكز مهم علمي و فرهنگي دنيا به شمار مي رفت و دانشمندان زيادي در آن حضور داشتند. بيشتر كارهاي علمي خيام پس از مراجعت از اصفهان در اين شهر جامه عمل به خود گرفت.

 

دستاوردهاي علمي خيام براي جامعه بشري متعدد و بسيار درخور توجه بوده است. وي براي نخستين بار در تاريخ رياضي به نحو تحسين برانگيزي معادله هاي درجه اول تا سوم را دسته بندي كرد، و سپس با استفاده از ترسيمات هندسي مبتني بر مقاطع مخروطي توانست براي تمامي آنها راه حلي كلي ارائه كند.

 

وي براي معادله هاي درجه دوم هم از راه حلي هندسي و هم از راه حل عددي استفاده كرد، اما براي معادلات درجه سوم تنها ترسيمات هندسي را به كار برد؛ و بدين ترتيب توانست براي اغلب آنها راه حلي بيابد و در مواردي امكان وجود دو جواب را بررسي كند. اشكال كار در اين بود كه به دليل تعريف نشدن اعداد منفي در آن زمان، خيام به جوابهاي منفي معادله توجه نمي كرد و به سادگي از كنار امكان وجود سه جواب براي معادله درجه سوم رد مي شد. با اين همه تقريبا چهار قرن قبل از دكارت توانست به يكي از مهمترين دستاوردهاي بشري در تاريخ جبر بلكه علوم دست يابد و راه حلي را كه دكارت بعدها (به صورت كاملتر) بيان كرد، پيش نهد.

 

آثار خيام

 

خيام همچنين توانست با موفقيت تعريف عدد را به عنوان كميتي پيوسته به دست دهد و در واقع براي نخستين بار عدد مثبت حقيقي را تعريف كند و سرانجام به اين حكم برسد كه هيچ كميتي، مركب از جزء هاي تقسيم ناپذير نيست و از نظر رياضي، مي توان هر مقداري را به بي نهايت بخش تقسيم كرد. همچنين خيام ضمن جستجوي راهي براي اثبات "اصل توازي" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقليدس) در كتاب شرح ما اشكل من مصادرات كتاب اقليدس (شرح اصول مشكل آفرين كتاب اقليدس)، مبتكر مفهوم عميقي در هندسه شد. در تلاش براي اثبات اين اصل، خيام گزاره هايي را بيان كرد كه كاملا مطابق گزاره هايي بود كه چند قرن بعد توسط واليس و ساكري رياضيدانان اروپايي بيان شد و راه را براي ظهور هندسه هاي نااقليدسي در قرن نوزدهم هموار كرد. بسياري را عقيده بر اين است كه مثلث حسابي پاسكال را بايد مثلث حسابي خيام ناميد و برخي پا را از اين هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله اي نيوتن را بايد دو جمله اي خيام ناميد. البته گفته مي شودبيشتر از اين دستور نيوتن و قانون تشكيل ضريب بسط دو جمله اي را چه جمشيد كاشاني و چه نصيرالدين توسي ضمن بررسي قانون هاي مربوط به ريشه گرفتن از عددها آورده اند.

 

استعداد شگرف خيام سبب شد كه وي در زمينه هاي ديگري از دانش بشري نيز دستاوردهايي داشته باشد. از وي رساله هاي كوتاهي در زمينه هايي چون مكانيك، هيدرواستاتيك، هواشناسي، نظريه موسيقي و غيره نيز بر جاي مانده است. اخيراً نيز تحقيقاتي در مورد فعاليت خيام در زمينه هندسه تزئيني انجام شده است كه ارتباط او را با ساخت گنبد شمالي مسجد جامع اصفهان تأئيد مي كند.

 

تاريخ نگاران و دانشمندان هم عصر خيام و كساني كه پس از او آمدند جملگي بر استادي وي در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا كه گاه وي را حكيم دوران و ابن سيناي زمان شمرده اند. آثار فلسفي موجود خيام به چند رساله كوتاه اما عميق و پربار محدود مي شود. آخرين رساله فلسفي خيام مبين گرايش هاي عرفاني اوست.

 

اما گذشته از همه اينها، بيشترين شهرت خيام در طي دو قرن اخير در جهان به دليل رباعيات اوست كه نخستين بار توسط فيتزجرالد به انگليسي ترجمه و در دسترس جهانيان قرار گرفت و نام او را در رديف چهار شاعر بزرگ جهان يعني هومر، شكسپير، دانته و گوته قرار داد. رباعيات خيام به دليل ترجمه بسيار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبيرهاي بعضاً غير قابل قبولي از شخصيت وي شده است. اين رباعيات بحث و اختلاف نظر ميان تحليلگران انديشه خيام را شدت بخشيده است. برخي براي بيان انديشه او تنها به ظاهر رباعيات او بسنده مي كنند، در حالي كه برخي ديگر بر اين اعتقادند كه انديشه هاي واقعي خيام عميق تر از آن است كه صرفا با تفسير ظاهري شعر او قابل بيان باشد. خيام پس از عمري پربار سرانجام در سال 517 هجري (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خويش نيشابور درگذشت و با مرگ او يكي از درخشان ترين صفحات تاريخ انديشه در ايران بسته شد.

 

اشعار خيام

 

آثار

 

خيام آثار علمي و ادبي بسيار تاليف نمود كه معروفترين آنها هفده رساله و كتاب است بشرح زير:

 

۱- رساله في براهين‌الجبر و المقابله به زبان عربي، در جبر و مقابله كه فوق العاده معروف است و بوسيله دكتر غلامحسين مصاحب در تهران به چاپ رسيده است.

 

۲- رساله كون و تكليف به عربي درباره حكمت خالق در خلق عالم و حكمت تكليف كه خيام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهيم نسوي در سال ۴۷۳ نوشته است و او يكي از شاگردان پورسينا بوده و در مجموعه جامع البدايع باهتمام سيد محي الدين صبري بسال ۱۲۳۰ و كتاب خيام در هند به اهتمام سليمان ندوي سال ۱۹۳۳ ميلادي چاپ شده است.

 

۳- رساله‌اي در شرح مشكلات كتاب مصادرات اقليدس و اين رساله در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دكتر تقي اراني به چاپ رسيد كه از لحاظ رياضي بسيار مهم است.

 

۴- رساله روضة‌القلوب در كليات وجود.

 

۵- رساله ضياء العلي.

 

۶- رساله ميزان‌الحكمه.

 

۷- رساله‌اي در صورت و تضاد.

 

۸- ترجمه خطبه ابن سينا.

 

۹- رساله‌اي در صحت طرق هندسي براي استخراج جذر و كعب.

 

۱۰- رساله مشكلات ايجاب.

 

۱۱- رساله‌اي در طبيعيات.

 

۱۲- رساله‌اي در بيان زيگ ملكشهاهي.

 

۱۳- رساله نظام الملك در بيان حكومت.

 

۱۴- رساله لوازم‌الاكمنه.

 

۱۵- اشعار عربي خيام كه در حدود ۱۹ رباعي آن بدست آمده است.

 

۱۶- نوروزنامه.

 

۱۷- رباعيات فارسي خيام كه در حدود ۲۰۰ چارينه (رباعي) يا بيشتر از حكيم عمر خيام است و زائد بر آن مربوط به خيام نبوده بلكه به خيام نسبت داده شده.

 

۱۸- عيون الحكمه.

 

۱۹- رساله معراجيه.

 

۲۰- رساله در علم كليات.

 

۲۱- رساله در تحقيق معني وجود.

 

آرامگاه حكيم عمر خيام

 

مثلث خيام ، پاسكال

 

بسياري عقيده دارند كه مثلث حسابي پاسكال را بايد مثلث حسابي خيام ناميد و برخي پا را از اين هم فراتر گذاشته اند و معتقد اند كه دو جمله اي نيوتون را بايد دوجمله اي خيام ناميد . اندكي در اين باره دقت كنيم.

 

همه كساني كه با جبر مقدماتي آشنايي دارند ،"دستور نيوتن" را درباره بسط دوجمله اي ميشناسند. اين دستور براي چند حالت خاص (وقتي n عددي درست و مثبت باشد) چنين است:

 

(a+b)0 = 1 (1)

(a+b)1 = a+b (1,1)

(a+b)2 = a2+2ab+b2 (1,2,1)

(a+b)3 = a3+3a2b+3ab2+b3 (1,3,3,1)

(a+b)4 = a4+4a3b2+6a2b2+4a2b3+b4 (1,4,6,4,1)

. . .

 

اعداد داخل پرانتزها، معرف ضريبهاي عددي جمله ها در بسط دوجمله اي است.

 

بليز پاسكال (Blaise Pascal) فيلسوف و رياضي دان فرانسوي كه كم وبيش با نيوتون همزمان بود، براي تنظيم ضريبهاي بسط دوجمله اي، مثلثي درست كرد كه امروز به "مثلث حسابي پاسكال" مشهور است. طرح اين مثلث براي نخستين بار در سال 1665 ميلادي در "رساله مربوط به مثلث حسابي "چاپ شد.مثلث ابي چنين است:

 

1

1 1

1 2 1

1 3 3 1

1 4 6 4 1

1 5 10 10 5 1

1 6 15 20 15 6 1

 

دراين مثلث از سطر سوم به بعد هر عددبرابر با مجموع اعداد بالا و سمت چپ آن در سطر قبل است و بنابراين ميتوان آنرا تا هر جا كه للازم باشدادامه داد. هرسطر اين مثلث ضريبهاي بسط دوجمله اي را در يكي از حالتها بدست ميدهد بطوري كه n همان شماره سطر باشد.

 

ضريبهاي بسط دوجمله اي (براي توانهاي درست و مثبت) حتا در سده دوم پيش از ميلاد البته به صورت كم و بيش مبهم براي دانشمندان هندي روشن بوده است .باوجود اين حق اين است كه دستور بسط دو جمله اي با نام نيوتن همراه باشد زيرا نيوتن آن را براي حالت كلي و وقتي n عددي كسري يا منفي باشد در سال 1676ميلادي بكاربرد.كه البته در اين صورت به يك رشته بي پايان تبديل ميشود.

 

اما در باره مثلث حسابي وضريبهاي بسط دوجمله اي در حالت طبيعي بودن n. از جمله، دستور بسط دو جمله اي را ميتوان در "كتاب حساب مخفي" ميخائيل شتيفل جبردان آلماني (كه در سال 1524 چاپ شد) پيدا كرد.

 

در سال 1948 ميلادي،پاول ليوكي آلماني،مورخ رياضيات،وجود دستور نيوتن را براي توانهاي طبيعي ،دز كتاب "مفتاح الحساب"(1427 ميلادي) غياث الدين جمشيد كاشاني كشف كرد. بعدها س.آ.احمدوف ،مورخ رياضيات و اهل تاشكند، دستور نيوتون وقانون تشكيل ضريبهاي بسط دوجمله اي را،در يكي از رساله هاي نصر الدين توسي،رياضيدان بزرگ سده سيزدهم ميلادي ،كشف كرد (اين رساله توسي درباره محاسبه بحث ميكند). چه جمشيد كاشاني وچه نصرالدين توسي ،اين قاعده را ضمن بررسي قانون هاي مربوط به ريشه گرفتن از عددها آورده اند.

 

همچنين براساس آگاهي هايي كه داريم حكيم عمر خيام رساله اي داشته كه خود رساله تاكنون پيدا نشده ولي از نام آن "درستي شيوه هاي هندي در جذر وكعب "اطلاع داريم ،كهدر آن به تعميم قانونهاي هندي درباره ريشه دوم و سوم ،براي هر ريشه دلخواه پرداخته.لذا خيام از "دستور نيوتن" اطلاع داشته.

 

اما بنا به اسناد تاريخي معتبر قانونهاي مربوط بهضريبهاي بسط دوجمله اي وطرح مثلث حسابي تا سده دهم ميلادي(برابر چهارم هجري) جلو ميرود و به كرجي (ابوبكر محمد بن حسن حاسب كرجي رياضيدان سده ده و يازده ميلادي) پايان ميپذيرد .بنابراين حتي" مثلث حسابي پاسكال" را هم از نظر تاريخي نميتوان "مثلث حسابي خيام " ناميد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۳:۵۳ توسط:admin موضوع:

زندگينامه حافظ شيرازي

(سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شيراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شيراز)

 

حافظ شيرازي

شمس الدين محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پا برجاست نام وي نيز جاودان خواهد بود.

 

با وجود شهرت والاي اين شاعران گران مايه در خصوص دوران زندگي حافظ بويژه زمان به دنيا آمدن او اطلاعات دقيقي در دست نيست ولي در حدود سال 726 ه.ق در شهر شيراز به دنيا آمد است.

 

اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست و ظاهراً پدرش بهاء الدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. شمس الدين از دوران طفوليت به مكتب و مدرسه روي آوردو آموخت سپري نمودن علوم و معلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت و از اين بزرگان بويژه قوام الدين عبدا... بهره ها گرفت.

 

خواجه در دوران جواني بر تمام علوم مذهبي و ادبي روزگار خود تسلط يافت.

 

او هنوز دهه بيست زندگي خود را سپري ننموده بود كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود تبدل شد. وي در اين دوره علاوه بر اندوخته عميق علمي و ادبي خود قرآن را نيز كامل از حفظ داشت و از اين روي تخلص حافظ بر خود نهاد.

 

دوران جواني حافظ مصادف بود با افول سلسله محلي اتابكان فارس و اين ايالات مهم به تصرف خاندان اينجو در آمده بود. حافظ كه در همان دوره به شهرت والايي دست يافته بود مورد توجه و امراي اينجو قرار گرفت و پس از راه يافتن به دربار آنان به مقامي بزرگ نزد شاه شيخ جمال الدين ابواسحاق حاكم فارس دست يافت.

 

دوره حكومت شاه ابواسحاق اينجو توأم با عدالت و انصاف بود و اين امير دانشمند و ادب دوست در دوره حكمراني خود كه از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجاميد در عمراني و آباداني فارس و آسايش و امنيت مردم اين ايالت بويژه شيراز كوشيد.

 

حافظ از لطف اميرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وي در القابي همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحياء) حق شناسي خود را نسبت به اين امير نيكوكار بيان داشت.

 

پس از اين دوره صلح و صفا امير مبارزه الدين مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امير اسحاق چيره گشت و پس از آنكه او را در ميدان شهر شيراز به قتل رساند حكومتي مبتني بر ظلم و ستم و سخت گيري را در سراسر ايالت فارس حكمفرما ساخت.

 

امير مبارز الدين شاهي تند خوي و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلي به اين موضوع چنين اشاره مي كند:

 

راستي خاتم فيروزه بو اسحاقي ----- خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود

ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ ----- كه زسر پنجه شاهين قضا غافل بود

 

لازم به ذكر است حافظ در معدود مدايحي كه گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلكه همچون سعدي ممدوحان خود را پند داده و كيفر دهر و ناپايداري اين دنيا و لزوم رعايت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد كرده است.

 

اقدامات امير مبارزالدين با مخالفت و نارضايتي حافظ مواجه گشت و وي با تاختن بر اينگونه اعمال آن را رياكارانه و ناشي از خشك انديشي و تعصب مذهبي قشري امير مبارز الدين دانست.

 

سلطنت امير مبارز الدين مدت زيادي به طول نيانجاميد و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع كه از خشونت بسيار امير به تنگ آمده بودند توطئه اي فراهم آورده و پدر را از حكومت خلع كردند. اين دو امير نيز به نوبه خود احترام فراواني به حافظ مي گذاشتند و از آنجا كه بهره اي نيز از ادبيات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش را مورد حمايت خاص خود قرار دادند.

 

اواخر زندگي شاعر بلند آوازه ايران همزمان بود با حمله امير تيمور و اين پادشاه بيرحم و خونريز پس از جنايات و خونريزي هاي فراواني كه در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بريده مردم آن ديار چند مناره ساخت روبه سوي شيراز نهاد.

 

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روي داده است و حافظ در گلگشت مصلي كه منطقه اي زيبا و با صفا بود و حافظ علاقه زيادي به آن داشت به خاك سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظيه مشهور گشت.

 

آرامگاه حافظ

 

نقل شده است كه در هنگام تشييع جنازه خواجه شيراز گروهي از متعصبان كه اشعار شاعر و اشارات او به مي و مطرب و ساقي را گواهي بر شرك و كفروي مي دانستند مانع دفن حكيم به آيين مسلمانان شدند.

 

در مشاجره اي كه بين دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألي به ديوان خواجه زده و داوري را به اشعار او واگذارند. پس از باز كردن ديوان اشعار اين بيت شاهد آمد:

 

قديم دريغ مدار از جنازه حافظ ----- كه گرچه غرق گناه است مي رود به بهشت

 

حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و بر خلاف سعدي به جز يك سفر كوتاه به يزد و يك مسافرت نيمه تمام به بندر هرمز همواره در شيراز بود.

 

وي در دوران زندگي خود به شهرت عظيمي در سر تا سر ايران دست يافت و اشعار او به مناطقي دور دست همچون هند نيز راه يافت.

 

نقل شده است كه وي مورد احترام فراوان سلاطين آل جلاير و پادشاهان بهمني دكن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زيادي او را به پايتخت هاي خود دعوت كردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمني را پذيرفت و عازم آن سرزمين شد ولي چون به بندر هرمز رسيد و سوار كشتي شد طوفاني در گرفت و خواجه كه در خشكي، آشوب و طوفان حوادث گوناگوني را ديده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دريا نيز بسازد از اين رو از مسافرت شد.

 

شهرت اصلي حافظ و رمز پويايي جاودانه آوازه او به سبب غزلسرايي و سرايش غزل هاي بسيار زيباست.

 

ويژگي هاي شعر حافظ

برخي از مهم ترين ابعاد هنري در شعر حافظ عبارتند از:

 

1- رمز پردازي و حضور سمبوليسم غني

رمز پردازي و حضور سمبوليسم شعر حافظ را خانه راز كرده است و بدان وجوه گوناگون بخشيده است. شعر وي بيش از هر چيز به آينه اي مي ماند كه صورت مخاطبانش را در خود مي نماياند، و اين موضوع به دليل حضور سرشار نمادها و سمبول هايي است كه حافظ در اشعارش آفريده است و يا به سمبولهاي موجود در سنت شعر فارسي روحي حافظانه دميده است.

 

چنان كه در بيت زير "شب تاريك" و "گرداب هايل" و . . . را مي توان به وجوه گوناگون عرفاني، اجتماعي و شخصي تفسير و تأويل كرد:

 

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

 

2-رعايت دقيق و ظريف تناسبات هنري در فضاي كلي ادبيات

اين تناسبات كه در لفظ قدما (البته در معنايي محدودتر) "مراعات النظير" ناميده مي شد، در شعر حافظ از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.

 

به روابط حاكم بر اجزاء اين ادبيات دقت كنيد:

 

ز شوق نرگس مست بلند بالايي

چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم

 

شدم فسانه به سرگشتگي كه ابروي دوست

كشيده در خم چوگان خويش، چون گويم

 

3-لحن مناسب و شور افكن شاعر در آغاز شعرها

ادبيات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضاي موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحني خاص را براي شروع غزلهاي خود در نظر مي گيرد، اين لحنها گاه حماسي و شورآفرين است و گاه رندانه و طنزآميز و زماني نيز حسرتبار و اندوهگين.

 

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

 

***

من و انكار شراب اين چه حكابت باشد

غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد

 

***

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش

 

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تكيه كرده است. طنز ظرفيت بياني شعر او را تا سر حد امكان گسترش داده و بدان شور و حياتي عميق بخشيده است. حافظ به مدد طنز، به بيان ناگفته ها در عين ظرافت و گزندگي پرداخته و نوش و نيش را در كنار هم گرد آورده است.

 

پادشاه و محتسب و زاهد رياكار، و حتي خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهاي او هستند:

 

فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد

كه مي حرام، ولي به ز مال او قافست

 

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

5- ايهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ايهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناك است.

 

نقش موثر ايهام در شعر حافظ را مي توان از چند نظر تفسير كرد:

 

اول، آن كه حافظ به اقتضاي هنرمندي و شاعريش مي كوشيده است تا شعر خود را به ناب ترين حالت ممكن صورت بخشد و از آنجا كه ابهام جزء لاينفك شعر ناب محسوب مي شود، حافظ از بيشترين سود و بهره را از آن برده است.

 

دوم آن كه زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زباني خاص طلب مي كرد؛ زباني كه قابل تفسير به مواضع مختلف باشد و شاعر با رويكردي كه به ايهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنين زبان شگفت انگيزي را ابداع كند؛ زباني كه هم قابليت بيان ناگفته ها را داشت و هم سراينده اش را از فتنه هاي زمان در امان مي داشت.

 

سوم آن كه در سنن عرفاني آشكار كردن اسرار ناپسند شمرده مي شود و شاعر و عارف متفكر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزي عارفانه زباني خاص دارد. از آن جا كه حافظ شاعري با تعلقات عميق عرفاني است، بي ربط نيست كه از ايهام به عاليترين شكلش بهره بگيرد:

 

دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر

گفتا غلطي خواجه، در اين عهد وفا نيست

ايهام در كلمه "عهد" به معناي "زمانه" و "پيمان"

 

دل دادمش به مژده و خجلت همي برم

زبن نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست

ايهام در تركيب "نقد قلب" به معناي "نقد دل" و "سكه قلابي"

 

عمرتان باد و مرادهاي ساقيان بزم جم

گر چه جام ما نشد پر مي به دوران شما

ايهام در كلمه "دوران" به معناي "عهد و دوره" و "دورگرداني ساغر"

 

تفكر حافظ عميق و زنده پويا و ريشه دار و در خروشي حماسي است. شعر حافظ بيت الغزل معرفت است.

 

جهان بيني حافظ

از مهمترين وجوه تفكر حافظ را مي توان به موارد زير اشاره كرد:

 

1- نظام هستي در انديشه حافظ همچون ديگر متفكران عارف، نظام احسن است، در اين نظام گل و خار در كنار هم معناي وجودي مي يابند.

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما، گل بي خار كجاست؟

 

من اگر خارم اگر گل، چمن آرايي هست

كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم

 

2- عشق جان و حقيقت هستي است و در درياي پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره اي نيست.

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

 

3- تسليم و رضا و توكل ابعاد ديگري از انديشه و جهان بيني حافظ را تشكيل مي دهد.

 

آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

 

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر داد توكل بايدش

 

4- فرزند زمان خود بودن، نوشيدن جان حيات در لحظه، درك و دريافت حالات و آنات حقيقي زندگي

 

به مأمني رو و فرصت شمر طريقه عمر

كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق

 

فرصت شما و صحبت كز اين دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

 

5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسيدن به فضايي آرماني از مفاهيم عميقي است كه در سراسر ديوان حافظ به صورت آشكار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و كنايه در طلب موعود آرماني است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نيازهاي متعالي بشر كرده است:

 

 

آثار حافظ

 

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

كه از انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

 

***

اي پادشه خوبان، داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

 

***

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

 

***

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۳:۲۴ توسط:admin موضوع:

زندگي نامه حافظ شيرازي، شمس الدين محمد

سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شيراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شيراز)

شمس الدين محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پا برجاست نام وي نيز جاودان خواهد بود.

 

آرامگاه حافظ

 

با وجود شهرت والاي اين شاعران گران مايه در خصوص دوران زندگي حافظ بويژه زمان به دنيا آمدن او اطلاعات دقيقي در دست نيست ولي در حدود سال 726 ه.ق در شهر شيراز به دنيا آمد است.

 

اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست و ظاهراً پدرش بهاء الدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. شمس الدين از دوران طفوليت به مكتب و مدرسه روي آوردو آموخت سپري نمودن علوم و معلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت و از اين بزرگان بويژه قوام الدين عبدا... بهره ها گرفت.

 

خواجه در دوران جواني بر تمام علوم مذهبي و ادبي روزگار خود تسلط يافت.

 

 او هنوز دهه بيست زندگي خود را سپري ننموده بود كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود تبدل شد. وي در اين دوره علاوه بر اندوخته عميق علمي و ادبي خود قرآن را نيز كامل از حفظ داشت و از اين روي تخلص حافظ بر خود نهاد.

 

دوران جواني حافظ مصادف بود با افول سلسله محلي اتابكان فارس و اين ايالات مهم به تصرف خاندان اينجو در آمده بود. حافظ كه در همان دوره به شهرت والايي دست يافته بود مورد توجه و امراي اينجو قرار گرفت و پس از راه يافتن به دربار آنان به مقامي بزرگ نزد شاه شيخ جمال الدين ابواسحاق حاكم فارس دست يافت.

 

تابلو كاشي كاري

 

دوره حكومت شاه ابواسحاق اينجو توأم با عدالت و انصاف بود و اين امير دانشمند و ادب دوست در دوره حكمراني خود كه از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجاميد در عمراني و آباداني فارس و آسايش و امنيت مردم اين ايالت بويژه شيراز كوشيد.

 

حافظ از لطف اميرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وي در القابي همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحياء) حق شناسي خود را نسبت به اين امير نيكوكار بيان داشت.

 

پس از اين دوره صلح و صفا امير مبارزه الدين مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امير اسحاق چيره گشت و پس از آنكه او را در ميدان شهر شيراز به قتل رساند حكومتي مبتني بر ظلم و ستم و سخت گيري را در سراسر ايالت فارس حكمفرما ساخت.

 

امير مبارز الدين شاهي تند خوي و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلي به اين موضوع چنين اشاره مي كند:

 

راستي خاتم فيروزه بو اسحاقي ----- خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود

ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ ----- كه زسر پنجه شاهين قضا غافل بود

 

لازم به ذكر است حافظ در معدود مدايحي كه گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلكه همچون سعدي ممدوحان خود را پند داده و كيفر دهر و ناپايداري اين دنيا و لزوم رعايت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد كرده است.

 

اقدامات امير مبارزالدين با مخالفت و نارضايتي حافظ مواجه گشت و وي با تاختن بر اينگونه اعمال آن را رياكارانه و ناشي از خشك انديشي و تعصب مذهبي قشري امير مبارز الدين دانست.

 

باغ آرامگاه حافظ

 

سلطنت امير مبارز الدين مدت زيادي به طول نيانجاميد و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع كه از خشونت بسيار امير به تنگ آمده بودند توطئه اي فراهم آورده و پدر را از حكومت خلع كردند. اين دو امير نيز به نوبه خود احترام فراواني به حافظ مي گذاشتند و از آنجا كه بهره اي نيز از ادبيات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش را مورد حمايت خاص خود قرار دادند.

 

تصوير:

اواخر زندگي شاعر بلند آوازه ايران همزمان بود با حمله امير تيمور و اين پادشاه بيرحم و خونريز پس از جنايات و خونريزي هاي فراواني كه در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بريده مردم آن ديار چند مناره ساخت روبه سوي شيراز نهاد.

 

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روي داده است و حافظ در گلگشت مصلي كه منطقه اي زيبا و با صفا بود و حافظ علاقه زيادي به آن داشت به خاك سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظيه مشهور گشت.

 

نقل شده است كه در هنگام تشييع جنازه خواجه شيراز گروهي از متعصبان كه اشعار شاعر و اشارات او به مي و مطرب و ساقي را گواهي بر شرك و كفروي مي دانستند مانع دفن حكيم به آيين مسلمانان شدند.

 

 

آرامگاه حافظ

 

در مشاجره اي كه بين دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألي به ديوان خواجه زده و داوري را به اشعار او واگذارند. پس از باز كردن ديوان اشعار اين بيت شاهد آمد:

 

قديم دريغ مدار از جنازه حافظ ----- كه گرچه غرق گناه است مي رود به بهشت

 

حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و بر خلاف سعدي به جز يك سفر كوتاه به يزد و يك مسافرت نيمه تمام به بندر هرمز همواره در شيراز بود.

 

 وي در دوران زندگي خود به شهرت عظيمي در سر تا سر ايران دست يافت و اشعار او به مناطقي دور دست همچون هند نيز راه يافت.

 

 نقل شده است كه وي مورد احترام فراوان سلاطين آل جلاير و پادشاهان بهمني دكن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زيادي او را به پايتخت هاي خود دعوت كردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمني را پذيرفت و عازم آن سرزمين شد ولي چون به بندر هرمز رسيد و سوار كشتي شد طوفاني در گرفت و خواجه كه در خشكي، آشوب و طوفان حوادث گوناگوني را ديده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دريا نيز بسازد از اين رو از مسافرت شد.

 

شهرت اصلي حافظ و رمز پويايي جاودانه آوازه او به سبب غزلسرايي و سرايش غزل هاي بسيار زيباست.

 

ويژگي هاي شعر حافظ :

برخي از مهم ترين ابعاد هنري در شعر حافظ عبارتند از:

 

1- رمز پردازي و حضور سمبوليسم غني

رمز پردازي و حضور سمبوليسم شعر حافظ را خانه راز كرده است و بدان وجوه گوناگون بخشيده است. شعر وي بيش از هر چيز به آينه اي مي ماند كه صورت مخاطبانش را در خود مي نماياند، و اين موضوع به دليل حضور سرشار نمادها و سمبول هايي است كه حافظ در اشعارش آفريده است و يا به سمبولهاي موجود در سنت شعر فارسي روحي حافظانه دميده است.

 

چنان كه در بيت زير "شب تاريك" و "گرداب هايل" و . . . را مي توان به وجوه گوناگون عرفاني، اجتماعي و شخصي تفسير و تأويل كرد:

 

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

 

2-رعايت دقيق و ظريف تناسبات هنري در فضاي كلي ادبيات

اين تناسبات كه در لفظ قدما (البته در معنايي محدودتر) "مراعات النظير" ناميده مي شد، در شعر حافظ از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.

 

به روابط حاكم بر اجزاء اين ادبيات دقت كنيد:

 

ز شوق نرگس مست بلند بالايي

چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم

 

شدم فسانه به سرگشتگي كه ابروي دوست

كشيده در خم چوگان خويش، چون گويم

 

3-لحن مناسب و شور افكن شاعر در آغاز شعرها

ادبيات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضاي موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحني خاص را براي شروع غزلهاي خود در نظر مي گيرد، اين لحنها گاه حماسي و شورآفرين است و گاه رندانه و طنزآميز و زماني نيز حسرتبار و اندوهگين.

 

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

 

 ***

من و انكار شراب اين چه حكابت باشد

غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد

 

***

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش

 

4-طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تكيه كرده است. طنز ظرفيت بياني شعر او را تا سر حد امكان گسترش داده و بدان شور و حياتي عميق بخشيده است. حافظ به مدد طنز، به بيان ناگفته ها در عين ظرافت و گزندگي پرداخته و نوش و نيش را در كنار هم گرد آورده است.

 

پادشاه و محتسب و زاهد رياكار، و حتي خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهاي او هستند:

 

فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد

كه مي حرام، ولي به ز مال او قافست

 

 باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

 5- ايهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ايهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناك است.

 

نقش موثر ايهام در شعر حافظ را مي توان از چند نظر تفسير كرد:

اول، آن كه حافظ به اقتضاي هنرمندي و شاعريش مي كوشيده است تا شعر خود را به ناب ترين حالت ممكن صورت بخشد و از آنجا كه ابهام جزء لاينفك شعر ناب محسوب مي شود، حافظ از بيشترين سود و بهره را از آن برده است.

 

دوم آن كه زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زباني خاص طلب مي كرد؛ زباني كه قابل تفسير به مواضع مختلف باشد و شاعر با رويكردي كه به ايهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنين زبان شگفت انگيزي را ابداع كند؛ زباني كه هم قابليت بيان ناگفته ها را داشت و هم سراينده اش را از فتنه هاي زمان در امان مي داشت.

 

سوم آن كه در سنن عرفاني آشكار كردن اسرار ناپسند شمرده مي شود و شاعر و عارف متفكر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزي عارفانه زباني خاص دارد. از آن جا كه حافظ شاعري با تعلقات عميق عرفاني است، بي ربط نيست كه از ايهام به عاليترين شكلش بهره بگيرد:

 

دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر

گفتا غلطي خواجه، در اين عهد وفا نيست

 ايهام در كلمه "عهد" به معناي "زمانه" و "پيمان"

 

 

دل دادمش به مژده و خجلت همي برم

زبن نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست

ايهام در تركيب"نقد قلب" به معناي"نقد دل" و "سكه قلابي"

 

 عمرتان باد و مرادهاي ساقيان بزم جم

گر چه جام ما نشد پر مي به دوران شما

ايهام در كلمه "دوران" به معناي"عهد و دوره" و"دورگرداني ساغر"

 

 

تفكر حافظ عميق و زنده پويا و ريشه دار و در خروشي حماسي است. شعر حافظ بيت الغزل معرفت است.

سردر آرامگاه حافظ

 

جهان بيني حافظ

از مهمترين وجوه تفكر حافظ را مي توان به موارد زير اشاره كرد:

 

1- نظام هستي در انديشه حافظ همچون ديگر متفكران عارف، نظام احسن است، در اين نظام گل و خار در كنار هم معناي وجودي مي يابند.

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما، گل بي خار كجاست؟

 

من اگر خارم اگر گل، چمن آرايي هست

كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم

 

 

2- عشق جان و حقيقت هستي است و در درياي پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره اي نيست.

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

 عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

 

3- تسليم و رضا و توكل ابعاد ديگري از انديشه و جهان بيني حافظ را تشكيل مي دهد.

آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

 

 تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر داد توكل بايدش

 

4- فرزند زمان خود بودن، نوشيدن جان حيات در لحظه، درك و دريافت حالات و آنات حقيقي زندگي

 

به مأمني رو و فرصت شمر طريقه عمر

كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق

 

فرصت شما و صحبت كز اين دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

 

 

5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسيدن به فضايي آرماني از مفاهيم عميقي است كه در سراسر ديوان حافظ به صورت آشكار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و كنايه در طلب موعود آرماني است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نيازهاي متعالي بشر كرده است:

 

 تصوير

 

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

كه از انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

 

 ***

 اي پادشه خوبان، داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

***

 

 يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

***

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۳۲:۴۵ توسط:admin موضوع: